|
|
|
|
|
بهار بهار بهار
...محمد علی بهمنی... فرا رسیدن فصل بهار را به تمامی دوستان تبریک و تهنیت عرض می کنم..و برای همه آرزوی سالی خوش دارم....عید همگی مبارک |
||
|
|
|
|
|
با خود می اندیشم دیشب بلاخره بعد ازچندبار سرزدن به کلوپ فیلم موفق شدم بید مجنون مجید مجیدی را ببینم مهم نیست که آخر از همه این فیلم رو دیدم زندگی مسابقه دیدن فیلم و خواندن کتاب و گوش دادن به موسیقی نیست.. شب بود و در خلوت اتاق این فیلم را تماشا کردم شاید این هم حکمتی بود که این فیلم را به سرعت پیدا نکردم با حا ل و هوا و شرایطی که دارم زمان مناسبی بود برای دیدن این فیلم .....این فیلم خیلی چیزها به ما میگه .. خودم رو نا توان از بیان پیام فیلم می دونم شاید فکر کنید که دارم اغراق میکنم ....حقایقی هستند که وقتی آدمها به زبان نوشتاری و گفتاری تبدیل میکنند آنها را کوچک می کنند... من مدتی هست که فقط نگاه میکنم و چیزی نمیگم تمام لحظات فکر میکنم و گاهی به بن بست میرسم گاهی حس میکنم مغزم کشش نداره ..فقط پلک میزنم ..نگاه میکنم و پلک میزنم ..نفس میکشم وپلک میزنم راه میرم ..میشینم و بلند میشم و فردا میاد ...وبعد از اون پس فردا...ویک دفعه میبینم چقدر از خلوت دلم با خودم راضی وراحتم... گاهی اوقات برای خودم حرف میزنم در حالی که لبهام روی هم هست و جملات ،هیچ تر کیبی ندارند ترکیبش توی حس منه..حرفهای خودم رو خوب میفهمم... و قتی که نمی دونم چی درست هست ، و چی نادرست ، همان موقع میفهمم که خودم هم یه احمق هستم که همه رو احمق می بینه ...وآنوقت هست که دلم میخواد برای تمام حماقتهام به خودم فحش و بد وبیراه بگم ویا اینکه سکوت کنم ..و وقتی کسی میاد و منو در فهم غلط خودم توصیه به درست فهمیدن میکنه ، انوقته که دستم رو می گذارم زیر چونه ام و فقط بهش نگاه میکنم مثل اینکه هیچ چیزی رو یاد نگرفتم و تازه برای اولین بار دارم میشنوم وحس میکنم..وشاید ساده ترین ها رو هم واقعا نمی فهمم ...بعضی وقتها خیلی ساده میشم اونقدر ساده که به یه ساده لوح شباهت میدهم ..شاید دنیای من شبیه به آقایوسف ( نقش پرویز پرستویی) هست اونقدر بعضی چیزها رو نمی بینم که خونه محقر خودم و داشته های خودم رو بهشت می دونم.. ..شاید هم وقتی شروع میکنم به دیدن اطرافم ، تازه همان لحظه، آغازکور شدن است... و تازه نمیتونم خیلی چیزها رو ببینم ... شاید دیدن با چشم فیزیکی یه نقص باشه و گرنه چرا خیلی چیزها رو نمی بینیم .....کدام اصل هست نمیدونم !.....چرا یه نابینا به در و دیوار میزنه و صدبار زمین میخوره شاید هر چیزی سر جاش خوبه ، مثلا دیدن و چشم داشتن در دنیای اجسام و چشم نداشتن در دنیای ارواح.... اصلا قصد ندارم این فیلم رو مثل تحلیل گرها تحلیل کنم ...به من چه که فیلم تحلیل کنم...من میخوام خودم رو تحلیل کنم .........خودم و سادگیهام...خودم و نادانی هام...خودم و حماقتهام....خودم و دلخوشیهام ..خودم و رویاهام...خودم و دنیای اجسام ..خودم و چشمام ..خودم و تصوراتم از زیبایی ها.... خودم و درکم از زشتی ها..خودم و توقعم از ادمها ....ادمها و توقعشون از من.....بعضی وقتها حتی به زیبایی ها هم شک میکنم ...بعضی وقتها هم فکر میکنم که انچه را شکوه یک حس ، درون قلبم احساس میکنم فقط متعلق به دنیایی هست که چشم ،چشم رو نمیبینه و دست دست رو لمس نمیکنه .....و وقتی چشم، چشم رو دید انوقته که زیبایی هامون زشت میشند و یه دفعه نگاه به خودمون میکنیم و میبینیم هیچی از اون شکوه احساس باقی نمونده ..یه دفعه میشیم آقایوسف ، وقتی چشماش تونست ببینه و بعد از دیدن، همه رویاهای زیبایی که داشت نابود شد و رفت ...و بعد آرزو میکنیم که ای کاش هر گز نمی دیدیم و شاید هم آرزوی کور ماندن برای این هست که خودمان خودمان را فریب بدهیم تا با پا گذاشتن در دنیای بیناها، دنیایی که ساخته ایم دگرگون نشود وانگار که دلمان خودفریبی می خواهد........ فقط این را می دانم که باید به جستجوی حقایق رفت و از دیدن تلخی های زندگی نهراسید و خودمان را فریب ندهیم باید گوشهایمان را برای شنیدن تلخ ترین حرفها آماده کنیم ، گاهی وقتها تلخ ترین حرفها شیرین ترین و صادق ترین حرفهاست....چرا ما آدمها با شنیدن صداقت ها میشکنیم؟بخاطر این هست که حلاوت صداقت رو درک نمیکنیم گاهی خودمان ادمها را تشویق به پنهان کردن صداقت ها میکنیم..........نمیدونم کجای هستی قرار داریم و چند تا پله باید رد کنیم تا دیدن ها و ندیدن ها شکوه احساس ، و بهشت زندگیمون رو خراب نکنه .....بعضی وقتها فکر میکنم دنیا یک سراب هست شاید هم یک خواب هست |
||
|
|
|
|
|
کوه پنجم ( پائولو کوئیلو ) آن گاه الیاس پسر را از خود دور کرد جامه اش را درید رو به آسمان کرد ، و با تمام قدرت فریاد بر آورد و گفت : " ای یهوه ، خدای من ! به خاطر رضای تو اسرائیل را ترک کردم و نتوانستم مانند دیگر پیامبرانی که آنجا ماندند خونم را به پای تو بریزم . دوستانم مرا یک بزدل و دشمنانم مرا یک خائن نامیدند. " به خاطر رضای تو بود که فقط آنچه کلاغ ها برایم می آوردند ، می خوردم و از صحرا به قصد صرفه ، جایی که ساکنانش آن را اکبر می نامیدند ، راه افتادم . به راهنمایی تو بود که با زنی ملاقات کردم با راهنمایی تو بود که قلبم آموخت عاشقش باشم .اما در هیچ لحظه ای رسالت حقیقی ام را فراموش نکردم .در طی تمام روزهایی که در اینجا بودم برای ترک این شهر آماده بودم . اکبرزیبا ویرانه شده است و زنی که به من اعتماد کرد و عاشقش شدم اینک زیر آوارهایش قرار دارد .خداوندا کجا مرتکب گناه شدم ؟ در چه لحظه ای از آنچه از من خواستی غفلت کردم ؟ اگر از من رضایتمندی ، پس چرا مرا از این دنیا نبردی ؟ به جای آن چرا باعث درد و عذاب کسانی شدی که پناهم دادند و دوستم داشتند . من از درک حکمت های تو عاجزم .هیچ عدالتی در کارهایت نمی بینم ..در تحمل عذابی که به من دادی عاجزم...از زندگی ام دور شو، چون من دیگر به ویرانه ها و آتش و خاک تبدیل شده ام .. نوری در میان آتش و اندوه بر الیاس ظاهر شد و فرشتۀ خداوند در مقابلش نمایان گردید . الیاس پرسید : " چرا اینجایی؟ مگر نمی بینی چه قدر دیر شده است؟ " " آماده ام تا بگویم خداوند دعایت را شنید و آن را مستجاب کرد. دیگر نه صدای مرا خواهی شنید و نه به دیدنت خواهم آمد تا روزهای آزمایشت به پایان برسد." الیاس گفت: " قبلا قصدم این بود که ایزابل را از سلطنت بر کنار کنم و او را به سوی خداوند بکشانم .اینک که خداوند ما را از یاد برده ما هم باید او را فراموش کنیم . " دوستانی که علاقه مند هستند زندگی الیاس بیست و سه ساله یکی از پیامبران قوم یهود را بخوانند به کتاب کوه پنجم تالیف پا ئولو کو ئیلو ..تر جمه میترا میرشکار رجوع کنند. |
||
|
|
|
|
|
ای رهگذران من به تنهایی خویش عاشقم و اینجا خانه متروکه من است...واما هنوز به او حسودی می کنم او که طعم بی کالبدی را چشید... من درآرزوی بی کالبدی ثانیه شماری میکنم من این جسم را نمیخواهم...نمیدانم آخر چرا باید بپوشم آخر چرا باید بخورم...و چرا بیارایم...و چرا در فضای معلوم راه روم من دنیای جسم را نمی خواهم...من پرواز را عاشقم سبکبال واین خلایق... رد پاهای تورا می گیرند بیائید هر آنچه دارم از من بگیرد بیائید من را از آنچه به دروغ زندگی می نامند برهانید بیائید ورد پاهایم را بشمارید شاید به دهکده ای که بوی گوسفند می دهد سقفی که چکه چکه های باران دفتر مشق ها را خیس میکند بیائید و هر آنچه دارم از من بگیرید...دنیا ارزانی شما باد در اینجا انسان بهائی ندارد... وآیا تو در خود بهائی یافتی؟ و تو چه دانی...من به بیقراری دلخوشم حال بیا ید و هر آنچه دارم از من بگیرید من به رویاهایم دلخوشم...انها رانمی توانید از من بگیرید و رویاها نیز نمی توانند خود رااز من بگیرند و حسی که از ترس تحقیر کلمات به زبان نیاورده ام انچه من دارم تو نخواهی داشت... و من به داشتن رویاهایم خرسندم و روز و شب در خلوت خود با خود ...عاشقم |
||