تبليغاتX
نوادگان این زمین خاکی

فعل مجهول

بچه ها صبحتان بخیر.... سلام!

درس امروز ،فعل مجهول است

فعل مجهول چیست می دانید؟

نسبت فعل ما به مفعول است

 

در دهانم زبان چو آویزی

در تهیگاه زنگ می لغزید

صوت ناسازم آنچنان گه مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید

 

ساعتی داد آن سخن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا زاعجاز خود شوم آگاه

ژاله را زآن میان صدا کردم

 

ژاله ! از درس من چه فهمیدی ؟

پاسخ من ،سکوت بود و سکوت

ده جوابم بده کجا بودی؟

رفته بودی به عالم هپروت؟

 

خنده ی دختران و غرش من

ریخت بر فرق ژاله چو باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

غافل از اوستاد و از یاران

 

خشمگین ،انتقام جو ،گفتم:

بچه ها !گوش ژاله سنگین است

دختری طعنه زد که، نه خانم

درس در گوش ژاله یاسین است!

 

بازهم خنده ها و همهمه ها

تندو پیگیر می رسید به گوش

زیر آتشفشان دیده من

ژاله آرام بود و سرد و خموش

 

رفته تا عمق چشم حیرانم

آن دو میخ نگاه خیره او

موج زن در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تیره او

 

آنچه درآن نگاه میخواندم

قصۀ غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در سخن آمد

با صدایی که سخت لرزان بود

 

"فعل مجهول" فعل آن پدریست

که دلم را ز درد پرخون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مادرم را زخانه بیرون کرد.

 

شب دوش از گرسنگی تا صبح

 خواهر شیر خوار من نالید

سوخت از تاب شب برادر من

تا سحر در کنار من نالید

 

از غم آن دو تن دو دیده من

این یکی اشک بود وآن خون بود

مادرم را دگر نمی دانم

که کجا رفت وحال او چون بود

 

گفت و نالید و آنچه باقی ماند

هق هق گریه بود وناله ی او

شسته میشد به قطره های سرشک

چهره همچو برگ و لاله او

 

ناله ی من به ناله اش آمیخت

که غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز غصۀ غم توست

تو بگو، من چرا سخن گفتم؟

 

"فعل مجهول"فعل آن پدریست

که ترا بی گناه می سوزد

آن حریق هوس بود که در او

مادری بی پناه می سوزد

 

(سیمین بهبهانی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/29ساعت 23:19  توسط سعاد  | 

امشب عجب دلم هوای تو کرده برادر

هوای روزها وشبها ی صمیمی تو

یادت می آید آن زمان که به توگفتم

 میخواهم خویش را از نیاز بی نیاز کنم

گفتی مرا که داری همه چیز خواهی داشت

یادت میآید با لبخند گفتی :برادر به این خوبی تو دنیا پیدا می شه؟

بهت گفتم تو عزیز دلم منی

گفتی شوخی نکن

من و دوست داری؟

گفتم برای من تو بهترین دوستی

تو نعمتی ،تو رحمتی

امشب داشتم عکست رو نگاه میکردم

همونی که خودم از تو بالای کوه گرفته بودم

الهی به فدای قد وقامتت بشم

چقدر دلم برات تنگ شده

می دونم تو هم دلت برای من تنگ شده

تو که نیستی خونه سوت و کوره

این روزها خو کردم به تنهایی

یادته کیو کیو بنگ بنگ

بگو ای ول

 

 

( دوستان سیستم نظر خواهی فعال شده ...با آرزوی موفقیت برای یاران صمیمی  )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/28ساعت 20:0  توسط سعاد  | 

وقتی مجبوری قانع شو، وتلاش کن

پیشرفت های بزرگ بشری مرهون قانع نبودن انسانهایی است که پیوسته بیشتر از وضع و شرایط مو جود میخواستند .بشربه سفر کردن با اسب و شترقانع نبود .از اینکه ماهها طی طریق کند و به شرایط جانفرسای سفرراضی باشد و پیوسته خطر راهزنها و گرگها و لاشخورها ،جان او را تهدید کند،راضی و قانع نبود از اینکه برای سیاحت ماهها و سالها در راه باشد تا بتواند سرزمینهای دور را ببیند راضی و قانع نبود سرانجام این بشر ناراضی در آرزوی امنیت و شناخت و سرعت طی طریق ،درشکه و ماشین و هواپیما و قطار و کشتی وغیره را اختراع کرد ..قانع نبودن بشر به آنچه داشت،اورا به سمت پیشرفت و تکنولوژی سوق داد وزندگی راآسانتر نمود هرچند نیازهای بشر سیری ناپذیرند و این از فضیلت قانع نبودن بشر به وضع موجود است برای دست یافتن به بهترین ها...

واما در زندگی شخصی  قانع نبودن انسان باز فضیلت است؟... از حیث پیشرفت آری..و اما روی صحبت من با آن زمانی است که تو با وجود سعی و تلاشی که میکنی به نتیجه و خاصیت مطلوب خود نمیرسی...راه پیشنهادی شما چیست ؟ از همان زمان تا لحظه مرگ بر نداشته های خود آه بکشیم ؟......(تو خود چه میکنی؟)

می گویند محال است که با سعی و تلاش به مطلوب خود دست نیابیم!

ولی تو نیز دیده ای ولحظاتی را  در زندگی تجربه کرده ای که با وجود سعی و تلاش زیاد به نتیجه و خواست خود نمی رسی....گویا تمامی راهها به روی تو بسته شده ..راهی را که دیگران به راحتی می پیمایند و به موفقیت دست می یابند تو  باید هزاربار سخت تر و دشوارتر طی کنی تا به خواسته و نیازت برسی....

فراموش نکن بعضی از مردم برای رسیدن به مقصود هزاربار باید تلاش کنند!.....فقط خود را با آسوده ترین مردم مقایسه نکن....

واما آن زمان که به مقصد نمی رسی  ناگهان خسته از همه چیز و همه کس و همه جا حس غم واندوه وافسردگی تمام  وجودت را فرا می گیرد و چراها در ذهن تو نقش می بندد..چرا دیگران آری؟...چرامن نه؟......

این مسئله در تمام جنبه های مختلف زندگی دیده می شود ..شغل ،موقعیت اجتماعی ،پول ، و حتی عشق.........

این غم و افسردگی و این آه های مکرر که سینه تو را مالا مال درد واندوه می کند ثانیه ها و لحظه های زندگی تو را تیره و تار کرده ،ای کاش  وای کاشها را با حسرتی عمیق برروان و قلب تو قرار می دهد شاید اشک بریزی و  در تمنا و حسرت  سخت گریه کنی...زندگیت را دشوار و خود را بیچاره ترین میخوانی ..ناامیدی درروان تو نقش می بندد..دلت می خواهد ثانیه هایت آرام باشند ..دلت میخواهد غم وآه و دردهای تو به سنگینی کوه قلبت را نیازارد ..دلت می خواهد  سایه رنجها رخت از روزگار تو بردارد.....واگر دردی داشته باشی به بزرگی کوه سد نفس کشیدن تو نباشد..آیا دلت می خواهد نیازمند گشودن پنجره ها برای نفس کشیدن نباشی؟ حالا که پنجره ها بسته اند...خود پنجره شو ..خود نفس شو....

اگر شغل و موقعیت تورا می آزارد، فقط کمی قانع شو..

وقتی هرچه می دوی و به هر دری می زنی راه بجایی نمی بری به شغل کوچک و محقر خود قانع شو...خواهی دید قادری نفس بکشی..آن زمان که تلاشهای بی وقفه تو جواب  تو را نمی دهد....

ناگهان می بینی که خوشبختی ،درحالی که آنچه می خواستی نداری..فقط قانع شدی آن زمان که تلاشهای بی وقفه تو جواب نداد..خواهی توانست با انباری از نیازها و خواسته های نرسیده و سرکوب شده لبخند بزنی .شادباشی و خود نفسی گردی بی آنکه به بالاتر از خود بیاندیشی و قیاس کنی..

اگر در عشق به شوق وصال زیستی، خود را به داشتن قلب پر احساست قانع کن به آن قلبی که توانست دوست بدارد و عشق ورزد ..اگر معشوقت تو را رها کرد و رفت.. اگر رهرو چند روزه تو بود .!به بی وفایی یار فکر نکن به این نیاندیش که تو را چنان که شایسته مهر تو بود دوست نداشت به این بیاندیش که هرگز برای شروع دوباره دیر نیست..تو نیز ستاره ای داری که نه تو او را می شناسی و نه او تورا می شناسد ،تو به او محتاج و او نیارمند تو....همسفر خود را خواهی یافت کسی که تورا با نیمه  خالی لیوانت دوست بدارد..زندگی ساده تر از این همه پیچیدگی ست آنچه زندگی را پیچیده میکند راه صعب و خارمغیلان است....... زندگی لبخند است ..تبسمست بر اشک......کعبه مقصود را درون خود جستجوکن...مردمان را برای خود مخواه،خود برای مردم باش..بگذار اگر کسی لبخندی بر لبت نمی نشاند خود لبخندی بر لبی بنشانی....مبارزه کن.. نگذار غمها تمامی ثانیه های زندگی تو را غرق در اندوه کند....

به لحظه ها فکر کن...کودک شو.... ..و تمام آرزویت را چاپ برگردانهای دفترت کن......لبخند بزن و هر گاه گریستی با چشمانی ببار که از روی مقایسه با بی دردان نمی بارد......برای بزرگترین ها گریه کن

 

پی نوشت: ببخشید طولانی شد...من قانع نیستم فقط سعی کردم تلاش کنم ...این نوشته برای تمام دوستانی هست که این روزها خیلی خسته هستند.......دوستدارهمگی شما

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/25ساعت 21:32  توسط سعاد  | 

                         

  گزیده ای از کتاب در شهر خبری نیست

                             (سید ابراهیم نبوی)

وقتی که خوابهایت ایرانی است

باز هم عرق کرده و ملتهب و نگران از خواب می پرم امروز در بروکسل دیروز در فرانکفورت پریروز در برلین ویک هفته پیش در کپنهاگ  چشم که باز می شود  دیوارمثل پتک می خورد،توی سرم اینجا کجاست؟چشمم اتاق را می گردد ،اشیا بیگانه است هرچه هست خانه من نیست و همیشه هم چشم که باز می کنم در میهمانخانه ای خوابیده ام. میهمانم. آمده ام که بروم و چقدر روزها سخت وطولانی می گذرد لعنت به من که سفر آمدم .لعنت بر هر چه وسوسه لعنت به هرچه خواهش بیجا مثلا نمی شد هوس سخنرانی اروپایی نکنی ،نبوی لعنتی؟

ماچون دو دریچه روبروی هم

آگاه زهر بگو مگوی هم

هر  روز سلام پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر خون ،نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد ، او کرد ( اخوان)

 

عشق ریشه در خانه دارد

د رآینه نگاه می کنم برف بی وقفه. و بی آنکه سرباز ایستادن داشته باشد ،باریده است و موهایم دستخوش سپیدی است ،موهایم می گویند که برای  یافتن خاکی تازه دیر است. موهایم یک به یک در رنج عشقی سپید شده است که ریشه در خانه ام دارد .من خانه ام را می خواهم و عشقم را می خواهم و دوستم را می خواهم .یادت هست رفتم به زندان و چندماه از تو دور بودم و چه رنجی کشیدم .وقتی بیرون آمدم گفتی :مو هایت سپید شد...

 

 

سرزمین من

تو را با تمام سختی هایت دوست می دارم ..تورا با تمام رنج هایت دوست می دارم .تو را با تمام دشواری هایت دوست می دارم..می دانم که در آن سرزمین زیستن هم گاه جرم است...می دانم که همیشه درهایی در آن سرزمین هست که قفل می شود  و تا ماه ها تورا در آرزوی آسمان شهر باقی می گذارد .می دانم که در سرزمین همیشه انگشت هایی هست که تورا متهم می کند  و مجازاتت می کند .می دانم که هستند کسانی که در آن سرزمین به راحتی تورا در فشار می گذارند ،اما چگونه می توانم دوستت نداشته باشم ؟چطور می توانم تصور کنم که نیستی ؟ نه، بی تو بسر نمی شود.

 

پی نوشت: شاید تاریخ مصرف کتاب تمام شده..اما چیزی عوض نشده...

   

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/23ساعت 13:55  توسط سعاد  | 

                               تفکر زائد

                         (محمد جعفر مصفا)                  

 

تا زمانی که مقایسه و رقابت حاکم بر روابط انسان ها است. امید به عشق و محبت اصیل یک امر محال است.. تا وقتی رقابت وجود دارد احساس حقارت و ترس هم وجود خواهد داشت. احساس حقارت و ترس هم وجود خواهد داشت واین دو مخل عشق وهرگونه احساس مطلوبند اگر ارزش های ما بردیگران بچربد نتیجه آن احساس سرمستی نخوت آلود و در عین حال توام با هراس ودلهره خواهد بود زیرا ارزش هایی که احساس سرمستی در ما ایجاد کرده اند هر آن ممکن است از ما گرفته شوند شماامروز رئیس هستید ولی فردا ممکن است نباشید واگر ارزش های دیگران برما بچربد نتیجه آن احساس حقارت ،ناکامی، حسرت ونفرت خواهد بود و آنچه در رابطه رقابتی ومقایسه ای ابدا وجود ندارد احساس تساوی وبرابری است.

 

رابطه مارا( ارزش ها) تعیین میکنند ومی دانیم که (ارزش های تعبیری) محدود به یکی دوتا نیست صدها ارزش متفاوت هویت مارا تشکیل داده است در زمینه بعضی از آنها احساس برتری ودر زمینه بعضی دیگر احساس عدم برتری داریم بنابراین رابطه مابا یکدیگر یک رابطه دوگانه و متضاد است معجونی است از احساس نخوت و احساس حقارت .و احساس نخوت در واقع سر پوشی است برای پوشاندن احساس حقارت..لابد توجه کرده اید که ما در اولین برخورد با هرکس چه وضع نگران مردد و ناآرامی پیدا می کنیم علت این ناآرامی و تردید آنست که برایمان روشن نیست چه جبهه ای باید انتخاب کنیم..... درچند لحظه اول برخورد شروع میکنیم به برآورد ارزش های طرف، اگر دیدیم ارزش هایش بر ما میچربد وضع و رفتار زیر دستانه بخود می گیریم واگر برعکس بود رفتارمان را متناسب با کسی که برتر است تنظیم میکنیم...... در اولین آشنایی اولین چیزی که از طرف می پرسیم شغل او است بوسیله تعیین شغل او میخواهیم نوع جبهۀ خود رادر مقابل او مشخص کنیم

رابطۀ (ارزشی) حکایت ضمنی بریک اصل دیگر میکند وآن این است که ما با جوهر و ماهیت انسانی یکدیگر در رابطه نیستیم .من با ماهیت انسانی شما کاری ندارم برای من ارزش های اعتباری شما مهم است زیرا از وقتی چشم به جهان باز کرده ام تمام مشغولیت و کارم با (ارزشها) بوده است نه با ماهیت انسان..

پس رابطه ما رابطۀارزش  با ارزش است نه رابطه انسان با انسان.... بعبارتی چنین رابطه ای رابطه دو شیئی است نه دو انسان ...رابطه دو تصویر است ..نه رابطه دو انسان با ماهیت و جوهر انسانی خویش..من وقتی به ملاقات شما می آیم که بصورت رئیس و صاحب مقام مثل سایه ای نامرئی بشما چسبیده است و تازه این رابطه یک رابطه نیست بلکه یک وضعیت طفره وگریز و دفاع است.. ارزشها برای ما حکم یک سپر وقالب را دارند که بایک کیفیت دفاعی همیشه خود را پشت آن پنهان می کنیم توجه نکرده اید چگونه برای یکدیگر گارد شخصیت می گیریم؟ چگونه در شناساندن خود بدیگران محتاطانه پیش می رویم و نمی گذاریم دیگران از حد معینی به حریم خصوصی دنیای ارزشی ما نزدیکتر بشوند؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/17ساعت 20:12  توسط سعاد  | 

سلام دوستان گرامی

سیستم نظر خواهی نوادگان این زمین خاکی بعد از تایید نمایش داده خواهد شد

                       
+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/16ساعت 10:59  توسط سعاد  | 

 

 

 خاطره

اولین بار که کنجکاوانه صادق هدایت خواندم ،زمانی بود که مردی پنجاه ساله که پدر دوستم بود از نمی دانم برای چه  از من بیزار بود.این سئوالی بود که پیوسته از خود می پرسیدم که چرا او ندیده مرا دوست ندارد؟...و همیشه به دخترش تو صیه می کرد از دوستی خودت با آن دخنر عرب بهراس... با او مشورت نکن که عرب فاقد عقل و منطق است...دوستی او ،دوستی خاله خرس نادان است...صادق هدایت تکیه کلام مردی بود که از زبان دخترش تفکرات ناسیونالیستیش هویدا بود و دختری که خود را عاشق هدایت می خواند....کلام تند و خشن دوستم که در موقعه نیاز به مشورت با اکراه به من رجوع می کرد و در پایان به من می گفت :حیف است که تو عربی ، کلامت به ظاهر عاقلانست ولی باید از عقل تو ترسید چه بسا مرا به چاهی راهنمایی کنی که نتیجه مهربانی کم خردانه نژاد توست ..بارها به من گوشزد می کرد

او را بخاطر معلوم بودنش دوست داشتم .کلامش هر چند تلخ ولی بی ریا بود.. فهمیدنش سخت نبود او را دوست داشتم بخاطر صمیمیتش .. گفتگو با انسانهای مجهول برایم خوشایند نبود..در روزگاری که مردم نقاب های طلایی زیبایی بر چهره می زنند و ترا ناگهان به امواجی از شوک و نا باوری بدل می کنند او آخر را اول می گفت شاید برای شنیدن حرف اول.. همیشه به کنارش می نشستم تا سادگی و بی ریایی گفتارش را تجربه کنم با دختری که قلبش و احساسش را از من پنهان نمی کرد و زیباتر از همسفری بود که پیوسته آنچنان سخن می گفت که من دوست بدارم   

اندیشه ها مو جودند ومن باید  درجه تحمل پذیری را با شنیدن اندیشه تمرین می کردم تا از کودکی خود به بزرگ شدن گذر کنم و اجتماع اندیشه ها را تجربه کنم.. باید از واقعیت آگاه میشدم..اگر از شنیدن اندیشه ها برنجیم در نا آگاهی خود از واقعیت ها می مانیم فراموش نکنیم که اندیشه ها و جود دارند حتی اگر  بیان نشوند این را همیشه به خود می گفتم ..با او ستیزه نمی کردم چرا که ستیزه ثمری جز لجاجت بچه گانه ای  کودکی  که در مدرسه راهنمایی شهرتجربه کردم و ثانیه ها را به هیچ تجربه ای نو تلخ می گذراندم نداشت

به سراغ هدایت رفتم تا او و پدرش را بشناشم :هدایت نویسنده ای توانا و قابل بود با قلمی سحر انگیز و زیبا که هر عاشقی را تحت تاثیر قرار می داد.و عاشق همان واژه گمراه کننده بود که انسانی را به جای اندیشه ای ،معشوق  و مقهورخود می ساخت .

بنده خدا صادق هدایت ،او نیز مانند هزاران نویسنده سیاه و سپید بود که می توان از کتبش عشق به اندیشه وآزاد اندیشی و دوری از تعلقات بی جا و پر هیز از خرافه پرستی  را آموخت...و هم می توان کم کم او اقوام بیزار شد و سپس از قوم خودت بیزار گردی و  آخر عاقبت از خودت بیزار گردی و پیوسته عذاب را به جای شادی به خود ارمغان دهی..

آفت تحریف عشق به اندیشه،عاشق گشتن به فرد است بجای اندیشه .ودر ک بالاتر را از ما خواهد گرفت ..امروز نمی خواهم هدایت را نقد کنم ..(بهتر بگویم به آن توان و درجه نرسیده ام.).

بقول گل سرخ صمیمی من ،در قرآن نیز می توان آیات شر را آیات خیر استخراج کرد می توان از قرآن نیز بجای خیر ،شر خرید و در گمراهی اسیر ترس از تعقل شد.......عاشقی های کورکانه نیز ترس از تعقل به بار می آورد و ناگهان از اندیشه های خیر صادق هدایت، شر را استخراج می کنیم بی آنکه بدانیم چه می کنیم...می توان از کتب تسلیم در برابر قدرت خدا طغیان بر علیه او را تجربه کرد و می توان از کفر به ایمان رسید ..می توان پیوسته کتاب خواند و همیشه عاشق شد و در خیالی سحر انگیز خود را عاشق اندیشه دانست و ناگهان خود را محصور در اندیشۀ انسانی بینی که  فراتر ازآن نمی توانی بیندیشیم...بهترین اندیشه را از او می دانی و فراموش می کنیم که خود کتابی هستیم ....همیشه اندیشه ای برتر موجود است....آن اندیشه های برتر است که شادی را ارمغان دهد    

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/12ساعت 13:17  توسط سعاد  | 

 

 

 

اگر سنگ، سنگ ....

اگر آدمی آدمی است

اگر هر کسی جز خودش نیست

اگر این همه آشکار بدیهی است

 

چرا هر شب و روز هر بار

بناچار

هزاران دلیل و سند لازم است

که ثابت کند:

تو تویی؟

 

هزاران دلیل و سند

که ثابت کند...........

**************

الهی

الهی به زیبایی سادگی !

به والایی اوج افتادگی!

رهایم مکن جز به بند غمت

اسیرم مکن جز به آزادگی !

                                (قیصر امین پور)

تقدیم به هر آنکه شعرهای امین پور را دوست دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/11ساعت 23:30  توسط سعاد  | 

                     اصفهان نصف جهان

                        (صادق هدایت)

 

به نظر می آید که صنعت معماری ،کاشی کاری و نقاشی و قلم کاری بعد از زمان ساسانیان در اصفهان و در دورۀ صفویه بود که دوباره روح صنعتی ایران قوت گرفت و به درجۀ کمال رسید .و شاهکارهای آن زمان بهترین نمونۀ دورۀ بعد زا اسلام به شمار می آید و آن چه که به نام صنعت هندی ،مغول و عرب در اروپا معروف است همه ابداع و اختراع ایرانی بوده ..به خصوص عرب ها که پابرهنه دنبال سوسمار می دویده اندفکر صنعتی نمی توانسته در کله شان رسوخ پیدا بکند و آن چه به اسم آن ها معروف است مال ملل دیگر است چنان که امروزه هم معماری عرب یک تقلید مسخره آمیز معماری ایرانی است...

 

                                             ********

 

با چشمهای کوچکش مثل گونه سنجاق به من نگاه می کرد و سرش را به جانب من کج می گرفت به خیالم رسید او رابگیرم ولی زود منصرف شدم چون مقصودم فقط دیدنش بود و او هم که مضایقه نکرد .وانگهی از نگاه های این جانور بیابانی که به من کاری نکرده بود خجالت کشیدم . اما دل سوزی من بی مورد بود چون به محض این که تکان خوردم مثل باد از جایش پرید .او مثل مارمولک نمی لغزید بلکه خیلی تند روی پاهاش می دوید و سرش رابالا گرفته بود این فکر برایم امد که شاید هجوم عرب به ایران به طمع همین سوسمارها بوده است.

گویا این همه زمین و بته های خار مملکت سوسمارها بود لابد به عقیدۀ آن ها این جا آباد است نه اصفهان و امشب بچۀ مارمولک برای ننه اش حکایت میکند که یه غول بیابانی را دیده و با چه تردستی و زرنگی از دست او فرار کرده است ..

 

پیغام خصوصی  : خوشبحال خودم ، عذاب نمی کشم

پیغام عمومی :اگه مثل صادق هدایت کتاب بنویسم دوسم داری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/11ساعت 11:18  توسط سعاد  | 

                                   مازوخیسم

هدفیلد روانشناس بالینی معتقد است غریزه اطاعت ، مثل سایر غرایز بشری وجود دارد.. و در دوران یک زندگی حقیقی صحیح باید مورد توجه قرار گیرد منتها باید محل و مورد استفاده آن را به خوبی تشخیص داد..در حقیقت این غریزه باید طوری رشد کند که دراطاعت غریزه بشر دوستانه و اجتماع قرار گیرد ..چه بدون وجود این غریزه وجود ایلات مختلف یا گروههای گوناگون و بلاخره زندگی اجتماعی نمیتواند بجا بماند.

 

غریزه اطاعت در مبتلا به مازوشیسم(مازوخیسم) بصورت تحریف در آمده است یعنی آدمی از اینکه تحت انقیاد دیگری درآید و حتی مورد آزار او واقع شود لذت می برد واین در زنان مبتلا به مازو خیسم بسیار مشاهده میشود و به شکل عادی در اجتماع و جود دارد اگر چه از آن بی خبرند........وهمین غریزه هست که آنان را علاقمند میسازد خود را پر طاقت و متحمل تر از مردان جلوه دهند ...

 

مازوشیسم گاهی در دوران کودکی هم میتواند بروز کند بصورت کودکی که سر خود را با صدا به دیوار میکوبد دیده میشود..اغلب ما هنگام خرابی یک دندان فاسد زبان خود را روی آن فشار میدهیم وحس میکنیم سبب رضایت خاطرمامیشود چه از این راه غریزه سادیسی و تمایل مازوشیسی خود را یکباره تکسین میدهیم یعنی درد آنراحس و هم تحمل میکنیم..

 

تمایل سادیسی در پسر بچه ای که روز تعطیل خود را به آزارو اذیت خواهرش میگذراندو لذت می برد بخوبی نمایان است وآن خواهر سوگلی می تواند باشد که بخصوص تمایل مازوشیسی در آن خواهری که مورد آزار قرار گرفته است مشهود است لذتی که از این عمل میبرد بدین وسیله ثابت میشود که با اینکه ظاهرا بر ضد این خشونت اعتراض میکند بمحض اینکه آن پسر از آزار او دست بر میدارد او دوباره وسیله ای فراهم میسازد که از نو آزار دادن را شروع کند و از این آزار دیدن لذت می برد.......آنکه زنش را بسیار کتک می زند سادسیک است و زنی که از کتک خوردن لذت می برد مازوشیست(مازو خیست) است و در باطن آن زن شوهر را بعلت آزار و اذیتی که نسبت به او روا داشته دوست دارد و تحسین می کند( دوستان عزیز حتما به کلمه دوست داشتن و تحسین تو جه کنید نکته مهم در مازو خیسم در همین مسئله است)

برای زنان  و مردان مازوشیسم  هیچ چیز بدتر از این نیست که همسرشان همیشه آرام  و ملایم باشد و با و جود تحریکات آنها خلقش تنگ نشود زنانی که بطول مدت عادت کرده اند که با مرد ملایم زندگی کنند احساس بد بختی میکنند و از همسری که هر لحظه ممکن است خلقش تنگ شود لذت می برند...

البته بقول هدفیلد غریزه اطاعت توانسته است اغلب شهدا و فداکاران اجتماع را پرورش دهد.آنجا که این تحمل فقط بنفع وجود خود فرد است و بمنظور خاص انجام نشده تحریف غریزۀ اطاعت و شکل پذیری مازرخیسم است..وآنجا که علیرغم ناملایمات فعلی آدمی شادانه و مشتاقانه بمنظور فعالیت خاص رنجها را تحمل میکند یک فرم تصعید حقیقی است...

 

کلارنس  روانپزشک ...مازوخیسم  را به مازوخیسم  بدنی(آزار جنسی) ومازوخیسم اخلاقی تقسیم میکند...او مازوخیسم اخلاقی رااینگونه تعریف می کند:طلب اهانت و تحقیر و شکست است ،نه درد بدنی ...شیوع واقعی این اختلال معلوم نیست

در اشعار شعرای ایرانی نیز تمایلات آزار پذیری فراوان است:

داروی مشتاق چیست؟زهر ز دست نگار

مرهم عشاق چیست؟زخم ز بازوی دوست(سعدی)

 

ذره ای دردم ده ای درمان من

زآنکه بی دردت بمیرد جان من (فرید الدین عطار)

حافظ شیرازی در اشعارش به مازوخیسم اشاره کرده و آن را معشوق کشی می نامد

رسم عاشق کشی و شیوۀشهر آشوبی

جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

در ادبیات غرب مثل آثار دانته (ایتالیایی) روسو (فرانسوی)شکسپیر (انگلیسی)وادگار آلن پو (آمریکایی)تمایلات مازو خیسمی هم دیده می شود

منبع :پاورقی مباحث عمده در روانپزشکی....کلارنس ج .راو..صفحه 264..ترجمه دکتر جواد وهاب زاده

 

پیغام خصوصی: حالا فهمیدی تو مریض نیستی

         

                                         **********

منتخبی از نقد و نظر کورش گرامی(وبلاگ جغدها هم عاشق می شوند)

 

در زندگی هر کسی به گونه ایی فکر میکنه و ما نمیتونیم همه رو محکوم کنیم هر کسی بنا بر شرایط محیط شرایط فکر و فرهنگی و اعتقادی به گونه ایی فکر میکنه اما خود اندیشیدن مهم است

..... گاهی قیاس کردن ادم رو به اشتباه می اندازه فکر کنم داستان طوطی رو خونده باشی که میزنه قوطی روغن رو میریزه و صاحبش میزنه تو سرش و کچل میشه و زبانش هم بند میاد و چند روز صحبت نمیکنه تا اینکه یه کچل میاد تو مغازه برای خرید و طوطی یه دفعه به زبان م آمد

آمد اندر گفت طوطی آن زمان..... بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کل با کلان آمیختی..... تو مگر از شیشه روغن ریختی
از قیاسش خنده آمد خلق ر..... کو چو خود پنداشت صاحبدلق را
کار پاکان را قیاس از خود مگیر... گر چه ماند در نبشتن شیرشیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد.. کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند........ اولیا را همچو خود پنداشتند


اینکه ما بیایم مثلا عطار و مولوی رو قیاس کنیم با یک بیمار مازوخیسمی میشه گفت یک قیاس فوق العاده عجیب هست .....میشه گفت خیلی سطحی بینی کردیم ....چون از پس این بیماری کلی اندیشه هست فکر هست .....و اصلا قابل قیاس با با یک بیمار مازوخیسم عامی نیست .....بیماری این اندیشمندان عین سلامتی هست عین درستی هست عین اندیشه هست عین هدف و آرزو هست ...اصلا با هدف بیمار شدن خیلیها پادر این مسیر میگذارند....اما این از روی آگاهی است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/06ساعت 3:14  توسط سعاد  | 

 انواع اسکیزوفرنی

 

چند نمونه منتخب ازانواع اسکیزوفرنی:

اسکیزوفرنی ساده:.این نوع با آغاز بی سرو صدا و پسرفت اجتماعی آغاز میشود بصورت قطع علاقه از محیط،بی احساسی،دشواری در برقرار کردن روابط اجتماعی ،فقرفکری،کاهش توانایی در انجام کارها، توام با زود رنجی مخصوص و افکار انتساب به خود که قبلا در بحث هذیان به آن اشاره کردم تظاهر میکند.

مبتلایان از نظر اجتماعی زود به زود ساقط تر میشوند و ممکن است به صورت آدمهای دربدر،گدا ،دزد ،معتاد وجانی در بیایند واگر زن باشند ممکن است فاحشه شوند.

 

هبه فرنی: این نوع نیزآغاز بی سرو صدایی دارد و با اختلال فکر و ناهنجاریهای هیجانی شناخته می شود عواطف بطور خاص و نامتناسب و احمقانه است و با خنده های (نخودی) بی معنی و اغلب خنده های(از خود رضامندانه )همراه است .اختلال فکر و هذیان در آن شایع است تو همات شنوایی در آن هست مثلا صداهایی را میشنود که وجود ندارند  رفتار آنها اغلب احمقانه و شیطنت آمیزجلوه میکند همراه با شکلک درآوردن و ادا واصول است و یا بی تفاوت و بی احساس است.

 

کاتاتونی: شروع این نوع از اسکیزوفرنی  ناگهانی است که بهترین نمونه گسیختگی رفتار است که طیف آن از ادا و اصول درآوردن، گرفتن وضعیتهای ناجور در نشستن و یا ایستادن و راه رفتن ،دادن پاسخهای خودبخودی به محرکهای  چون  اطاعت ماشینی ، پژواک کلام (یعنی سخنان ما روطوطی وار تکرار می کنند)، و پژواک رفتار  تا پرفعالیتی خودبخود ،حفظ وضعیت بدنی تحمیل شده، مثلا اگر مجبور باشد از روی پل کوچلی بپرد این پرش را دائما ادامه می دهد چه پل موجود باشد و چه نباشد..منفی کاری خصوصیت دیگر آن است که قبلا به آن اشاره شد..توهمات و هذیانها واختلال جریان فکر و اختلالهای هیجانی مثلا زمانی که باید بخندد گریه می کند..

 

ارتباط بین افسردگی و اسکیزوفرنی

آغاز اسکیزوفرنی ممکن است با افسردگی شدید همراه باشد یا زیر پوشش افسردگی مخفی شود ویا متناوبا  در جریان بیماری ظاهر شود.بروز افسردگی در مراحل بهبودی اسکیزوفرنی امر خیلی نادری نیست و عقیدۀبعضی صاحبنظران این است که ظهور افسردگی در زمان درمان بدلیل بصیرت یافتن فرد نسبت به بیماری خودش است این سد بزرگ در راه درمان آن است...و ممکن است برای مدتهای مدیدی طول بکشد

 

1-دوستان عزیزوبلاگ نویس توجه داشته باشید که هیچ اسکیزوفرنی قادر به وبلاگ نویسی و کامنت گذاری و حتی تایپ یه کلمه نیست افکار مختلف به او هجوم می آورد و مثلا اگر بخواهد سلام بنویسد به محض نوشتن س ذهن او قادر به کنترل و جمع بندی فکر نیست پس نمی تواند حتی یه جمله تایپ کند

2-من عذاب وجدان گرفتم همه خیال کردند مریضند (کمک)

3- مثل اینکه پیغام خصوصی گذاشتن آزاد شده

خصوصی: از صحبت و صفای تو دل بر نمی کنم

             وز دست دل به جان تو جان می کنم هنوز

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/04ساعت 0:52  توسط سعاد  |