|
|
|
|
|
باغی در صدا در باغی رها شده بودم.نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید.ایا من خود بدین باغ امده بودم و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟ هوای باغ از من گذشت و شاخ و برگش در وجودم می لغزید . آیا این باغ سایه روحی نبود که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟ ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد،صدایی که به هیچ شباهت داشت .گویی عطری خودش را درایینه تماشا می کرد.همیشه از روزنه ای ناپیدا .این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود.سر چشمه صدا گم بود: خستگی در من نبود :راهی پیموده نشد.آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟.. ناگهان رنگی دمید : پیکری روی علف ها افتاده بود.انسانی که شباهت دوری با خود داشت .باغ درته چشمانش بود.وجودش بیخبری شفافم را اشفته بود.وزشی برخاست.دریچه ای بر خیرگی ام گشود:روشنی تندی به باغ آمد.باغ پژمرد و من به درون دریچه رها می شدم. سهراب |
||
|
|
|
|
|
وقتی خاطرها از من رنجیدند از خدایم مردن طلب کردم من گریختم ..آری گریختم من خود جرات خواندن هجومم لغاتم را نداشتم اگر ماندنم دلی را بازسازی می کند شرم ماندن را تحمل می کنم می مانم تا باشما انسانیت را تمرین کنم با شما صبر را استقامت را رسم گفتگو را دوباره در خود احیا میکنم
|
||
|
|
|
|
|
گل سرخ دیگر چه فرقی می کند که فردا آسمان آبی باشد دیگر چه فرقی می کند خورشید از کدامین سو طلوع می کند دیگر چه فرقی میکند که شاهزاده به دنبال گل سرخش ستاره قطبی را نشانه کند وقتی گل سرخ محبوبش دلش شکست |
||
|
|
|
|
|
سكوت دلم سخت مي گيرد وقتي دلي از براي تلاش مي ميرد.فراموش مي كنم كه چگونه مي شود به كسي استواري آموخت. گاهي فقط خاموش مي شوم.و سكوت مرا به انتهاي زخمهاي دروني انساني مي برد كه سراپا عشق است به عشق . ودردها را از آن خود مي داند.اين روزها وقتي كسي غمي دارد.فقط گوشم. گويا دستانم رابسته اند.پاهايم بي رمق اند و زبانم عاجز از حركت است سخن گفتن نياموخته ام و سكوت. آيا هيچ چيز دست من و ما نيست و سر نوشت ابهامي ست كه نميداني چيست!؟ از فلسفيدن خسته ميشوم از جدل ها و صغري و كبري هاي خودم خسته ام . ميخواهم شبان داستان موسي باشم ساده دل و عاشق دلم مي خواهد چارقدها براي خدا دوزم و ندانم و نشنوم كه مردم چه مي گويند چرا سخن گفتن را فراموش مي كنم ؟.وقتي مي بينم انساني از اندوه لبريز است وقتي سنگيني درد را از نگاه اندوهناكش مي خوانم وخجل از گفتن توكل بر خدا سكوت مي كنم و باز در خود فرو مي روم..وقتي بشر در تاريكي و ظلمت به خود ظلم مي كند وقتي خود را بيش از ديگري دوست مي دارد. و قتي عدالت را فقط براي خود مي خواهد .وقتي بي توجه مي گذرد. از خدايي كه همه چيز را از او مي خواهيم خجل مي گردم..از اينكه از خدا طلبكاريم خجالت مي كشم. يا رب اين بخشش نه حد كار ماست لطف تو لطف خفي را خود سزاست باز خر ما را از اين نفس پليد كاردش تا استخوان ما رسيد از چو ما بيچارگان اين بند سخت كي گشايد اي شه بي تاج و تخت ؟ |
||
|
|
|
|
|
موسی و شبان دید موسی یک شبانی را به راه کو همی گفت : ای گزیننده اله تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقد دوزم کنم شانه سرت جامه ات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت ای فدای تو همه بزهای من ای به یادت هیهی و هیهای من این نمط بیهوده می گفت آن شبان گفت موسی با کیست این ای فلان ؟ گفت : با آن کس که ما را افرید این زمین و چرخ ازو آمد پدید گفت موسی : های، بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی این چه ژاژ ست و چه کفرست و فشار؟ پنبه یی اندر دهان خود فشار گند کفر تو جهان را گند کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد چارق و پاتابه لایق مر تو راست افتابی راچنین ها کی رواست؟ گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را گر تو مردی را بخوانی :فاطمه گرچه یک جنسند مرد و زن همه قصد خون تو کند تا ممکن است گرچه خوش خو و حلیم و ساکن است فاطمه مدح است در حق زنان مزد را گویی بود زخم سنان لم یلد لم یولد او را لایق است والد و مولود را او خالق است گفت موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی جامه را بدرید و آهی کرد و تفت سر نهاد اندر بیابان و برفت *** وحی امد سوی موسی از خدا بنده ما را ز ما کردی جدا تو برای وصل کردن آمدی یا خود از بهر بریدن آمدی؟ تا توانی پا منه اندر فراق ابغض الاشیا عندی الطلاق هر کسی را سیرتی بنهاده ام هر کسی را اصطلاحی داده ام در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم هندوان را اصطلاح هند مدح سندیان را اصطلاح سند مدح من نگردم پاک از تسبیحشان پاک هم ایشان شوند و در فشان ما زبان را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را زآنکه دل جوهر بود گفتن عرض پس طفیل آمد عرض جوهر غرض چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز؟ سوز خواهم سوز با ان سوز ساز آتشی از عشق در جان بر فروز سر به سر فکر و عبارت رابسوز موسیا آداب دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند عاشقان را هر نفس سوزیدنی است بر ده ویران خراج و عشر نیست گر خطا گوید ورا خاطی مگو ور بود پر خون شهید آن را مشو در درون کعبه رسم قبله نیست این خطا از صد صواب اولی ترست تو ز سر مستان قلاووزی مجو جامه چاکان را چه فرمایی رفو؟ ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقلن را ملت و مذهب خداست لعل را گر مهر نبود باک نیست عشق در دریای غم غمناک نیست پی نوشت : همه این شعر را یا از برند یا خوانده اند ..یکبار دیگه با تعمق لذت ببرید |
||
|
|
|
|
|
حکایتی از مثنوی صحرا نشینی بر پشت شتر خود باری نهاده بود .این بار عبارت بود از یک جوال پر از گندم و یک جوال پر از ریگ .و خود نیز روی آن دو جوال نشسته بود و ره می سپرد .در این هنگام شخصی پرگو که فیلسوف نما می نمود پیش او آمد و از او پرسید در این دو جوال چیست؟ صحرانشین گفت : یکی را از گندم پر کرده ام و آن دیگر را از ریگ . فیلسوف نما : چرا ریگ در جوال کرده ای؟ صحرانشین : برای آنکه تعادل بار حفظ شود. فیلسوف نما: می خواستی بار گندم را به دو بخش کنی و هر بخش ان را در جوالی بریزی تا هم ، وزن بارت سبک تر شود و هم شترت بهتر و سبک تر حرکت کند. صحرانشین: آفرین ، تو ای حکیم با این فضل و دانش چرا برهنه و پیاده راه می روی ؟ سپس آن صحرانشین دلش به حال او سوخت و خواست او را سوار بر شتر کند. در این اثنا مجددا از او پرسید: تو با این همه عقل و دانش و سخنان حکیمانه شاهی یا وزیر؟ فیلسوف نما : نه شاهم نه وزیر .سر وضعم نشان می دهد که فردی عادی هستم. صحرانشین :راستش را بگو چند شتر و چند راس گاو داری؟ فیلسوف نما : اصلا نه گاوی دارم و نه شتری . صحرانشین : چه اجناسی در مغازه ات داری؟ فیلسوف نما: چه دکانی ؟ چه مغازه ای؟ من هیچگونه ملکی ندارم. صحرانشین: بسیار خوب.حالا که جنس و کالایی نداری ،بگو ببینم چقدر پول نقد داری؟ فیلسوف نما: دست از سرم بردار، پول نقد دیگر چه مقوله ای است ؟من حتی به نان شبم هم محتاجم ، تا چه رسد به پول نقد. صحرانشین : حالا که وضعت این است زود از من دور شو که می ترسم شومی و نحسی دانش و هنر تو گریبان مرا نیز بگیرد و مرا نیز مانند خودت بیچاره کند. مولانا در این حکایت صاحبان علوم ظاهری و عقول جزئی ( فیلسوف نماها و متفلسفان ) را مورد نقد قرار داده است .اینان که عمر خود را بر سر محفوظات و ملفوظات بی ثمر به باد فنا داده اند حاصلی به دست نمی آورند جز خیالات واهی و اضطراب روحی. دور بر آن حکمت شومت زمن نطق تو شوم بر اهل زمن یا توآن سو رو ،من این سو می دوم ور تو را ره پیش ،من واپس روم یک جوالم گندم و،دیگر ز ریگ به بود زین حیله های مرد ریگ احمقی ام بس مبارک احمقی است که دلم با برگ و جانم متقی است گر تو خواهی کی شقاوت کم شود جهد کن تا از تو حکمت کم شود حکمتی کز طبع زاید وز خیال حکمتی بی فیض نور ذوالجلال حکمت دنیا فزاید ظن و شک حکمت دینی پرد فوق فلک زو بعان زیرک آخر زمان بر فزوده خویش بر پیشینیان حیله آموزان جگرها سوخته فعل ها و مکرها آموخته صبر و ایثار و سخای نفس و جود باد داده کان بود اکسیر سود فکر ، ان باشد که بگشاید رهی راه آن باشد که پیش آید شهی شاه ان باشد که از خود شه بود نه به مخزن ها و لشکر شه شود تا بماند شاهی او سر مدی همچو عز ملک دین احمدی پی نوشت : پست قبلی خودم را به ضمیمه کامنت خاله ویدای عزیزم هر گز پاک نمی کنم تا همیشه جلوی چشمم باشه و یادم باشه ..ولی فراموش نکنید خواستن توانستن است... من فکر می کنم خودم بودم که نخواستم |
||
|
|
|
||||
|
نوادگان این زمین خاکی امروز به این فکر میکردم که اگر روزی اتفاقی بیفته و من دیگه نتونم به اینترنت وصل بشم چکار باید کنم ..امروز به تعلق فکر می کردم ..من به اینترنت دلبسته شدم و هنگامی که بنا به دلایلی امکان استفاده از اینترنت برایم مهیا نیست مثل اینکه چیزی را گم کرده به دنبال آن می گردم...گاهی اوقا ت بی خود و بی جهت به اینترنت وصل میشم با اینکه می دونم خبر جدیدی نیست !...می خواهم استفاده از اینترنت رو به حداقل برسونم ...مثل کودکی که شیرین ترین دلبستگیش خودرابرای ورود به مرحله عدم وابستگی بعد از وابستگیه پدید آمده باید رها کند...برای من سخت خواهد بود اینجا را دوست دارم دوست دارم دوست دارم.. ولی چاره ای نیست من باید تمرین کنم.. مثل وقتی که روزه را تمرین می کنم تا از تعلق نجات پیدا کنم وبلاگم رو حذف نمی کنم...نوادگان این زمین خاکی را به خاطر خاطراتش دوست دارم ..بخاطر دوستانی که همیشه با من بودند وهستند..اینترنت و وبلاگنویسی گرایی خاصی دارد که تقریبا همه دوستان آن را حس کرده اند..انسان گاهی وقتها باید با انچه که دلش می خواهد و عقلش نمی پذیرد به مبارزه بر خیزد...وشاید بهتر است خود را محک بزند...گاهی به دوستان سری خواهم زدم ******************* کامنت دوست خوبم خاله ویدای عزیزم
خوب است که ادم عادت کنه به عادت نکردن .. |
|||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1385/01/14ساعت 14:9 توسط سعاد
|
|||||
|
|
|
|
|
ترجمه ترانه وینک (کجایی)...... از جو اشقر که mp3 آن را برای دوستان لینک کردم که اگردوست دارند گوش کنند...البته ترجمه من نتوانست حق شعر رو ادا کند ..................... ***
شب با آغازاولین ستاره طلوع کرد، وماه ما بیدارگشت ممکن است نسیمی بوزد و تو را هرگز کنار من نبیند کجایی عزیزم ، به کدامین جا از من دور شدی؟ تنهایی وغربت جان مرا برده است و هر آن طپشهای قلبم به سوی خاموشی است کنون سر نوشت ، تو را به کجا برده....به سویم باز گرد چشمانم رااز ماه پنهان می کنم و به ناگاه ستارگان چشمانم می درخشند. شب زنده داریها مرا به گریه انداخته شب را با تمام آه و حسرتم به لرزه در اوردم شاید که سراغم را بگیری و تمام جانم رادر کف دستم نهاده ام شاید که تو از راه برسی تمنا می کنم بیا |
||