|
|
|
|
|
کوچه ها را رد میکردم و از خودم می پرسیدم اینجا چه میکنی ! ؟ بعد از رفتن به چند روستا و ناموفقیت در تشکیل کلاس سواد اموزی از خودم میپرسیدم آیا کارکه میگویند این است ؟ !..کمی ترس مرا همراهی میکرد... تا حالا تنهایی پا در روستا نگذاشته بودم اصلا روستا نرفته بودم بجز مواقعی که با خانواده و به اتفاق فامیل به باغ های اطراف شهر در دهاتها میرفتیم و همگی با هم کباب میخوردیم وتفریح میکردیم و حالا چند روز بود که تنها بودم در بالای یک تپه با چادری سه متری سیاه که مثل ملافه ای به اجبار به دور خود پیچیده بودم تا از طرف نهضت سواداموزی مورد مواخذه قرار نگیرم و در گزینش مردودم نکنند.گاهی هم که ترس از مکان ناشناخته در من بیشتر میشد چادرم را دو دستی میچسبیدم و به خودم می گفتم مردهای بزرگ شده در فرهنگ مذهبی ما، جنبه ی دیدن یک دختر بدون چادر را ندارند انهم تنها.و شاید هم بواقع این مصونیت باشد هرچند سالهاست بر در و دیوار های شهرها پرکرده اند که چادر مصونیت می اورد نه محدودیت..ولی گاهی به آن شک میکردم و هرچه میدیدم و هرچه حس میکردم محدودیتی بود توام با مصونیت ...آنوقت ها هنوز به امنیت سازی چادر شک نکرده بودم فقط مطمئن بودم که محدودیت ان، انقدر آزارم میدهد که گاهی دلم میخواهد این ملافه ی سیاه را وسط کوچه و خیابان اتش بزنم و خودم را از شر ان نجات بدهم و مثل آقایان بی هیچ ملحفه ای در کوچه هاراه بروم..گاهی هم دلم میخواست برسر همان مردهایی که دیوارنویسی میکردند و بدون انکه حتی یکبار چادر به سر خودشان کرده باشند از طرف ما زنها شعار می نویسندو ادعا می کنند که چادر محدودیت نمی اورد داد بزنم آخر ما به خاطر کسانی چادر برسرمیکردیم که خودشان با پیراهن و شلواری بر تن ازادانه جابجا میشدند می دویدند و می خندیدند..با این وجود گاهی حفظ ژستینگ یک خانم مذهبی خشن و عبوس که ابروانش را گره میزندتا هیچ به چیزی نخندد و چادرش را از زیر گلویش سفت می پیچاند و تا پیشانی پایین می اورد به من آرامش میداد هرچه بود ریا چیز خوبی بود خصوصا که روستا مرا به یاد سالهای اول انقلاب می انداخت همان وقتها که از دست سختگیری ها ی مدیر مدرسه و نگاه هرزه ی بچه های بی گناهی که دستپخت این نوع اموزش را نوش جان کرده بودند جرات پوشیدن جوراب پارازین را نداشتیم.حتی جرات دفاع کردن از خود و جورابمان را نداشتیم چون میدانستیم پشت هر دفاعی تهمتی خواهد بود. آنقدر مغز بچه ها و مردم را شستشو داده بودند که انها هم باورکرده بودند جوراب نازک فقط مال فاحشه هاست .این بماند که کم کم خودم هم باور کرده بودم که این مال روسپیان است و بس. آنقدر سخنرانی های مطلق در باب ادم شناسی اینها کرده بودند که ما هم داشت باورمان میشد ظاهر نماینده باطن ادمهاست و شرافت همان چیزی است که ما به چشم می بینیم و بس! .با وجودی که زنان روستا با دامنی هشت متری و قبایی بلند همراه با چارقدی توری و نازک در کوچه ها با زلف های گیس کرده و نشسته به دنبال گله ی خود راه میرفتند و با ان دستهای پینه بسته که هرگز به خود استراحت ندیده بود و کرم مرطوب کننده را تجربه نکرده بود و یا اگر تجربه کرده بود بی اثر بودن ان ناامیدکننده بود این سر روستا را به ان سر روستا گره میزدند ولی باز می دانستم از نگاه مردان اینها، دختر تنها، علامت سئوالی از شخصیت و شرافت تولید میکند که باید با چادری سیاه و سفت و سخت جبران علامت های سئوال را کرد..دیگر بالارفتن از تپه و قدم گذاشتن در سنگلاخ ها را باید با چادر تحمل میکردم.شاید برای شریف بودن کوهنوردی را هم باید با چادر مشکی تجربه کرد ! در اندیشه ی متعصبانه همه چیز ممکن است همانطور که خیلی وقتها اینجا و انجا شنیده بودم دختران بسیجی با چادر به کوهنوردی رفته اند و یا دانشجویان بسیجی و مذهبی به این حماقت آشکار افتخار کرده بودند! آمده ام اینجا چه کنم ؟ چقدر اینها بامن متفاوتند روزها و شب هایشان را در کناربوی آغل گوسفندان میگذرانند کوچه ها را رد پشکل حیوانات پرکرده است و قالی و گبه هایشان دستانشان را بی رحمانه می فشارد .مردانشان از انان نان خانگی میخواهند و هر نه ماه انها را بارور میکنند تا به تقلید از حیواناتشان موجودی همانند خود پس بیندازند و درد زایش فراموش میشود تا مرد خشنود شود.زنان باور کرده بودند برای زاییدن به دنیا امده بودند و برای زاییدن دوست داشته میشوند. انچه که زیاد است تولید مثل مردانی است که قدرت خود را در افزودن تعداد فرزندانشان می بینند انگار که دغدغه ی همه انها حفظ نسل و یادگارشان است گویا با فریب و خوش باوری میخواهند مرگ را باور نکنند.چقدر فاصله بود میان من و اینها .
و باز من برای چه امده بودم..ایا از سر آرمانگرائیم بود؟ و آیا میخواستم با بد فرهنگی و بی سوادی اینها مبارزه کنم و از انها انسان هایی متمدن! بسازم، یک تنه و تنها با این ملحفه ی سیاه سه متری که دور خودم به همه جا میکشاندم!..یا امده بودم برای خودم سنوات اموزشی خلق کنم.تا پس از رنج های فراوان و پا نهادن در مناطقی که امنیت را تهدید می کند روزی به استخدام اموزش و پرورش درایم ؟ یا هردو ؟
یادم به حرفهای جناب مدرس افتاد که شما خود باید بی سوادان را علاقمند به باسواد شدن کنید ! شما باید آنها را تشویق کنید تا بر سر کلاس درس حاضر شوند و راهی را که عمری از ان غافل بودند شروع کنند و بپیمایند علاقمندی و تشویق ! چقدر درس دادن و کرکری خواندن بر سر کلاسهای ضمن خدمت کار آسانی است. زن بر روی ایوان خاکی خانه ،کنار کودک مریضش که چهره ای زرد داشت نشسته بود لباس های کودک نامرتب و ناموزن بود. آن طرف تر پسر جوان و قدبلندی بیکار و غمگین در حالیکه لباس کهنه و فرسوده و پاره ای بر تن داشت در و دیوارها را تماشا میکرد باسلام اجازه خواستم و وارد شدم خودم را معرفی کردم گل از گلدان زن شکفت فکر کردم شوق سواد اموزی در سر دارد هنوز چیزی نگذشته بود که اتاقی کوچک و بی استفاده را که درگوشه ی خانه داشت برای راه اندازی کلاس سواد اموزی به من نشان داد و به من گفت به شرط آنکه در این اتاق کلاس را برگزار کنم به کلاس سواد اموزی می اید. نهضت سواداموزی پنج هزار تومان را هزینه کلاس میکرد و زن گویا برای اشغال شدن دو ساعته روزانه این کلاس مجبور به راضی شدن بود.و من هم برای حفظ این شاگرد که برای سواد اموزیش شرط گذاشته بود چاره ای جز پذیرفتن نداشتم.خانه ها را یکی یکی رفتم همه زنها مکان برگزاری کلاس را از من میپرسیدند هیچ کسی حاضر نبود یک کوچه ان طرف تر برود چیزی نگذشت که متوجه شدم تمام شاگردانم را باید در همین کوچه به دور هم جمع کنم .همه کارهایی داشتند که از سواد اموزی برایشان مهمتر بود برای بعضی دیگر دور شدن از خانه همراه با گله ی گوسفند و بزهایشان معقول تر از این ادا و اطوارهای خنده دار! بود که برای باسواد شدن به یک کوچه ان طرفتر بروند.نان و کار مهمتر از سواد بود.روستای تل کوشک عقب مانده ترین روستا و اولین روستای محل خدمتم بود همه عشایری از ترک قشقایی بودند که مدتی پیش یکجا نشین شده بودند و شغل اصلیشان دامداری بود.اما هنوز هم به رسم قدیم و بخاطر دام هایشان کوچ میکردند. برای جمع کردن زنان به دور هم و تکمیل کلاس سواد اموزی باید چقدر حرف میزدم و از فواید سواد درحد درک و فهمشان سخنرانی میکردم شبیه به تبلیغ بود این قسمت عذاب اورترین قسمت شغل من بود چه نیشخندها که تحمل نمیکردیم...همه ی خانه ها را درمیزدیم وبه همه خانه ها وارد میشدیم و با هرکس و ناکسی هم کلام می گشتیم.روزهای اول فک میکردم اینجا هم مثل شهر باید منتظر بود تا صاحبخانه بیاید و در را به روی ما باز کند چیزی نگذشته بود که متوجه شدم اینجا در زدن معنایی ندارد .اصلا کسی در نمیزند مردم همینطوری و بدون کسب اجازه ورود، به خانه های همدیگر وارد میشوند و اگر ساعتها دم در بایستم و در بزنم کسی به سراغ من نمی اید در زدن نشانه ی حضور یک غریبه و یا میهمان نیست تنها باید هوار زد و یا یالله گفت و وارد شد..یالله هم نگفتی مهم نیست کسی ناراحت نمیشود چون زنان همیشه و در همه حال باید لچکشان یعنی روسریشان برسرشان باشدحتی وقتی هیچ کس در خانه نیست از نظر روستائیان این کارها که نوعی قاعده حفظ حریم شخصی در آن نهفته بود مخصوص لوس بازی های شهریهاست. کم کم یاد گرفته بودم در نزده وارد شوم این هم قسمت سخت ماجرا بود عمل کردن برخلاف انچه که دوست میداری.گاهی برای خودم و شعورم نگران میشدم.نکند من هم اینجا شعور را از دست بدهم.دلم برای خودم و همکارانم برای پانهادن در این مکان ها میسوخت.همه چیز در یک طرف قضیه تبلیغات تحقیرکننده طرف دیگری از قضیه بود دختر اموزشیار ناگهان متوجه میشد اگاه سازی و سخنرانی های او در باب مزیت تحصیل ،ترحم بیسواد و افراد ناظر را برانگیخته است. زن شناسنانه خود را برای ثبت نام تقدیم میکند . علنا میگوید خب تو یه دختری میخوای نون بخوری حالا بخاطر تو هم شده من شناسنامه ام رو میدم تا تو کلاست را راه بیندازی .مردی از ان سوی خانه می اید و میگوید آره شناسنامه ات را بده و برو سرکلاس خانم، ثواب داره..گویا یک متکدی به درب خانه ی انها رفته و درحال گدایی میباشد و بالاخره کسی از سر دلسوزی و ترحم دلش سوخته و میخواهد به او کمک کند
پی نوشت : خاطرات برای نوشتن زیادند اما معلوم نیست ادامه خاطرات را در این مکان بنویسم .شاید نوشتم و شاید در اینجا منصرف شدم
|
||
|
|
|
|
|
اکثر مردم برای قضاوت کردن در مورد خود سخاوت به خرج می دهند و در مورد دیگران سختگیری می کنند
|
||
|
|
|
|
|
مگر دنیا بزرگتر از این صفحه ی مونیتور نیست ؟
دنیای من چقدر کوچک است !
دنیای تو ....................؟ |
||
|
|
|
|
|
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران |
||
|
|
|
|
|
چشمهایم در رویای خوابیدنی عمیق جان می دهند و به هم خسته میگویند دیدی انچه را دیده نشد و لمس کردی انزجار دو همقفس را بخواب تا فراموشی دیروز و بمیر تا گمشدنی ناپیدا |
||
|
|
|
|
|
شبکه جنبش راه سبز(جرس): شنیده ها ازمنابع آگاه خبری تهران حاکیست آقای خامنه ای دستور بازداشت کروبی را صادر کرده است. اکبر هاشمی رفسنجانی در دیدار با اعضای مرکز تحقیقات استراتژیک وابسته به مجمع تشخیص مصلحت نظام که ریاست آن را حسن روحانی به عهده دارد با اشاره به جلسه خودش و آیت الله خامنه ای گفته است: من از همه چیز کناره گیری خواهم کرد ،اجازه اقامت نماز جمعه را هم که نمی دهند. منبع : جرس
|
||
|
|
|
|
|
باورش خیلی سخته که نوید مهربان در میان ما نیست .هنوز وقتی مسنجر را باز میکنم ای دی دوست داشتنی نوید منو متاثرتر می کنه...بعضی آی دی ها دوست داشتنی هستند مثل خود ادمهاش..مثل بعضی وبلاگها و برخی کامنتدانی ها...هنوز هم بر حسب علاقه و عادت بر روی ایدیش کلیک می کنم و دوباره مثل اینکه همین الان و همین لحظه خبر درگذشتش را شنیده باشم اندوهی عمیق مرا در خود میکشد... نوید با مبارزه کردن در تمام طول زندگی کوتاهش به کسی اجازه نداد قبل از کوچ کردن او را تمام شده ببیند او بعد از مرگ نیز یاد و خاطره اش را برای ما گذاشت و بر تمام شدن خط باطل کشید او مثل همیشه اینجاست او مثل همیشه زنده است تو را تا آخرین نفس دوست دارم |
||
|
|
|
|
|
نتایج MRI مغز عاشقان شور عشق، یعنی همان احساساتی كه اوایل آشنایی با یك نفر، ما را مشغول میكند و خواب و خوراكمان را میگیرد، مبنای درستی برای زندگی مشترك نیست؛ یعنی این قبیل عواطف مثل استارت ماشین عمل میكنند. خداوند آنها را در وجود انسان قرار داده كه آدم را به حركت درآورد. ولی ما نمیتوانیم فقط با استارتزدن و باك ِ بدون بنزین حركت كنیم. شواهد زیادی هم برای اثبات این نکته وجود دارد؛ مثلاً پژوهشگری به نام آرون تعداد زیادی از افرادی را كه دچار عشق حاد و آتشین بودند زیر دستگاه FMRI كه از كاركرد مغز عكس میگیرد گذاشت و از آنها خواست به معشوق خود فكر كنند، یا عكس آنها را نشانشان داد. زیرنوشت : مقاله بسیار خوبی بود بالاخره عده ای پیدا شدند و حرف دلمان را زدند و به جای مدح و ترانه سرایی ـ عشق را در رده ی امراض روحی روانی جای دادند زیرنوشت بعدی : چقدر ادم مریض احوال در میان جوانان دچار محرومیت در ایران وجود دارد....یک دلیلش محرومیت از محبت است....دلیل دیگرش کمبود تجربه به دلایل شرایط فرهنگی حاکم در جامعه است.. اما مقداری از ان اندیشه ای است .کاش از نوجوانی به ما یاد می دادند که عشق جنس مخالف/ چیزی جدای از عشق به کائنات است زیرنوشت بعدی : زمانی در رده ی مرض دارها بودم ( در سطح اورژانس در جوار غسالخانه بعبارتی رو به موت) اما الان نمره ام زیر ۵۸ هست .توصیه می کنم کتابهایی از نویسندگانی نظیر اریک فروم و شعرا و ترانه سرایانی که به این بیماری دامن میزنند را نخوانید یا لااقل زمان خواندنشان حساب عشق به جنس مخالف را با عشق به جمع انسانی جدا کنید تا کتاب را به جای تقدیر مورد نقد قرار بدهید.. حداقل در زمینه عشق می توانید به کتابهایی بارابارا دی انجلس رجوع کنید(واقعبین تر است) آخر نوشت :من شعر را دوست دارم و هنوز هم میخوانم و هنوز هم لذت میبرم . ولی اگر واقعبین باشیم شعر تحریک کننده ی احساسات است که تنها موزونی و آهنگ کلماتش فرد را به بیرون باغ هوشیاری پرتاب می کند و در خواب آلودگی قرار میدهد یعنی قدرت فکر و اندیشیدن منطقی را از ادم ها سلب می کند ..میشود با شعر زشت ترین جنایات را با زیباترین و موزون ترین کلمات نوشت و مورد تایید و به به و چه چه دیگران قرار داد..از شعر می توان بعنوان ابزار برای رسیدن به مقاصدمان استفاده کنیم اما این ابزار گاهی خطرناک است به این خاطر نثر ساده را بر شعر ترجیح میدهم زیرا شعر منافق است . ظاهری دلفریب و زیبا دارد و و در درون کفه ی احساسات مارا انقدر سنگین می کند که عقل تهی میشود..اما بار احساسی در نثر کمتر از شعر است راسی بد نیست بعد از خواندن یک شعر عاشقانه ی جانسوز جانگذاز دلنواز دلنشین نمره ی عشق یعنی وخامت بیماریتان را اندازه بگیرید زیرترنوشت از آخر نوشت : حالا که عشق بیماری تشخیص داده شد بهتراست روانشناسان دستبکار شوند و در تقسیمات خود بر اساس وخیم بودن وضع بیمار آن را به / عشق حاد و عشق مزمن تقسیم بندی کنند شاید جبران نگارش و چاپ و تکثیر و توزیع این همه کتاب در مدح و تشویق عشق را کند .البته بد نیست همانطور که کتاب های تقویت هوش فراوانند کتابهای تقویت هوش عاطفی هم تدوین شوند |
||
|
|
|
|
|
فکرش رو نمی کردم استاد قبول کنه که از من زودتر از بقیه امتحان بگیره بهش گفتم استاد ! اگه حنابندان خواهر شما دقیقا همون روزی باشه که شما امتحان فاینال حقوق کودک داشته باشید و فاصله محل امتحان تا محل جشن ۱۳ ساعت باشه و تنها وسیله باقیمانده یعنی اتوبوس ساعت ۵ بعد از ظهر به سمت شهر مذکور حرکت کنه شما امتحان رو ترجیح میدهید یا حنابندان را ؟ استاد کمی خندید و گفت اهان حنابندان خواهرته و نمی تونی ! و عمیقا در فکر فرو رفت.. گفتم من دچار تعارض گرایش گرایش شدم هم امتحان رو میخوام و هم حنابندان تنها خواهرم را..به نظر شما چکار کنم ! ؟ استاد شروع به جویدن لبش کرد اماهنوز ساکت بود گفتم میشه به جای ۳۱ ام از من ۲۵ ام امتحان بگیرد.. این روز برنامه ی امتحانی ندارم..توقع بی جایی هست نه ؟... استاد هنوز فکر میکرد من- هیچ استادی از لو رفتن سئوالها خوشش نمیاد..از طرفی هیچ استادی برای من به تنهایی وقت نمی گذاره که دوباره کلی سئوال تست و تشریح طراحی کنه و من اینو حق استاد می دونم..ولی استاد چه کنم ؟ ناگهان استاد گفت ...همین حالا..همین حالا...موافقی که به خونه نروی و بشینی بخونی و امتحان بدهی و قول باید بدهی که سئوالات رو لو ندهی پیشنهاد جالبی بود هیچ فکر نمی کردم چنین پیشنهادی بده..با کمی مکث و یه کوچولو فکر گفتم عالیه ..ولی چند ساعت فرجه دارم..گفت بشین بخون...نمره میان ترمت رو که گرفتی..از عهده اش برمیای منم گفتم چشم..اماده میشم..پیشنهاد بکری هست حداقل خاطره ی جالبیه .حتی اگه نمره نیارم تجربه است ..درکل ریسکه شمارش معکوس شروع شد..چندتا از بچه ها که دلشون به حال من سوخته بود شروع کردند به نصحیت کردن نفراول- از من به تو نصیحت حتما می افتی..امتحان سخته قبول نکن نفردوم ـ میدونم اهل ریسکی ولی ریسک خطرناکه . عاقلانه نیست.. من عمرا چنین پیشنهادی رو بپذیرفتم...خودت رو ملامت خواهی کرد..پشیمان خواهی شد نفرسوم ـ عمرا بتوانی جزوه رو تموم کنی جزوه میان ترمش رو که دیدی وای به حال پایان ترمش..عاقل باش نفرچهارم ـ دختر مگه دیوانه شدی ..تاکید کن ۲۵ ام نفرپنجم ـ سعاد به حرف اینا گوش نده امتحانت رو بده بعدش من زنگ میزنم همه سئوال ها رو بهم بگو..باشه عزیزم..حتما بهم بگو نفرششم -سئوالهااااا..بخاطر سئوالها شیرش می کنی بدجنس..اگه این درس رو بیفته دوباره باید این دوره رو بگذرونه..عجب آدمی هستی تو نفر هفتم - حتما استاد درک می کنه ازت سخت نمی گیره نترس امتحان بده .موفق میشی خودم - هرچه بادا باد من که سرکلاس کاملا گوشم به درس بود..نمره قبولی بسه نمی دونم چرا خوشم اومده بود امتحان بدهم...بعد از یک ساعت استاد برگه امتحانی رو روبروم گذاشت و گفت دیگه اینقدر خودت رو نکش از اخرش سئوال ندادم..همون بوده که سرکلاس گفتم....... - چقدر سئوالات اسان بودند..نمره ۵/۱۹ چه تصمیم و امتحان و نتیجه شیرینی بود... یادم به شعاری افتاد که سر کلاس قبل از ورود استاد بلند میگفتم " مرگ بر امتحان "..گویا استاد صدای منو شنیده بود حالا دیگه حلاوت امتحان رو هم چشیدم حالا مجبورم به خاطر قولی که به استاد دادم موبایلم رو خاموش کنم تا از هجوم تلفن همکلاسی ها در امان باشم..قرار شد سئوالات لو نره.
حالا معرفت دوستانه یا تعهد اخلاقی ؟ فعلا معتقد به گزینه دوم هستم ............
بی ربط نوشت :کاش زندگی دنده عقب داشت تا نفرت زاده نمیشد
|
||
|
|
|
|
|
درست کردن پازل سرگرمی بدی نیست لحظاتی بچه شدن عالمی دارد بیچاره آنهایی که لذتی در بچه شدن نمی یابند بیچاره ! چاره البته هست................... اما نیست به گرفتن ده نمره کارعملی میشود خرسند بود ؟ امتحانام شروع شده و باید همه چی رو تحویل بدهم
زیرنوشت : من از خداحافظی با تو میترسم زیرا که دوستت دارم.. تویی بهونه واسه موندن |
||
|
|
|
|
|
نوید عزیزم خاطرت همیشه در یاد من است آسوده بخواب مهربانم که از درد و رنج زمین نجات یافتی کاش می توانستم از تو صبر را استقامت را مهربانی را عشق را مجاهدت و امید را، تلاش را ،بی ارزش انگاشتن جسم را بیاموزم نوید مجاهد دوست مهربان و صبورم اینک در بین ما نیست.. نوزده روز است که نوید مجاهد این دنیای نامعلوم و عجیب و غریب را ترک کرده است و عجیب اینکه الان خبر کوچ او را شنیدم...بعد از نوزده روز تماس تلفنی با خانواده اش در یزد بالاخره موفق به برقراری ارتباط شدم. هرچند مرگ نوید ناگهانی نبود اما شنیدن این خبر تاسف و تاثر بی دریغی بر قلب من نهاد حتی قدرت تکلم خود را برای دقایقی از دست داده بودم و فقط گوشی به دست می گریستم .قدرت تسلیت گفتن به خانواده داغدارش از من ربوده شده بود. او مدتها بود که بیماری کرموزومی (دوشن) که نوع نادری از بیماریست را با خود حمل میکرد ماهیچه ها و اعضای بدنش را از کار انداخته بود و او را معلول ساخته بود حدس زدن روزی که ماهیچه ی قلبش از کار بیفتد کار سختی نبود .اما هرگز نمی خواستم باور کنم همین روزها و همین روزها قلب پر از احساس و مهربان او بعنوان اخرین عضو بدنش نای زنده بودن را نداشته باشد او بواقع و حقیقتا مجاهدی بود که برای زندگی با درد و رنجش مبارزه میکرد و هرگز امید خود را از دست نمیدادو عجیب اینکه نمی نالید . همیشه مراقب بود خاطر دوست را نرنجاند. قلبش برای هر صاحب قلبی میشکست.هرگز او را عصبانی و بی حوصله ندیدم .او مودب ترین بود .انگار همین دیروز بود که پای مسنجر به من میگفت : به کوچولوهایت بر سر کلاس درس روستایی دموکراسی یاد بده شاید 20 یا 30 سال دیگر همه در دورافتاده ترین مناطق حتی روستاها آن را بفهمند. باشه نویدجان برای سالها بعد تلاش خواهم کرد مثل نوید بودن و مثل او زندگی کردن کار سخت و دشواریست گویا از جهان دیگری امده بود.اکثر ما وقتی دردی برما عارض میشود حتی خو و خلقمان تغییر می کند به زمین و زمان فحش میدهیم و دیگران را با عصبانیت از خود می رنجانیم ...وقتی از او میپرسیدم حالت چطور است ؟ با لبخند میگفت درد رو تحمل می کنم..وقتی به او فکر می کردم به رحیم بودن و مهربان بودن خداوند شک می کردم..چگونه خدا بی تفاوت از کنار این فرشته باعاطفه و دوست داشتنی میگذشت ؟ من رحم را برای کسی می خواستم که سرودی از عشق بود نویدمجاهد عزیر با راه اندازی وب سایت http://special.ir که مخصوص معلولین بود میخواست به مردم بگوید خواستن ها توانستن هستند و معلول کسی است که در راه رسیدن به خواسته هایش مبارزه و تلاش نکند . او با راه اندازی این وب سایت معلولین جسمی را به گرد هم اورد تا با ایجاد فضای همدردی و درک متقابل،نشاط را به انها هدیه دهد و دیگران را با مشکلاتشان اشنا کند..او به همه نشان داد که می تواند کارهایی را بکند که ما به ظاهر غیرمعلولین از عهده انها برنمی اییم. او امید را به معلولین تزریق می کرد همیشه او را مهندس و یا مغز صدا می کردم و او همیشه لبخند میزد بارها مشکلات جدی برای سیستمم بوجود امده بود که با راهنمایی های او مشکل را برطرف می کردم همیشه مشکلات دیگران را بی منت حل میکرد سایتی به نام مژده را با هدف آموزش واطلاع رسانی به دیگران راه اندازی کرده بود بله مژده و آن مژده این است رسید مژده که ایام غم نخواهد ماندچنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند( بله چنان نماند)....بسیاری مسائل نرم افزاری و طراحی را که حتی به گوشم نخورده بود ماهرانه با انها کار می کرد و سایت های مختلف می افرید. مهارتش در ASP و .NET دیگران را محتاج خود ساخته بود کسانی که در کار طراحی با او کار کردند بهتر میدانند..چند روز قبل از فوت نوید دوست داشتنی، در حال اماده سازی چند سایت بود درحالی که درد داشت به او گفتم کار رو ولش کن کمی استراحت کن گفت : نه -قول دادم .آخه نباید بدقولی کرد.دوست ندارم بدقول باشم او بهتر از همه می دانست که چگونه زندگی کند آنگونه زیستنی زیست که عاقبت مثال چنان بزی که بعد از مردن -انگشت گزیدنی به یاران ماند شد
تو پرنده را دوست داری و من تورا
پی نوشت : عمرش کوتاه بود و پر ز درد او متولد 27 شهريور 1361 بود روحش آرام و ناتنها باد
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی ؛ توی خواب گلهای حسرت نمی چینی دیگه خورشید چهرت رو نمی سوزونه . جای سیلی های باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی. قانون جنگل و زیر پا گذاشتی اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ؛ تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم چه میخواهم خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پر سوز ز جمع اشنایان می گریزم به کنجی می خزم ارام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگی ها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یک رنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند |
||
|
|
|
|
|
آیا مرده ام ؟
موسیقی پدیده ایست که لحظاتی مرا از آلزایمر عشق دور می کند
|
||
|
|
|
|
|
چه زمانی می توانید نظر مخالف را تحمل کنید ؟
|
||
|
|
|
|
|
چقدر خوبه که تو منو جدی گرفتی... شبیه عقده ای ها گفتم نه ؟ نقشه ات رو گذاشتم روی دسکتابم هرچند که دیگه لازمش ندارم اما وقتی با یک اهنگ سیاوش قمیشی یک جا جمع بشن یعنی وا شدن عقده هام....وا شدن عقده ها هم یعنی عقده وجود داشته..تو میفهمی چی میگم نه ؟..امروز با این هوای گرم و شرجی چسبنده با یه دوش آب سرد و صدای سیاوش که میگه اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی دلت رو بردی به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه ..می خوام به لحظاتی فکر کنم که من تو رو و تو منو جدی می گرفتی. خوشحالم که تو رو دارم و گرنه پاک- دیده شدن از تصورم خارج میشد هنوز خیلی چیزا هست که تا میام عقده ای بشم یادت به اندیشه ام خط بطلان میکشه و درکنار موج موج زشتی و بیگانگی و وحشت ،اخوت و زیبایی و آرامش برام تداعی میشه اون فقط یه کیت بود یه نقشه ی ساده اما ازچشمان منه عقده ای اشک سرازیر کرد تصورش رو می کردی ! میخوام بگم دوستت دارم...چقدر نوشتن دوستت دارم راحت تر از گفتنش هست... و چقدر خوبه اینکه ادم بتواند کسی را دوست بدارد... |
||