|
|
|
|
|
عشق وغریزه آیا تا به حال به غریزی ویا اکتسابی بودن عشق اندیشیده اید؟ آیا اندیشیده اید که اول عاشق شدید؟ یا اول معشوق را یافت کردید؟ آیا تا کنون بدون داشتن معشوق زمینی عاشق گشته اید؟ و حال آنچه روزها وشبها به آن می اندیشم آن است که چرا با نداشتن معشوق زمینی ، عاشقی هستم که نمی داند عاشق کیست؟و باز حیران از احساسی که این موجود زمینی را مرموزتر از آنچه می دانستم به سئوال می خواند راستی من عاشق که هستم ؟ وکه را دوست دارم؟ نمی دانم می پندارم غریزه هم عشق را جستجو میکند و موسیقی دل نوشته های عشق انسانی که ندیدم ونمی شناسم لبخندی از رضا بر لبم می نشاند و چه خوب است همیشه انسانها ،یکدیگر را دوست بدارند.. زمانی تمام باور من این بود که تا معشوق زمینی را نیابم عاشق نمی شوم ،عشق معنایی جز وجود معشوق ندارد . واکنون چرا عاشقم؟ چرا حیوان به فرزندش عشق می ورزد؟ وچرا گوسفندها عاشق میشوند؟ میدانم کسی به مرغ عشق ،عشق نیاموخته است ومن نیز حیوانی هستم متفکر،که عشق را از کسی نیاموخته است.وعاشق می شود! روزی به معشوق بالایی خود پناه میبرم. وروزی انسانی را دوست میدارم که نمی توانم حتی سایه اش را تجسم کنم. آری عشق غریزه است،غریزه ای زیبا... |
||
|
|
|
|
|
* منتخبی از خطبه ها ی امیرالمومنین علی(ع) * همانا خدا محمد را برانگیخت تا مردمان را بتر ساند و فرمان خدا را چنانکه باید رساند .آن هنگام شما ای مردم عرب !بدترین آیین را برگزیده بودید ،ودر بدترین سرای خزیده.منزلگاهتان سنگستانهای ناهموار ،همنشینان گرزه مارهای زهردار آبتان تیره وناگوار ،خوراکتان گلو آزار.خون یکدیگر را ریزان. از خویشاوند بریده وگریزان.بتها تان همه جا برپا،پای تا سرآلوده به خطا(خطبه 26 نهج البلاغه) اگر یکی از شما خویشاوند خود را درویش بیند ،مبادا یاری خویش از او دریغ دارد واز پای بنشیند .آن هم به چیزی که اگر نبخشد برمال او نیفزاید ،واگر بخشد کاهش در مالش پدید نیاید. کسی که یاری خود را از کسانش دریغ دارد،یکدست را ازآنان بازداشته،ودستهایی را از یاری خود بداشته. وآن که با اطرافیان طریق نرمی گزیند،پیوسته از کسان خویش مودت بیند.(خطبه 24نهج البلاغه) بندگان خدا ! کردار وگفتار خود را بسنجید ،پیش از آنکه آنرا بسنجند،وحساب نفس خویش را برسید پیش از آنکه به حسابتان برسند فرصت را غنیمت دانید پیش از آنکه به سختی رانده شوید. وبدانید آن کس که نتواند خود را پناه دهد تا از گناه باز دارد،دیگری را نیابد تا این کار برای او به جای آرد.(قسمتی از خطبه 90نهج البلاغه) همانا،فتنه چون روی آورد باطل را به صورت حق آراید و چون پشت کند، حقیقت چنانکه هست نماید.فتنه چون روی آورد نشناسندش،وچون بازگردد دانندش. (قسمتی از خطبه 94) **************** ازخرد تورا این باید که راه گمراهی ات را از راه رستگاریت نماید(کلمات قصار ) امیرالمونین علی(ع) می فرمایند :هر که خود را بزرگوار دید شهوتهایش در دیدۀ وی خوار گردید(کلمات قصار) نیکو نیست خاموشی آنجا که سخن گفتن باید ،چنانکه نیکو نیست گفتن نا دانسته آید..(کلمات قصار) ******************* |
||
|
|
|
|
|
طاعون آلبر کامو نویسنده بزرگ کتاب طاعون که آن را نه رمان بلکه بهتر بگویم اندیشه های مجسم مردی که برای رسیدن به حقیقت در همه چیز شک میکند.....در ابتدای خواندن کتاب طاعون به خستگی ملال انگیزی رسیدم ولی نویسنده ناگهان اندیشه های خود را هویدا نمود برای خواندن اندیشه های فلسفی طاعون باید صبور بود آنچه در طاعون است واکنشهای انسان در برابر هر آنچه پایدارش انگاشته است طاعون شا هکاریست انساندوستانه که نمی خواهد بی عدالتی جهان را بپذیرد وی معتقد است که جدا کردن آزادی از عدالت ،گذشته از آنکه به تباهی هر دو می انجامد به جدایی اندیشه از کار و جدایی ادبیات وفلسفه از توده مردم منجر می شود. کامو معتقد است همیشه طاعون است وهرکسی طاعون را در خو یشتن دارد. اما کسی که بر این امر آگاه باشد میتواند مواظب خود باشدو بکوشد تا حد امکان کمتری، بدی کند و طاعون را به غیر انتقال ندهد وی با قلم با فاشیسم وشبه فاشیسم به مبارزه برخاست وبا کمونیسم وجهان ساختۀ سرمایه داری مخالف بود. در اینجا جملات منتخبی از طاعون را می آورم باشد که انسان علاقمندی را بسوی خواندن طاعون روانه کندش ****** آنچه انسان در میان بلایا می آموزد این است که" در درون افراد بشر ستودنی ها بیش از تحقیر کردنی هاست "ص 11 انسان لیاقت از پیش بردن کارهای بزرگی را دارد اما این بس نیست باید که لایق داشتن احساس های بزرگ هم باشد. ص2 1 آنچه بیش از همه فکر مرا مشغول می کرد محکومیت به مرگ بود ص12 متعهد فقط کسی است که بی آنکه از مبارزه خود داری کند از ورود به سپاه منظم خود داری ورزد یعنی تک تیرانداز باشد ص 13 راه ساده برای آشنایی با یک شهر این است که انسان بداند مردم آن چگونه کار می کنند چگونه عشق می ورزند وچگونه می میرند ص59 بر اثرفقدان وقت انسان نا گزیر است ندانسته دوست بدارد ص60 بزرگتر ها همیشه کوچکتر ها را می خورند ص123 ما بی قرار در حال ،دشمن گذشته و محروم از آینده کاملا شبیه کسانی بودیم که عدالت یا کینۀ بشری آنان را در پشت میله های آهنی زندانی می سازد ص143 بزرگتر ها همیشه کوچکتر ها را می خورند ص123 به این ترتیب عادت شد که واقعی ترین دردها به عبارات مبتذل محاوره ای ترجمه شود تنها به این قیمت بود که زندانیان طاعون میتوانستند همدردی ویا توجه شنوندگان را جلب کنندوص146 وقتیکه ترحم بی فایده شود انسان از ترحم خسته می شود ص 165 آنچه در مورد همه دردهای این جهان صادق است دربارۀ طاعون هم صادق است،انسان فلاکتی را که طاعون همراه می آورد می بیند باید دیوانه یا کور ویا بزدل باشد که در برابر آن تسلیم شود ص 210 وقتی به اعمال درخشان اهمیت بیش از حد بدهیم در نتیجه تجلیل مهم و غیر مستقیمی از بدی بعمل آورده ایم ص217 شر و بدی که در دنیا وجود دارد پیوسته از نادانی می زاید وحسن نیت نیز اگر از روی اطلاع نباشد ممکن است باندازۀ شرارت تولید خسارت کند مردم بیشتر خوبند تا بد و در حقیقت ،مسئله این نیست بلکه آنها کم وزیاد نادانند و همین است که فضیلت یا ننگ شمرده می شود ناامید ترین ننگها ننگ از نادانیست که گمان میکند همه چیز را می داند وبه خود اجازه آدم کشی می دهد ص217 عادت به نومیدی از خود نومیدی بدتر است ص280 عشق کمی به آینده احتیاج دارد ودیگر برای ما لحظه ها وجود داشت ص281 آدم تنها خودش خوشبخت باشد خجالت میکشد ص312 حتی یکبار به این قصابی تنفر آور حق نخواهم داد بلی من این کوری عنادآمیز را انتخاب کردم بانتظار اینکه روزی روشنتر ببینم ما نمی توانیم در این دنیا حرکتی بکنیم که خطر کشتن نداشته باشد آری من به شرمندگی ادامه دادم.پی بردم که همه مان غرق طاعونیم و آرامشم را از دست دادم می کوشم همه چیز را درک کنم ودشمن خونی کسی نباشم فقط می دانم برای طاعونی نبودن آنچه را می بایست انجام داد ص367 کمال و پاکی نتیجه اراده است ص368 باید پیوسته مواظب بود در یک لحظه با حواس پرتی با تنفس بصورت دیگری، طاعون را به او منتقل نکرد زندگی بدون آرزو عقیم است .آرامش بی امید وآرزو وجود ندارد ص415 در آرزوی وصال چیزی بسر بردن، یگانه غنای خواستنی جلوه میکند و چون نام دیگری برایش پیدا نمی کردند آنرا آرامش می نا میدند انسانها همیشه همان بودند اما نیرو و معصویت آنها مطرح بود ص435 ( در پایان از دوستان گرامی(کوروش و حمید) که مرا در شناخت کامو یاری کردند سپاسگزارم ) |
||
|
|
|
|
|
خصوصی می دانی سخت است باور کنم هرگاه از آمدنم به باغ دل نوشته هایت آگاه گشتی درب آن را بر نگاهم بستی /وکلید آن را به پرنده های مهاجری دادی که برگشتی ندارند .افسوس ای یاد آور خاطرات کودکیم آیا این تویی؟ باورش برایم سخت است سخت وهر گاه دلواپسی هایم را همراه با بارانی از قاصدکها بدست نسیم دادم جوابی از اکراه با سکوتی از تحقیر نثار چشمانم کردی اما بدان آمدنم دیگر محال است، محال دیگر حتی درآسمان خیالم در جستجوی اقاقی های کلبه ات پرواز نخواهم کرد.که دانستم میوه هایش نا مهربانیست/وهرگز سفر خیال انگیز کهکشانها را برایت نخواهم خواند ...آمدنت را حس می کنم و برایت نگاشتم ودیگر بار ازتو نخواهم نوشت ..بدان بستن دوباره درب سیلی محکمی بود بر زخمهای من ..فراموش نخواهم کرد و خواهم بخشید..خدای من میهمان نواز است هر غریبی درب خانه اش رود آن را براو نمی بندد ..من خدایم را دوست دارم او سخاوتمندانه مرا به پروازدل دعوت نمود.او را دارم وهمه چیز را دارم.. من از بیگانگان دیگر ننالم.. از تونیزدگر نمی نالم........... در پناه مهربان.......................... |
||
|
|
|
|
|
پرواز امشب آسمان نگاهم ابری است وساغر احساسم لبریز است امشب غریب ترین ستاره آسمان منم امشب از خاک دورم خیلی دور ودر این اندیشه که چرا با آمدنت او رفت وچرا همیشه همه چیز باهم بوی تنهایی میدهد اوبا اندیشه های آزاده اش نیروی اندیشیدن را در من زنده کرد ورفت ومن باز غریب شدم وهمان ثانیه داستان دوست داشتنت آغاز شد ومرا باز دور تر کردوبه خلوتگاهم نزدیکتر روزی عاشقانه هایت لطافت نسیم بهاری را به رقص وامی دارد وروزی همان عاشقانه ها قلبی راکه دوستت دارد دور میسازد نمی دانم شاید باز در حال مردنم ومیدانم که با مردن به دنیا آمدم آهنگ اولین نوشته هایت زیباست ونمیدانم چرا مرا از پس زنده بودنی می میراند تا در بهاری ارغوانی شکوفه های گیلاس را بر درخت مردۀ نارنج به بار آورد وآغاز دوبارۀ طپش های عشقت را با سکوتی از فریاد به تو تبریک گوید وآرام در احتضار زندگی فرو روم تا دوباره در واقعیت تولدی دیگر یابم امروز دانستم که بشر همیشه در حال تولد ومرگ است وآنگاه که دستی بر شانه هایم تکانهای قبر را میدهدتنهایم وامروز میلرزم بیدار می شوم واین یعنی خوابی که بیداری می پنداشتم می اندیشم آنگاه که من تنهایم تو تنها نیستی وآنگاه که تو تنهامی شوی من تنها نیستم امروز که تولد یافتی من مردم وتو چقدر فاصله را دوست داری! وخوب می دانی شادی وغم را به رسم صمیمانۀعطر گل محبوبه شب تقسیم میکنند وهرگز نداستم چرا مرا میهمان محبوبه نکردی ای میهمان عزیز شب های خیالم ****** سعاد ******* خدایا مرا به حال خود تنها وامگذار تورا با صدایی لرزان وچشمانی گریان با تک تک گل بوته های احساسم میخوانم ، که خود گفتی مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را .. |
||
|
|
|
|
|
نمایندۀ کمیسیون بانوان شهر ما مضحک ترین کمیسیون بانوان، کمیسیونی است که تمامی اعضاءآن را آقایانی تشکیل میدهد که پشت درهای بسته با سلیقه های شخصی خود مبادرت به انتخاب بانویی میکنند که قرار است برگزیده ومنتخب خانمها ی اینجا باشد وبازمضحک تر از آن زمانی است که آن خانم را به دلیل دفاع از حقوق بانوان ودرخواست های آنها واحساس مسئولیت در برابر این پست اورا با توهین از مقامش عزل کنند وپاسخ دهند ما کسی می خواهیم که وضع موجود را بپسندد وهیچ اعتراضی نداشته باشد جالب توجه است که تمامی جلسات کمیسیون بانوان را آقایان مدیریت ورهبری میکنند وتعیین کنندۀ نوع مباحث وپایان دادن به آنها را باز آقایان به عهده دارند لذا هر گاه نماینده منتخب آقایان به مزاج آنها خوش نیامد وزبان اعتراض گشود باز جمعی از این آقایان پشت درهای بسته نامه خلع از مقام را امضاءمیکنند ونهایت احترام آنها ذکر لقب سرکار خانم بر روی نامه است که ما را به یا د پادگانی می اندازد که همیشه سرکار ها زیر دست جناب ها فرمان میگیرند وسرپیچی معنایی ندارد. وبانوان شهر نیز که همیشه قناعت را در حد مفرط آن پذیرا شدند سکوت اختیار میکنند ومنتظر ناجی غیبی هستند که حق آنها را دو دستی تقدیم کنند..امروز وقتی نماینده کمیسیون با نوان بامن تماس گرفت وجریان را تعریف کرد نمی دانستم بخندم یا داد بزنم این لقب سرکار خانم هم نوعی احترام موزیانۀ توهین آمیزی است که ریشه در فرهنگ ما دارد!! |
||
|
|
|
|
|
اختلال شخصیتی خودشیفته شاید تا به حال نام بیماری از خودشیفتگی یا نارسیس را شنیده اید کلمۀ نارسیسیزم از افسانه یونانی گرفته شده جوان یونانی بنام نارسیس عاشق تصویر خودش که در آب افتاده بود گشت.. وخیال میکرد که آن صورت یک پری زیبای دریائیست وچون هرگز نتوانست به آن تصویر دست یابد غمگین گشت و عاقبت مرد....... احساسات یک خودشیفته: احساس افراطی اهمیت داشتن وانتظار الطاف ویژه نیاز به توجه مستمر عزت نفس شکننده وفقدان همدردی وعلاقه به دیگران افراد دارای اختلال شخصیتی خود شیفته اغلب با رویا هایی در مورد موفقیت نامحدود ودرخشان –قدرت-زیبایی – وروابط عشقی آرمانی مشغول هستندواین امکان وجود دارد که مشکلات خود را بی همتا بپندارند واین احساس در آنها بوجود آید که فقط افراد در سطح خودشان آنها را درک میکنند که البته این افراد نادر ونایابند ...معمولا در گفتگو با چنین بیمارانی متوجه تعریف های افراطی آنها از خود میشویم که خود را بی نظیر می نامند..معمولا آنها از نظر دیگران نسبت به جذاب وباهوش بودن خود سخن میگویند که البته دلیش ایجاد توجه ویژه در مردم است..روابط عاشقانه آنها زود گذر میباشد وتا رابطه ای تمام نشده رابطه بعدی شکل میگرد مردم را اسباب بازیهای ساده لوحی میبیند ونیاز به داشتن چنین اسباب بازیهای مختلفی در بیمار احساس میشود .. اندوه وافسردگی خود را اقرار نمی کنند...گاهی آوازه خوانان ویا افراد مشهور تمایلات خودشیفته از خود نشان میدهند که ممکن است با تحسین مفرط طرفدارانشان این نیاز سیراب نشدنی آنها تقویت شود.کرنبرگ وفروید میگویند" بدلیل بدگمانی عمیق، این افرادبه هیچ کسی اتکاء نمی کنندومعمولا والدینی سرد وبی تفاوت داشته اند که در عین حال پرخاشگر وکینه جو بودند "...معمولا به شکل افراطی آرایش میکنند که حکایت از نیاز شدید آنها به توجه دارد وآنقدر خود را دوست دارند که عاشق خود میشوند.. اگه یکی زیادآرایش کرد زود نگید از خود شیفته هست(چشمک) |
||
|
|
|
|
|
به نام خالق سکوت شبانگاهان آمدم وتک شاخه ای از گل سرخ را نثار نگاهی کردم که افقهای دور را در خلوت اتاق خود بر ساحل دریا جستجو میکرد. واعتماد را که کالای مکارانه ای بود با قلبی آکنده از درد بر صفحۀ سفید دفترش می نگاشت وسخت میگریست. آمدم ولاله عباسی های مهر را به پشتوانه فردا به جوهر خاطراتت افزودم تا بدانی من نیز چراغ به دست به دنبال آفتاب میگردم. فریاد سکوتت را شنیدم واشکهایی راکه در پرواز روحت بر زمین تشنه باریدن گرفت میدانم به چه می اندیشی... به نگاهی که اعتماد را پاکیزه ترین ترنم انسانیت به غریبه های دردآشنای شهر ارمغان دهد.. سعاد |
||
|
|
|
|
|
** عید سعید فطر بر مسلمانان جهان مبارکباد ** یادش بخیر چند سال پیش عید فطر مصادف شد با امتحان روانشناسی من ، آن روزها را پشت سر هم امتحان میدادیم .خواب شب برای ما شده بود آرزو ..وآخر ترم کلی تحقیق را میبایست به استاد تقدیم میکردیم ..سحر ماه رمضان عجب حال و هوایی داشت خانم همسایه طبقه پایین از آن معدود همسایه های نایابی بود که از سر وصدا وداد وخنده های ما لذت میبرد.. وحسرت انگیز به سقف بالای سرش نگاه میکرد که داشت روی سرش خراب میشد . بعضی وقتها کودکش را بغل میکرد و خنده کنان به میهمانی ما می آمدواظهار لطف ودوست داشتن میکرد وحسرت میبرد.. من وزهرا که فردا امتحان داشتیم دست به دعا برداشته بودیم که فردا عید باشد وتعطیل وبچه های دیگر هم دست به دعا که پس فردا عید باشد و نمیدانم خداوند دعا ی کدام یک را می خواست مستجاب کند. جنگ دعا ها از دل خارج شده بود وبه زبان آمده بود حالا دیگر دست به دعا شده بودند دعاهای من وزهرا مستجاب نشود.. ما دو نفر در مقابل دعای پنج نفر مخالف..ساعت از دوازده گذشت وخبری از عید نبود... زهرای بیچاره کتاب به دست با چنان چشمانی ملتمسی دعا میکرد که برمن خنده میانداخت…………… ساعت یک بامدادشد وبلاخره عیدفطر را اعلام کردند نیمه شب زهرا از خوشحالی نمیداست چه کند نا خود آگاه به روش مسیحیان شروع به تشکر کردن وبه روش بودائیان به قبله مسلمانان تعظیم میکردو مثل سرخ پوستها دور کتابش میچرخید..همسایه پایین زنگ در را زدوباخنده تبریک میگفت..برای او فیلمی دنباله دار شده بودیم یادش بخیر! لحظه ای را میخندیدم ذغال بهم میفروختیم ولحظه ای را شعر میخواندیم وبرای نمی دانم چه؟ گریه میکردیم..دل تنگیهایمان را با هم قسمت میکردیم. مریم بی بهانه مریض میشدکه پرستارش شوم ودستی ازمهربانی بر سرش کشم ومثل مادرها شوربایی بپزم ونه نه جان گو ،به اوبدهم.. حاضر بود تب ولرز کند که تا صبح بالای سرش بنشینم .افسانه با انسانی خیالی زندگی میکرد گاهی با اومهربان بود وگاهی دعوا میکرد شبهای تابستان درها را قفل میکردیم که نکند چشم بسته به خیابان رود شبی ازبالای دیوار خانه اش خود را در خیابان دیده بود! جدی ومنطقی بود.. وبلاخره هیچ عید فطری شیرین تر از عید آن سال نبود ساعت اعلام از لحظه تحویل سال شیرین تر بود.... سعاد |
||
|
|
|
|
|
موی سفید اگه موهای سرت سفید شده یا ریخته ،داری کچل میشی به این فکر نکن که پیرشدی ..غصه نخور ..د ِدِ ه ِ بیا به این فکر کن که همسن وسالهات وقتی میبیننت امیدوار میشن به خودشون.. بدونی که بخوای احساس جونی بهشون میدی این هم یه توفیق اجباری که نصیبت شده هی انرژی مثبت میفرستی دوست داری وقتی کسی تو رو می بینه از زندگی ناامید بشه؟ نگو من شانس ندارم قیافیه ناامید به خودت نگیر دیگه! آهان... حالا درست شد تا بیشتر از این ناامید نشدی امیدوار باش اینطوری یه عالمه دوست خوب پیدا میکنی مگه تو دوست نداری مفید باشی؟ تازه کلی هم کار خوب واسه دوستات انجام دادی بیا و قشنگیاشو ببین..مگه چشه.. اجازه نده رنگدونه های مو رنگدونه های قلبت رو سیاه کنن اصلا مو سفید ارزش اینو داره که با امید عوضش کنی؟ مگه امید چسبیده بود به موهای سرت که میگی ریخت امیدوار باش وبا لبخندت به همه امید بده بیا و همیشه به قضیه اینطوری نگاه کن سعاد |
||
|
|
|
|
|
لباسهای خاکیش خسته بودند آهی غمگین از چشمان کم سویش هویدابود .دردی سنگین بر سینه داشت ساعتها به زمین خیره میشد و رهگذران را نمی دید اما گوشش هنوز میشنید صورتش از شلاق آفتاب سوخته بود پیشانیش هزار خط داشت .گونه هایش استخوانی ودستانش لرزان وبیطاقت. شانه هایش خمیدۀ روزگاری بود که محبت را جستجو میکرد اما نمی یافت پاهای لرزانش دیگر رمق راه رفتن نداشت سر پناهش آسمان بود وتکیه گاهش دیوارهای شهروتنها دارائیش بقچه ای بود که لباسهای کهنه اش را در آن امانت کرده بود از عابران چیزی نمی خواست ..نه، نه، او گدا نبود ..هرگز دستا ن تمنا به روی فرزند آدم دراز نکرده بود... .زن همسایه از کنار او رد میشد ..پیرمرد از اینجا بلند شو میترسم ماشین تورا نبیند.پاهایش را جمع کرد وتکانی به خود داد چه فرقی میکند ؟ دیوار این کوچه یا دیوار آن کوچه...پرسیدم او کیست؟ زن گفت پیرمردی از آنسوی شهراز فرزندانش گریزان است؟ گفتم گریزان!چرا؟گفت زمانی خود را سالار خانه میدانست واکنون خود را سر بار می داند.بیمارست وپرستار میخواهد وخود را مزاحم میداند گفتم نهار چه؟ چیزی خورده است؟ گفت روزه است .گفتم روزه؟! بااین چشمان کم سویش ؟! پیرمرد چه چیز را در روزه جستجو میکرد ...کاش فرزندان در عجزو ناتوانی والدین، آنگونه باشند که هرگزاحساس سربار بودن را برای آنان بوجود نیاورند وروزگارناتوانی خود را تصور کنند..... سعاد |
||
|
|
|
|
|
توهم نیست.. تازیانه بر پیکر مردی که آزادی را فریاد میکند ضربه های سیلی بیمارستان را خجل کرده است جسم تکیده او بشر را زیر سئوال می خواند چگونه ناله او راهی به جایی نمی برد ؟ صدای ضجۀ همسری که همسفر خود را تمنا میکند وگریه مادری که قلبش بی دریغ میسوزد گناه او چیست؟ اوفقط می داند. در جایی که دانستن گناه یست نا بخشودنی در جایی که پرنده را به خاطر پرواز زندان میکنند وذهنی را به خاطر اندیشیدن فلک کرده اند میبینی زندانهای آزادی را؟ بغضی گلویم را تنگ می فشارد ،تنگ و چشمانم را شبنمی میبارد به حال آنان افسوس که اندیشه را به زنجیر کشیده اند ودانستن را تحمل ندارند در جایی که دانستن افشای ظلمیست وبدان که طلوع فجر میاید در پس این شب ظلمانی تار **سعاد** |
||