تبليغاتX
نوادگان این زمین خاکی

                         هذیانهای اسکیزوفرنی(2)

 

هذیان بزرگ پنداری: وضعیت هذیانهای اسکیزوفرنی  در چند سال پیش توسط میلتون روکیچ متخصص روانشناسی نشان داده شده است. او سه بیمار مرد داشت که هر سه خیال میکردند عیسی مسیح هستند و هرسه به بیمارستان انتقال یافتند مورد زیرگزیده ای ازمواجه اولیه آنهاست.

کلاید (یکی از بیماران ) به روانشناس گفت:من به روانشناسی تو آگاه هستم و تو یک کشیش هستی در کلیسای کاتولیک، و درمورد آموزش تو، همه چیز را می دانم من دقیقا میدانم که چه شخص چکار میکند. مانند آنچه خودم در ماورا انجام می دهم این روشی است که به آن عمل میکنم…

لئون(بیمار دیگر)  در حالی که ساکت نشسته بود،ادامه داد :همانطور که قبل از قطع سخنم گفتم اغلب اتفاق میافتد که میبینم من روح انسان اولیه بوده ام که میباید پیش از وجود زمان خلق شده باشم..

جوزف میگوید:آه خوب اوفقط یک موجود است همین،من وقتی جهان را آفریدم انسان رانیز خلق کردم همین...

روانشناس پرسید:آیا تو اینکار را کردی ؟آری اوو بسیاری دیگر...دراینجا کلاید خندید .

هذیان گناه و تقصیر:این باور که شخص گناه غیر قابل بخششی را مرتکب شده است یا آسیب بزرگی را به دیگران وارد کرده است برای مثال بیمار ممکن است ادعا کند که کودک خود را کشته است..

هذیان کنترل شدگی(تحت نفوذ قرار گرفتن) این اعتقاد که افراد دیگر،نیروها،شاید از ماورای کرات افکار ،احساسات واعمال شخص را ،اغلب توسط وسایل الکتریکی که به طور مستقیم علامات را درون مغز وی میفرستند کنترل می کنند..

هذیان خودبیمارانگاری: اعتقاد نامشخص دربارۀ اینکه  شخص از بیمارپنهانی رنج میبرد...برای مثال:ادعا میکند که کبد او تکه تکه میشود یا مغزش کپک زده است.که مهمترین مشخصه این هذیان عجیب و غریب بودن بیماریست، که عنوان می کند مثلا گاهی احساس تغییرات بدنی و احساسهای انفعالی و مداخله احساس های دیگر از این رقم..که اساس آن بر توهم است و باید دقت کنیم که دربرخورد با بیمار، هذیان او را تایید نکنیم ....ودر مقابل با او هم لجاجت نورزیم.واز قوه استدلال و منطق برای اثبات توهم او استفاده نکنیم که عملی بی فایده است چون در این بیماری فرد قوه تشخیص و منطق و تفکر خود را از دست داده که قبلا در تعریف اسکیزوفرنی به آن اشاره کردم..

هذیان نیستی: مثال ادعای اینکه من روحی هستم که از جهان دیگر بازگردانده شده ام .

سبب شناسی اسکیزوفرنی:

عوامل ارثی در پیدایش اسکیزوفرنی نقش چندان مهمی رابازی نمیکند و عوامل محیطی نقش مهمتری را ایفا میکنند باید بخاطر داشت که همیشه عوامل ارثی و عوامل محیطی برهم تاثیر میگذارند..

بعضی از محققان ادعا میکنند که در مقایسه باافراد معمولی محرومیت از محبت مادری در مبتلایان به اسکیزوفرنی به مراتب شایع تراست و همینطور برخوردهای پرورشی غلط والدین چون حمایت بیش از حد فرد از طرف مادر،ازهم پاشیدگی خانواده،طلاق والدین در سابقۀبیماران  فراونتر از افرادمعمولی به چشم میخورد اسکیزوفرنی درموارد فراوانی بعد از سی سالگی و حتی درسنین 60-70سالگی هم شروع میشود...شواهد نشان داده که سرزنش خانواد هادربارۀ به وجود آوردن موارد اسکیزوفرنی و شکستن کاسه وکوزه بر سر بیمار و رفتار غیر دوستانه بوده است و یا اینکه دیگران توصیه میکنند که او را به کارکردن مشغول دارید...که البته این نسخه به ظاهر درمانگر کارامد نخواهد بود زیرا اسکیزوفرنیایی قدرت کار کرد را از دست داده است مثلا اگر از او بخواهید که چای درست کند به خاطر هذیانها ممکند به شما بگوید این چای هفت ساعت باید بجوشد تا چای در او تبلور پیدا کند....

( دوستان گرامی مطالب در این مورد زیاد است و خوداسکیزوفرنی انواع مختلفی دارد این تنهای نمونه هذیان آن است در صورت استقبال دوستان به انواع آن نیز خواهم پرداخت)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/30ساعت 22:33  توسط سعاد  | 

                               اسکیزوفرنی

حتما تابه حال با کلمه اسکیزوفرنی آشناشده اید وبه خوبی با این بیماری روانی آشنا هستید.دراصطلاح عامۀ مردم تمام کسانی را که دچار اختلالات روانی میگردند را دیوانه می خوانند! متاسفانه در کشور ما ودر فرهنگ ما پیوسته انسانهایی را که در اثر محرومیت های شدید  و افسردگی های روانی  دچار اسکیزوفرنی حاد می شوند را به تمسخر میگردند و آن انسان خسته از مصائب زندگی، که اغلب انسانهای احساساتی و عاطفی بوده اند را وسیله ای برای خنده و خوش گذرانی قرار می دهند..در اینجا سعی کردم که به توضیح در زمینه  این بیماری بپردازم چراکه این بیماری توسط روانپزشکان قابل درمان است ولیکن بعد از درمان، بیمار وقتی به حال و روز خود، وزمانی را که ازدست داده پی میبرد و میفهمد که چگونه در اجتماع مورد تمسخر و کوچکی قرار گرفته ودرک نگردیده. وبدلیل مشکلات عدیده ای که ارمغان فهمیدن او می باشد افسرگی شدید در او تولدی دیگرمیابد و بیماری او به عقب باز میگردد واین سد مهم در را بهبود این بیماری است...

تعریف اسکیزوفرنی: آن دسته از بیماریهایی را شامل می شود که از همان ابتدا با اختلالهای اساسی در شخصیت،تفکر،زندگی هیجانی،علاقمندیها،وارتباط بادیگران

مشخص میشود.

مشخصات اسکیزوفرنیایی: کناره گیری و انزواطلبی ،ازبین رفتن کلی علاقه به محیط وکاهش پاسخ، مخصوصا پاسخهای عاطفی به محیط اطراف،پاسخ به سئوالات بشکل خلاصه وبدون محتوا..

برجسته ترین حالت این بیماری( بهت )است .اندیشیدن و عمل کردن در او وجود ندارد و به آنچه اطرافش میگذرد آگاهی دارد و قوه ضبط خاطراتش قوی است

(که البته این حالت شخص درمردم، این شک را بوجود میاورد که اوهیچ مشکلی ندارد)

ارتباط بین کلامی درگفتار شخص وجود ندارد .و همین عامل باعث میشود که روانپزشکان اطلاعات کمتری بدست آورند..

کم کم اندیشه وعقاید  بیمارارتباط خود را ازدست میدهد و خود بیمار قادر به دنبال کردن رشتۀ طبیعی کلام و اندیشه خود نیست ..وقتی شما بایک اسکیزوفرنیایی برخورد می کنید و از او سئوالی می کنید، پاسخی که میدهد ربطی به خود سئوال ندارد. و در واقع وقفۀ فکری در فرد ایجاد می شود.که روانشناسان به آن محرومیت از فکر می گویند......افکار زیادی همزمان به او هجوم می آورد و معمولا در کلام او قافیه سازی و تجانس حروف بشکل اتفاقی صورت می پزیرد و اطرافیان را به تعجب وامیدارد....

بعضی از آنها بطور نسبی قدرت اندیشیدن منطقی را از دست میدهند ومثلاهنگامی که یک ضربالمثل به او میدهیم در کاربرد او ناتوان است و بیمار علاقمند است که اصطلاحات را به مفهوم لفظی آن به کار برد. افکار و واژه ها را درهم ادغام میکند و علت و معلوم را بجای هم قرار میدهد. برای مثال :با قطع شدن برق شهرو خاموش شدن لامپ اتاق ..او خواهد گفت چون این لامپ خاموش شده است برق شهر هم رفته است در واقع بسیاری  از استدلالها ی بیمار اسکیزوفرنیای به همین صورت است..

بیمار علاقمند است چیستان وار (معماگونه سخن )گویدهر سئوالی را با سئوالی پاسخ می دهد .و برخوردش عرفانی و فلسفی است..مثلا وقتی از تندرستی مادرش می پرسید بایک سئوال فلسفی مثل : تا منظور شما از تندرستی چیست؟جواب میدهد .و اغلب مردم در برخورد با این قبیل افراد به بیمار بودن آنها شک میکنند..

ممکن است به اختراع و یا خلق واژه های جدید مبادرت ورزد..تغییرات عاطفی در او به این شکل است که ممکن است کسی را که تادیروز دوست داشته است،  دوست نداشته باشد و یا اینکه در حالی که به کسی علاقمند است از او متنفر است .

اختلال عاطفی او به این شکل است که بین آنچه میگوید و میاندیشد و رفتار می کند بانحوۀ احساس او هماهنگی و توافق وجود ندارد .ممکن است یک شکنجه شدید را با خوشحالی تعریف کند در فاصله چند ثانیه (فقط چند ثانیه) تغییرات شدید عاطفی را در اومشاهده میکنیم وپشت سر هم عصبانی، افسرده، حیران، شاد ،و مضطرب ،شود..حتی ممکن است در او منفی کاری هم بروز کند یعنی هرآنچه از او خواسته میشود خلافش را انجام میدهد..مثال: وقتی دست را دراز میکنید تا بااودست بدهید دستش راعقب میکشد ووقتی شما دستتان را پایین میبرید او دستش را پیش میکشد و این عمل را تکرار می کند.مشخصه مهم این بیماری (هذیان) است .دو نوع هذیان وجود دارد:هذیان اولیه که تقریبا علامت شاخص اسکیزوفرنیاست بطور ناگهانی بروز میکند که در آن بیمارفکر میکند حادثه ای در شرف اتفاق است ،مثال:بیمار در هنگام ورود به خانه با دیدن پنجره ای که نیمه باز مانده اینطور تلقی میکند که این مسئله حکایت از این دارد که او عیسی مسیح است و برای نجات بشریت بدنیا امده.......هذیان گزند و تعقیب و بزرگمنشی:یعنی فرد آنچه راازدرونش سر چشمه گرفته به دنیای خارج نسبت میدهد مثال:ساواکیها دنبال من میگردند یا پلیس در تعقیب من است که البته این مسئله بستگی به رویدادهای زمان سلامت بیمار دارد...هذیان انتساب:برای مثال از رادیو مطالبی را میشنود و همه را به خود نسبت میدهد و مثلا میگوید این مجری راجع به من صحبت میکند..

 

            (دوستان ببخشید طولانی شد یعنی سعی کردم کم بنویسم)

     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 21:36  توسط سعاد  | 

                             اینترنت و دنیای ارواح

چندین شب است که به دنیای مجازی (اینترنت)می اندیشم وارواح سرگردان که باهم سخن میگویند برای هم مینویسند .گاه به هم می تازند وگاه در محبت پیشی میگیرند گاه سبقت برصمیمیت باارواح است وگاه به دنبال ایرادات همند..وگاه درانتقاد بر سر هم به فهمیدن می رسند..گاه می آموزند و گاه می آموزانند .

گاه لجوج میشوند .وگاه غرور می ورزند.گاه متواضع میشوند و فروتن میگردند.

وجود این دنیای مجازی بخش عمده ای از زندگی شخصی ما میشود ورنگ زندگی رابه گونه ای مجازی دگرگون می کند..

اینجا رنگ و چهره نیست سیاه وسفید و زشت وزیبا معنی ندارد اندیشه ها با هم به گفتگو می نشینند همدیگر را تعلیم می دهند .گاهی گریه می اندازند وگاهی لبخند برچهره می نشانند وهرآنچه دردنیای واقعی حس نامیده میشود اینجا نیز احساس می شود .

غلام زیبا رو را به خاطر دارید. دراین دنیای مجازی قالبهای چهره ورنگ معنا ندارد..غلام زشت، زیبا میشود .آنانکه با شکل و هیات عزیزند اینجا با اندیشه شناخته میشوند.

دنیای مجازی دوست داشتنی است وارواح را که با یکدیگر از هزاران نقطه این زمین خاکی به گفتگو مینشینند واز تجربیات هم می گویند وبه هم ،انسان بودن را می آموزانند..

دنیای مجازی شاید راهی باشد برای فرار از دنیای واقعی

وشاید برای کسی فقط سرگرمی باشد دراین دنیای واقعی

وشاید برای کسی هدفی باشد.

سخن گفتن در دنیای ارواح بسی سخت است کلمات است وکلمات، بی هیچ حالتی از چهره وچشمانی....وآنکاه کلمات برهم می تازند.

گاهی وقتها انسان را خسته می کنند وگاهی درمان تمام دردهای توست

گاهی دوست داشتن را تجربه می کنی و گاهی بیزاری را...

گاهی یکرنگی را در حد اعلای آن می بینی و گاهی ریا رادر حد سخیف..

می دانی که از دنیای واقعی گریزی نیست ودنیای مجازی را تعلق نشاید.همچنان که دنیای واقعی تعلق نپذیرد.

تعلق به این دنیا واقعی ومجازی هردو اسارت است ..

پس بیاید در دنیای مجازی با ارواح مهربان باشیم و قدر یکدیگر را بدانیم.....

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 2:44  توسط سعاد  | 

 

حکایتی از مثنوی

پادشاهی دو غلام می خرد ،یکی از آن دو ،رخساره ای زیبا و ظاهری بس دلپذیر دارد ولی آن دیگری زشت روی وکثیف. پادشاه،غلام زیبا روی را راهی گرمابه می کند وبا رفیق او به گفتگو می نشیند .برای امتحان شخصیت و وضعیت روحی او را می گوید :این غلام که رخساره ای زیبا و اندامی موزون و کلامی شیوا و شیرین دارد دربارۀ تو تعریف های بدی می کند تو را خیا نتکار و نامرد می داند بگو ببینم نظر تو چیست؟غلام زشت رو می گوید :رفیق من مردی راستگو ودرست کردار است ومن تا به حال سخن یاوه ای از او نشنیده ام .وآنگاه اوصاف بسیاری از کمالات رفیق خود را برمیشمرد .شاه می گوید :اینقدر از او تعریف مکن و اینک شمه ای هم از حال خود واگو.غلام دوباره می گوید :بله با اینکه ،رفیق من بسیار مهربان و هوشیار و جوانمرد و دادگر است ،ولی یک عیب بزرگ دارد و آن اینست که او اصلا خودبین و متکبر نیست !بلکه هماره عیب خود را می جوید و در پی عیبجویی دیگری بر نمی  آید.شاه که وضع را چنین می بیند می گوید:بس کن.اینقدر با زیرکی ،خود را به بهانۀاو ستایش مکن...من رفیقت را نیز امتحان می کنم و رسوایی ببار می آورم و تو از تعاریف خود شرمگین خواهی شد.

غلام همچنان بر حرفهای خود پافشاری می کرد واز رفیق خود به نیکی یاد می کند.

غلام زیبا رو از گرمابه باز می گردد وشاه،رفیق اورادر پی کاری میفرستد.تا شخصیت او را نیز امتحان کند شاه می گوید :تو بس زیبارویی وکلامی دلنشین داری ........ولی ای کاش آن معایبی که رفیق تو برای من باز گفت در تو نبود؟حال غلام دگرگون شد وبه شاه می گوید: شمه ای از این حرفها واگو.شاه می گوید :رفیق تو معتقد است که تو فردی دورو و ریاکاری ! غلام همینکه این کلام رامی شنود سخت خشمگین می شود وکف برلب می آورد وتند باد ناسزا و دشنام رامتوجه رفیق خود می کند .شاه تاب نمی آورد ودست بردهان غلام می گذارد ومی گوید !دیگر بس است !من با این امتحان شخصیت و وضعیت روحی شمارا شناختم. درست است که جسم او گند ناک است ولی در عوض ،روح تو پلید و متعفن است .از این رو او برای همیشه سر پرست وامیر تو خواهد بود

هرکسی کو عیب خود دیدی ز پیش             کی بدی فارغ از اصلاح خویش؟

(هرکس عیب خود را پیشاپیش مشاهده کند کی از اصلاح خود آسوده می شود؟)

غافلند این خلق از خود ای پدر                 لا جرم گویند عیب همدگر

آنکسی که او ببیند روی خویش             نور او از نور خلقان است بیش

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 20:10  توسط سعاد  | 

                       

                        آفتابی

 

صدای آب می آید ،مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟

لباس لحظه ها پاک است

میان آفتاب هشتم دی ماه

طنین برف نخ های تماشا ،چکه های وقت . طراوت روی آجرهاست ،روی استخوان روز.

چه می خواهیم؟

بخار فصل گرد واژه های ماست.

دهان گلخانۀ فکر است

سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند .

ترا در قریه های دور مرغانی بهم تبریک می گویند.

چرا مردم نمی دانند

که لادن اتفاقی نیست

نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آب های شط دیروز است؟

چرا مردم نمی دانند

که در گل های ناممکن هوا سرد است؟

                        

                     سهراب سپهری

 

با این شعر حال کنید بهتر از اون چرت و پرتهای منه

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 21:25  توسط سعاد  | 

 

                                         ماه مهربان 

گاه زمانی به تو می اندیشم

به چشمانی که در تاریکی نظاره گر است

به سکوت و معنای آن

به من و تو و ما

به روزهای تنهایی من و خودم

به سروده های عاشقانه

به ماه و مهربانیش و ستاره و چشمانش

به عشق و نگرانیش

به آن دنیای مجازی که ساعتها به حقیقت، تفسیرش می کردم

وبه توهمی که با کمک تو آفریدم.پرورش دادم و شکستم  .و تو آفریده خود را لعن فرستادی

انگار سالها می گذرد از راز قصه لیلی و مجنون

دل نوشته های ، توهم  خود را، به دست قاصدکها به کنار تک شاخه گل سرخت میهمان بی توجهی تو می کردم..ودر رویای خود بی توجهی را توجه ترجمه می کردم.

ناگهان باد وزیدن گرفت و طوفان بپاشد. و مشقهایم زیر سیل اشک دل شکستگی خیس گردید.

وآنگاه به دنیای مجازها پناه آوردم نه کسی را فرامی خواندم و نه، به فراخوان کسی پاسخ می دادم..

در تنهایی اندوهناک خود لحظه هارا می شمردم و نقاهت عشق را تحمل می کردم

به کودکی خود پناه بردم و از طفولیت نوشتم جستجوگر بدنبال مادر بزرگ دفتر خاطرات کهنه را ورق می زدم ودرآن نقاشی می کردم.

ودیگر تنها نبودم.. با او که کودکی بود می خندید.. ونمی دانست که براو می خندند

به کودکی رفتم وتو تنها شدی

به خود فرمان دادم که برقلبم زنجیری از ممنوعیت بسازم تا آرام گیرم و نشکنم تا بازی احساس مرا نیازارد...مثل همیشه ،مثل سالها پیش که آسوده بودم

ناگهان دوست داشتن را درونم یافتم.واکنون به انسان مهر می ورزم،به تو مهر می ورزم

به توهمی که در آن رنج مهربانی را تجربه کردم

و آموختم که دوست داشتن بالاتر از عشق است

می دانم در این قصه خود را محاکمه کردی و در پایان تبرئه شدی و من نیز تورا تبرئه کردم

پیش از اینکه خود را تبرئه کنی

و به دوست داشتن اندیشیدم

به بخشش بی منت..

آسوده باش و بدان کینه هرگز قلبم را تاریک نخواهد ساخت

و همیشه دیدارت مثل گذشته مرا شاد خواهد ساخت

 

 

   

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/18ساعت 21:16  توسط سعاد  | 

 

 

                        صدام (دیکتاتور جانی)

 

چند شب است که دادگاهی شدن صدام را تماشا میکنم.وشاهدانی راکه  قربانی ظلم وتعدی این جنایتکار به جان ومال و ناموس خود بودند.

حتی تصور این قتل عامها و این گورها ی پنهان دست جمعی آزار دهنده است

به راستی چگونه انسان به حیوانیت تنزل می کند

دیکتاتوری صدام یکی از مخوف ترین دیکتاتوریهای زمان خود بود. حتی خانه ای از خانه های عراق یافت نمی شد که عزیز و یا عزیزانی را از دست نداده باشد..نفرت عمومی مردم عراق حکایت از طاعون و ستمگریهای بیمارگونه صدام وعاملشان دارد.

قتل یکصدو پنجاه نفر از محله دجیل در سال 1982فاجعه بزرگی بود

نمی دانم با کدامین وصف از این تو حش نکبت بار بنویسم

بارها دلهرۀ وحشت انگیز مردم عراق را از زبان ساکنانش شنیده بودم و خود  وحشت کرده بودم

شاهدی در دادگاه می گفت:صدام در بازدیدی که از ساکنان دجیل داشت از  کودکی 6ساله پرسیده بود .بگو من که هستم؟ ....کودک پاسخ داده بود ..صدام........

صدام بار دوم با عصبانیت گفت:یکبار دیگر می پرسم من که هستم؟..کودک معصوم باز گفت: صدام

وبار سوم که کودک نام صدام را آورد ..شخص صدام ،سر آن کودک را با ضربه  خونین کردو شکست

گناه آن کودک این بود که نمی دانست دیکتاتور را با نام(سیدالرئیس)آقای رئیس...باید خطاب کند

از چنین حیوان ددمنشی چه انتظاری می توان داشت .تجاوز به زنان و دختران دجیل در زندان ابو غریو

آنان را لخت می کردند و شکنجه می داند شاهدانی که شانس زنده ماندن یافته بودند و نوجوانان پانزده سال که اکنون مردان و زنانی گشته بودند، در داد گاه در برابر چشمان جهانیان از صدام  با فریادمی پرسیدند آیا من با آن سن کم می توانستم حکومت تو را ساقط کنم ؟که مرا از تحصیل محروم کردی و  نوجوانیم را در زندان شکنجه کردی واز سقف آویزان می کردی؟

فرزندان بی گناه رادر برابر چشمان پدر هفتاد  و هفت ساله کشتند واهالی دجیل را با شلاق برقی سوزاندند و در گورهای دسته جمعی مدفون کردند.

آنها حتی به پیرزنها هم رحم نکردند و سالها در زندان شکنجه دادند...اگر فردی در خانه ای اندیشه آزادی داشته باشد همۀ اهل خانه را می کشتند..واگر در محله ای بویی از مخالفت به مشام  رسد همه اهالی محل را قتل عام می کنند .این شیوه حکومت بزرگترین جباران تاریخ است.

صدام و عاملین و وزیران، مرا بیاد خونخوارترین سلطه طلبان تاریخ می اندازدکه به راحتی سر می برند..واژه سر بریدن و وحشت وترس از آن واژه های آشنا بر لسان ملت همسایه است

قلم خود را عاجز از بیان حقایق می دانم و فقط گریستم..

زنی از شاهدان که جان به در برده بود از زندان ابو غریو می گفت : زنان بارداری که سر پا  زایمان می کردند در حالی که دستانشان از پشت بسته شده بود و آب و غذا به انها نمی دادند . تنها شکنجه کردند..کودکان مرده به دنیا می آمدند ..هیچ فریادی را پاسخی نبود و هر فریاد با شلاق همراه بود حتی فریاد زنی که فرزندی به دنیا می آورد

مردی  از شاهدان می گفت :در ابتدا ما را در محله دجیل در مکانی زندانی کردند آنقدر تعدادمان زیاد بود که اکسیژن برای تنفس کم می آوردیم و هر دو روز یه تکه کوچک نان که باید بین شش تا هشت نفر تقسیم می کردیم وهر چه تعداد زیاد تر می شد تک نان کوچکتر می شد

این شاهد بیان می کرد:زنی با فریاد به نگهبان گفت: طفل شیر خوارم دارد می میرد......کمی شیر بدهید..ودریغ از شیر..

سرانجام کودک از گرسنگی مرد.و تنها لطفی که در حق مادر کردنداین بود که طفل را از دریچه ای کوچک گرفتند و به مانند زباله ای در سبد پرتاب کردند

حیوان از اینان انسان تر است

ذلت و خواری صدام و وزیران و یارانش را در دادگاه دیدم(یهلک ملوکا ویستخلف واخرین)

این دادگاه ،مرا به یاد دادگاه عدل الهی می اندازد نه به این سبب که شباهتی به آن دارد.فقط می توانم لحظه ای را تصور کنم که قدرت مندان و ظالمین بزرگ در برابر مظلومین روزی جوابگو باید باشند

 

(دیروز وامروز ایران ماتمکده بود..سقوط هواپیمای حامل خبرنگاران را به تمامی هموطنان و دوستان عزیز تسلیت می گویم

امروز منوچهر نوذری چهر ه عزیزو آشنای همیشه ماندگارعرصه هنرتئاتر و سینما به سرای باقی شتافت .و مارا سوگوار کرد به تمامی دوستدارانش تسلیت می گویم.... روحشان شاد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/16ساعت 22:6  توسط سعاد  | 

                                                   چراباید ترسید

ازدست این قوانین مزخرف خسته شدم

چراباید به خاطر زیر پاگذاشتن قوانین غیرعادلانه، ازکسی بترسم

چرا بلرزم؟

چرا باید گریه کنم؟

چرا باید چندین ساعت پی درپی اضطراب واسترس روح فرسا راحتم نگذارد

اگه برملا بشه تخلف اداری کردم

نمی خواستم  هرگزمتخلف باشم..هرگز

وای خدای من! چه ساعات سختی بود امروز.

خدایا ،پروردگارم ،تو خوب می دانی من  امروز مردم و زنده شدم

از دست کسانی که بااسم تو از جابلند می شوند .وبا این اسم شروع به حرف زدن میکنند

اما قوانینشان ،حقوق ساده انسانی را لای کاغذ و قلم وبخشنامه به بازی پول تبدیل میکند..وهمه عمر خودشان را به نادانی می زنند انگار نمی فهمند بخشنامه های آنها احمقانه است..در پی راضی کردن اهل قدرتند..از علی دم میزنند و حق الناس زیر پا له می کنند

خدای من،چرا باید بخاطر کار خوبی که در حق بندگان خدا می کنم بترسم و گریه کنم

کسانی را از حقوق ساده خود منع می کنند و وقتی مجبور می شوی به خاطر خدا و بخاطر خلق خدا قانون و دستورالعملها رو زیر پا بگذاری و به تقلب متوسل شوی وباید همیشه نگران باشی که امروز روز تلافی است..

خدایا من عاشق قدرت توام

از صاحبان قدرت بی زارم

از کسانی که آدم ها را به خاطر کارهای خوبشان مواخذه می کنند بیزارم، بیزار...

خدایا ضعیفان بر من دعا ی خیرمی کنند و آن زن مرا به بغل می گیر د و می بوسد ومی گوید تا عمر دارم مدیون تو ام وشب وروز دعایت می کنم

چیزی که من آن را وظیفه می دانم

و اقویا چپ چپ نگاه می کنند شبیه نگاه به یک دزد یا یک جانی..یک متخلف

از هر چه حیوان که کت و شلوار به تن می کند بیزارم

از کت وشلوارهای آنها بیزارم، از ماشین هایشان بیزارم، از میزهایشان بیزارم،

سلامشان را دوست ندارم..

از عقلشان گله دارم0

انسانهایی که رنگ تقلب و تخلف را نچشیده اند وارد سیستم دروغ ساز و ریا پروری می شوند که نام فرهنگ به خود می دهد و با فرایندهای نا پخته ، بخشنامه هایی را می سازند که  نوک دماغ  را فقط می بیند

و مردم را مجبور به تخلف می کنند

  

خدایا کمکم کن انسانی باشم  که هیچ کس از من نترسد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/14ساعت 18:10  توسط سعاد  | 

                                     مغز تو خالی

صدای تاب تاب یک طبل می آید!

طبلی که می انگاشتی از درون پراست

طبلی که فضای درونش همیشه خالی ست

این فضای درون را بنگر!

وهر ضربه ارتعاشی ست از امواج

و غوغای درون به بیرون آهنگیست.

مغز تو طبلی ست به مانند مغز من

که حس خالی بودنش زیبایی اوست

و بهراس از اینکه رقص امواج درونش تو را به فضای پر بفریبد

آنگاه که به این طبل می نوازند

فضای خالی درون مغزت را احساس خواهی کرد

وباز اینگونه می اندیشی که دیگر چیزی برای دانستن نیست

زنهار آن زمان که بر این طبل تو خالی نواخته شد و این امواج خروشان به غرش آمدند

و مغز را در نهایت فهم، تر جمه کردی .سخت در اشتباهی.

بشر با این امواج نام بشر به خود می گیرد و ناطق می گردد

واگر این تلاطم نبود حیوانی بیش نیست

که فضای خالی مغز خود را حس نمی کند..

آهای مردم

طبل هارا بنوازید

تا به خالی بودن مغز خود

یقین پیدا کنید

                             .... سعاد.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/10ساعت 19:13  توسط سعاد  | 

                                    

                             محبت

 

دلم می خواهد در گوشه ای بنشینم و برعالم خیال تکیه زنم.ودنیایی ترسیم کنم عاری از دشمنی و بی مهری و سرشار ازعشق و مهرو محبت به انسان و حیوان و خود..

و تو چه می دانی ما دو تا هستیم من و خودم ..و گاهی من و خودم با هم در ستیزیم و گاهی صمیمیت مان را حدی نیست... زیباترین احساس را با ساده ترین الفاظ بیان می کنیم. و هیچ واژه ای را برای خلوت اندیشه کم نمی آوریم ، که خود واژه ایم.. و خود واژه ها می سازیم و زبان بشر نا توان در بیان آن است ..

هزارها آه...

 حتی شادی  آه  دارد و آن آه را فقط من ها و خودها می دانند...وگاهی آه دردی است که وقتی به زبان آید در کلمات تحقیر می شود. و در خیال و ذهن با معنا ،و بزرگ و قابل در ک است...و می دانم زبان بشر چیزی فراتراز زبان کلامی اوست..این زبان درونی، خود گویای اسرار پنهانی خلقت آدمی ست...یکی  دیگراز هزاران اسرار نهان انسان ،سر محبت است

و محبت را تو و خودت می دانید چیست؟

امروز وقتی از بیرون آمدم و درب را گشودم.آن بلبل زندانی در قفس با دیدن من بالهای  زیبایش را  گشود و هیجان زده سر و صدا می کرد..

کودکیم را بیاد آوردم آن زمان که پدر درب خانه را  گشود ،ومن صد ها بار فریاد می زدم.. بابا ، بابا آمد

 این بلبل هر گاه مرا می بیند نمی دانم چه می خواند... و چه می گوید.

و می دانم صدایش موسیقی محبت است..به مانند کودکی که محبت را آرزو می کندو به گونه خود سرود می خواند

آنگاه مکثی طولانی می کنم ..

و به گفتگو با من و خود می نشینم

من می گوید تشنه محبت دیدنم ، و خود می گوید تشنه محبت کردنم

ونمی دانم چه کسی خواهد گفت  که تشنه محبت نیستم؟!..

نگاهش می کنم نگاهی خیره که حکایت از نیاز بشرحتی به محبت حیوان دارد

و می اندیشم که چقدر دوستش دارم

و این نگاهیست خیره به او ،که نه به او ، به خودم ، به احساسم، به نیازم

وآنانکه تحقیر می کنند احساس را،   از نعمت عقل بیچا ره اند ..

 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/06ساعت 10:22  توسط سعاد  | 

 

                         گزیده ای از اندیشه های دکتر عبدالکریم سروش

                                            درباب دینداری عموم

 

بیشتر دینداران دینداریشان علت دارد نه دلیل .چنین نیست که همۀ مسیحیها فی المثل با سنجیدن همۀ آیین ها ومذاهب ، به مسیحیت روی آورده باشند وازطریق اقامۀ ادله قطعی به حقانیت مسیحیت اذعان کرده باشند.ایمانشان اغلب ایمانی موروثی و تقلیدی است .واین حکم علی السواء در باب زرتشتیان و مسلمانان و یهودیان و... ثابت و صادق است .آنکه اینک مسیحی است ،اگر در جامعه ای اسلامی زاده می شد مسلمان بود وبلعکس.زبان حال عموم دینداران

( وبل عموم مردم عالم ) این است که " انا وجدنا ابانا علی امه وانا علی آثارهم مهتدون"(زخرف ،22) گفتند ما یافتیم پدرانمان را بر طریقه وبدرستیکه ماییم بر اثرهاشان هدایت یافتگان..

نه فقط عامیان که عموم روحانیان دینی هم چنین اند..روحانیان هر مذهب علی العموم خادمان همان مذهب وبرخورداران از آنند وهمان را به درس می آموزند ومی آموزانند که محیط و مولدشان آنرا  رامی پسندد وعلم دین می نامند .اینان به حقیقت مقلدانند...نادرنند محققانی که از تحسین و تقبیح و تقلید و تمتع از راه دین آزاد باشند و به آداب و عادات فکری و عملی شهر و دهر خود بی التفاتی کنند و از سر حریت راستین ،وبه حکم حکمت به اندیشه ای سر فرود آورند .این نهنگان دریای تحقیق در آبگیرهای کوچک مذاهب ومسالک رایج نمی گنجند ،بل هریک از آنان خود مذهبی است. اینان اهل "حدثنی قلبی عن ربی" اند ورازشان را جز خدا نمی داند .اگر یقینی وسکینه ای است وبس. باقی همه تجزم و تعصب و سختگیری و خام اندیشی وبی مروتی وبی مدارایی است.

 

باری حکم متوسطان همان است که بیشتر اسیر زنجیر علتند تا دلیل.

وجهان را متوسطان پر کرده اند .براینان سنت و تقلید و سابقه و محیط و معیشت وخشم وشهوت بیشتر فرمان می راند تا دلیل و قرینه وبرهان و حجت.. . وبیشتر محکوم جبرند تا اختیار . و بیشتر معذورند تا مسئول..ودر اینان جزم، راسختر است تا یقین. جنگ غالبتر است تا مدارا...وچنین متوسطان ومجبوران و مقلدان و بندیان وزندانیانی (که ما باشیم) چه جای آن دارد که به یکدیگر فخر بفروشیم وبر یکدیگر لعن بفرستیم؟

فروتنی و همدردی و رحمت ،ما را سزاوارتر است تا کبر و دشمنی و خشونت....اسیر را چه جای ادعای امیری است؟

هیچ جنگی ،خیالین تر و خرد فرساتر از جنگ اسیرانی نیست که خود را امیر می پندارند:

 

بر خیالی صلحشان و جنگشان

وز خیالی فخر شان و ننگشان

                                    (مثنوی دفتر اول بیت 71)

میر دیدی خویش را ای کم زمور

زان ندیدی آن موکل را تو کور

غره گشتی زین دروغین پرو بال

پرو بالی کو کشد سوی وبال

                                 ( مثنوی دفتر سوم ابیات 3828-3829)

شک نیاوردگان کرده یقین وکثرت ندیدگان وحدت گزین بی تحمل ترین وتحمل ناپذیر ترین جانوران روی زمینند..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/03ساعت 22:28  توسط سعاد  | 

 

 

امام علی  می فرماید که حق خالص و باطل خالص اگر وجود داشتند هیچ کس در گزیدن حق وترک باطل تردید نمی کرد اما همیشه چنین است که مخلوطی از هر دو درست می کنند و عرضه می کنند

                             گزیده ای از اندیشه های دکتر سروش

                                      در باب حقانیت ادیان

سخن در اصل ادیان الهی نیست. که عین حقند .سخن در فهم آدمیان و مذاهب مختلفۀ دینی است که همیشه مخلوطی از حق و باطلند. وبه راستی اگر یکی از این فرقه های دینی حق خالص بود و بقیه باطل محض هیچ خردمندی در تمیز حق از باطل ودر انتخاب حق درنگ نمی کرد.اینکه نزاعهای عقیدتی در جهان (چه  درون دینی و چه برون دینی) چنین پایدار مانده وبه بن بست رسیده است و کمتر صاحب عقیدتی رضا میدهد که به عقیدۀ دیگری بگرود برای این است که هر کس در مخلوط عقید تی خود چندان زیبایی و صلابت و صدق و حق می یابد که عذر زشتیها و ناراستیهای محتمل آن را می خواهد ودر عقیدۀ حریف ،آن قدر نادرستی و کژی

می یابد که جمال وکمال آن را می پوشاند .در این جهان نه نژاد خالص داریم نه زبان خالص و نه دین خالص. نه تشیع ،اسلام خالص ونه تسنن(گرچه پیروان این دو طریقه هر کدام در حق خودچنان رای دارند)نه اشعریت حق مطلق است نه اعتزالیت. نه فقه مالکی نه فقه جعفری .نه تفسیر فخر رازی نه تفسیر طباطبایی.نه زیدیه ونه وهابیه. نه همه مسلمانان در خداشناسی وپرستش شان عاری وبری از شرکند ونه همه مسیحیان درک دینی شان شرک آلود است..مراد نسبیت حق وباطل نیست .نمی گوییم حق وباطل معنا واستقلال ندارد.وهر فرقه ای هر چه می گوید حق است .میگوییم عالم عالم ناخالصی هاست.چه عالم طبیعت وچه عالم شریعت.چه فرد و چه جامعه.وقتی باران دین ناب از آسمان وحی بر خاک افهام بشری می بارد ،ذهن آلود می شود وهمین عقلها به فهمیدن دین زلال همت می گمارند داشته های خود را به آن می آمیزند وآن را تیره می کنند ولذا دینداری و دین ورزی چون آبی کف آلود تا قیام قیامت در میان مردم جاری است و"تنها در قیامت است که خداوند میان بندگان خود در خصوص اختلافشان داوری خواهد کرد"( نحل 124)

 

رگ رگ است این آب شیرین وآب شور

 در خلایق میرود تا نفخ صور

 

دین وقتی وارد تاریخ می شود تا حدود زیادی تاریخی و بشری می شود وتا کجا تحت تصرفات ذهنی وعملی آدمیان قرار می گیرد. وچه غبارها وحجابها بر آن می نشیند وچه قطعه هایی از آن بریده یابرآن اضافه می شودوآنچه می ماند حداقل لازم معنویت و هدایتی است که به آدمیان عرضه واعطا می شود .وهمین است معنی دقیق تنزیل کتاب که در قرآن کریم بدان اشارت رفته  واین سر نوشت هر دینی و هر مسلکی است .بل سرنوشت هر موجودی که پا

به خراب آباد تاریخ و طبیعت می نهد وجامۀ بشریت ومادیت می پوشد ...بر دینی این چنین نه بار بسیار می توان نهاد، ونه از سوی آن وعدۀ بسیار می توان داد  ونه به نام آن کارهای بسیار می توان کرد.

این فروتنی وکم ادعایی است که همنشینی و هم سخنی را مطبوع ومیسر می سازد.راه را بر تحقق پلورالیسمی انسانی و دینی می گشاید. داعیه داران ولاف زنان و خود پسندانی و پندار پرورانی که دماغی سرشار از نخوتی ستبر دارند قدرت و لیاقت همردیف نشستن با دیگران را ندارند ودر تنهایی عجب آلود خود مرارت محرومیت از محبت را تجربه می کنند...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/03ساعت 2:39  توسط سعاد  |