تبليغاتX
نوادگان این زمین خاکی

روزگاران

 

 خانۀ  تاریک را دیدی ؟ 

 صدای باد نمی آید !

هوا در آنجا بوی ناآشنا می دهد

مردمی که، با نیمکت کنار دریاچه ، بیگانه اند

زمزمه غم شیرین سهراب را نمی شنوند

حافظ دوست ندارند

من و تو به خانه ای سنگی که روی دیوار مهجور آن نوشته ،بی دل وارد شوید گام نهادیم

 فضا آواز مکر سر داده است

 وآنجا دلم تنگ است

تنها روح تو نغمه آشنای دل من است

آیا آنها می دانند چقدر چای خوردن روی علفهای خیس ،تنها با یک حبه قند ، که آن را بین ما تقسیم می کنند چه حالی دارد

و من در آن نیم حبه جهانی را یافتم

آرام گوش کن

صدای پای اسب می آید

موعد دیدار ما ،فردا

 کنار همان اسبان یالدار که بر روی چمن خوابیده اند

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/30ساعت 23:12  توسط سعاد  | 

               جنبش واژۀ زیست

 

پشت کاجستان ، برف .

برف ، یک دسته کلاغ .

جاده یعنی غربت .

باد ، آواز ، مسافر ، و کمی میل به خواب .

شاخ پیچک ، و رسیدن و حیاط .

من ، و دلتنگ،  و این شیشۀ خیس .

می نویسم ، و فضا .

می نویسم ،و دو دیوار ، و چندین گنجشک .

 

یک نفر دلتنگ است .

یک نفر می بافد .

یک نفر می شمرد .

یک نفر می خواند.

 

زندگی یعنی : یک سار پرید .

از چه دلتنگ شدی ؟

دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید

کودک پس فردا

کفتر آن هفته.

 

یک نفر دیشب مرد

وهنوز ،نان گندم خوب است

وهنوز، آب می ریزد پایین ،اسب ها می نوشند.

 

قطره ها در جریان

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس .

                                

سهراب

 

 

پی نوشت :...کامنت ما وبلاگ ماست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/27ساعت 19:18  توسط سعاد  | 

                 ناجی (فصل آخر بالهای شکسته )

 

 

پنج سال می گذشت که سلما به خانه ی شوهر رفته بود و هنوز فرزندی نداشت که پیوند روحانی میان او و شوهرش ایجاد کند و روح ناسازگار این دو را باهم درامیزد.

زنی راکه بارور نمی شود ،همه جا به چشم تحقیر می نگرند چرا که بیشتر مردان آرزوی آن دارند که در وجود اعقاب خویش جاودانه شوند.

یک مرد متمول ، همسر بی فرزند خود را ، دشمن می انگارد .به او کینه می ورزد و مرگش را در خیال می پرورد . منصور بک گالینگ در شمار این گروه مردان بود از جنس سیاه خاک ، به سختی پولاد و طمعکار همچون گور. اشتیاق او به داشتن فرزندی که نام و شهرتش را تداوم بخشد به رغم زیبایی و شیرینی سلما ،منصور را از او بیزار می کرد.

درختی را که در غاری بکارند باری نمیدهد و سلما که در سوی تاریک زندگی ،زیست می کرد بار فرزندی بر نمی گرفت .

هیچ بلبلی آشیان در قفس نمی سازد مباد که بردگی میراث جوجه هایش گردد.سلما زندانی عذاب بود و مشّیت الهی آن نمی پسندید که زندانی دیگر شریک زندگانی او شود .گلها ی دشت فرزندان عطوفت آفتابند و مهر طبیعت ،و کودکان آدمی گلهای عشقند و میوه ی مهربانی .

 

بر خانه ی سلما در راس بیروت ،عشق و مهربانی هرگز سایه نگسترد ،با این همه او در پیشگاه خداوند همه شب زانو بر زمین میزد و فرزند می طلبید تاکه دروجود او تسلا و آرام بیابد . و نیایش های پیوسته اش تا آنجایی تداوم یافت که آسمان به مهر پاسخش داد.

 

درخت غار سرانجام شکوفه برآورد تاکه بار دهد ،بلبل زندانی قفس از پروبال خود آشیانه می ساخت...

 

سلما دستهای به زنجیر کشیده ی خود را به جانب آسمان برآورد تا که هدیه ی گرانبهای خداوند را برگیرد و هیچ چیزی در جهان ان چنان شادمانش نمی توانست کرد که به مفهومی اصیل مادر شود.

بی صبرانه انتظار می کشید روزها را تداوم میداد و مشتاق در انتظار شیرین ترین نغمه ی بهشت بود .منتظر صدای فرزندش که در گوشهای او به ارتعاش درآید ....

 

درآن سوی قطرات اشک ، اکنون سحرگاه آینده ای روشن را می دید...

درماه نیسان بود که سلما به سوی بستر درد وزایمان رفت به صحنه ی جدال زندگی با مرگ.پزشک و ماما هر دو آماده بودند تا که میهمان تازه رابه جهان راه نمایند .نیمه های شب بود که سلما فریادهایی بی امان را اغاز کرد، فریادهای بدرود با زندگی ، فریادهای همواره ای در چرخه ی نابودی ، فریاد نیرویی ضعیف برابر پایداری نیروهایی عظیم . فریادهای سلمای بیچاره که ناامید زیر پای زندگی و مرگ افتاده بود.

 

سحرگاه سلما پسری به دنیا آورد .چشمهایش راکه گشود ،همه جای اتاق چهره های خندان بودند و چون دوباره نگاه کرد، زندگانی و مرگ را دید همچنان به جدال در کنار بستر خویش.چشمهایش رابست و فریادی کوتاه کشید و این نخستین بار بود که میگفت " آه پسرم " و ماما نوزاد رادر قنداقی ابریشمین درآغوش مادر نهاد ،اما پزشک همچنان به سلما می نگریست و اندوهناک سر تکان می داد.

فریادهای شادمانی ،همسایگان را ازخواب برآورد که شتابان به این خانه بیایند و تولد و ارثی را به پدر تبریک بگویند .اما پزشک همچنان به سلما و نوزاد می نگریست و سر تکان می داد.

خدمتکاران سر آن داشتند که در رساندن خبر به منصور بک ،بر یکدیگر تقدم جویند اما پزشک همچنان به سلما و فرزند می نگریست و نومیدی در چهره اش خانه کرده بود.

خورشید برآمد ،سلما نوزاد را برسینه فشرد و او چشمهایش را برگشود و در چهره ی مادر نگریست ،آنگاه لرزشی بر اندامش نشست و برای آخرین بار دیده فرو بست.پزشک فرزند را از آغوش مادر بر گرفت و دو قطره اشک بر گونه هایش دوید و با خویشتن زمزمه کرد :" این میهمان رفتنی است ".

 

کودک رخت بربست و همسایگان و پدر در تالار بزرگ خانه مشغول جشن بودند و به شادکامی می نوشیدند و سلما به پزشک نگاه کرد و به التماس گفت : " فرزند مرده بود ،اما فریاد نوشانوش میهمانان و صدای جامها در تالار فزونی می گرفت .

در سحرگاه به دنیا آمد و همراه طلوع دیده فرو بست .

همچنان اندیشه ای به جهان آمد، همانند آهی  فرو مُرد و بسان سایه ای ناپدید شد . ان قدر زندگانی نکرد که تسلای مادر باشد..

زندگانیش در انتهای شب آغاز شد و در ابتدای روز به سر امد .همانند قطره ای شبنم که از چشمان تاریکی فرو چکیده و به لمس نور خشکیده باشد.

همچنان مرواریدی که همراه مدّ آب به ساحل آید و همراه جزر به اعماق دریا باز گردد.

سوسنی که از غنچه ی زندگی شکفته باشد و زیر گامهای مرگ لهیده  شود.

میهمان عزیزی که حضورش دل سلما را منور کرد و عزیمتش روح او رابه نابودی کشانید.

این زندگانی انسانهاست . ، زندگانی ملتها ،زندگانی خورشیدها ،ماهها و ستارگان .

 

وسلما خیره در چهره ی پزشک می نگریست و فریاد می کرد :" کودکم را به من بدهید بگذارید او را در آغوش بگیرم ، فرزندم را بدهید میخواهم پرستاریش کنم " . پزشک سر فرود آورد ، صدایش می لرزید و آهسته گفت : " فرزند شما مرده است خانم صبور باشید " .

به شنیدن این خبر از زبان پزشک ،سلما فریادی هولناک بر کشید ، آنگاه لحظه ای سکوت افتاد و لبخندی رضایتمند بر لبا نش نشست . رخساره اش روشن شد، گوئیا چیزی یافته باشد و باز آهسته گفت : " کودکم رابدهید ، او را کنار من بیاورید ، میخواهم ببینم که مرده است ..."

پزشک فرزند مرده را نزد سلما آورد  و او را درآغوش وی نهاد . و او کودک را در آغوش گرفت و رو به دیوار کرد و خطاب به کودکش چنین گفت : " آمده ای که مرا باخود ببری پسرم ؟ آمده ای که مرا به جانب ساحل راه بنمایی ؟  و این من فرزندم ،هدایتم کن ، بیا از این غار تاریک رخت بر بندیم " .

دقیقه ای گذشت و انوار خورشید از پرده های پنجره گذر کرد و براندام آن دو افتاد که آرام در بستر غنوده بودند . و هیبت و وقار سکوت پاسشان می داشت و بالهای مرگ برایشان سایبان شده بود . پزشک از اتاق بیرون رفت، و در چشمانش اشک بود .به تالار که رسید مجلس سرور به سوگواری بدل شد .اما منصور بک گالیب هرگز کلامی از سر حسرت نگفت و قطره ای اشک غم نیفشاند . بی هیچ حرکتی همانند مجسمه ای ایستاده یود و جام خویش را در دست راستش می فشرد.

 

به روز دوم ، سلما را در پیراهن سپید عروسی کفن کردند ، و در تابوتی نهادند . کفن نوزاد قنداقه اش بود و تابوت او بازوان مادر و گورش سینه آرام او . دو جسد را در یک تابوت بردند و من به کرنش جمعیت را دنبال می کردم که سلما و نوزاد را به آرامگاه ابدیشان میبرد.

 

به گورستان که رسیدیم .اسقف گالیب موعظه آغاز کرد و کشیشان دیگر دعا میخواندند و چهره های افسرده شان را نقاب جهل و پوچی نهان میداشت.

 

تابوت که فرو رفت ،یکی از میان جمع زمزمه کرد :" در همه ی عمرم این نخستین بار است که دو جسد را در یک تابوت می بینم و دیگری گفت : " گوئیا فرزند آمده بود تاکه مادر را از این همسر بی ترحم نجات بخشد " .

سومی گفت : " منصور بک را نگاه کن ، به آسمان می نگرد .چشمهایش به شیشه می ماند .هیچ غم آن ندارد  که همسر و کودکش را از دست داده باشد " .و چهارمی افزود که : " عمویش اسقف به زودی همسری ثروتمندتر و متنفذتر برایش خواهد یافت " .

 

واسقف همراه کشیشان میخواند و موعظه می کرد ، تا آن هنگام که گور کن گودال را پر کرد. آنگاه مردم یک به یک نزد کشیش و برادرزاده اش آمدند و به دلنشین ترین کلام تسلیت گفتند . اما من تنها ایستاده بودم و هیچ کسی سر آن نداشت که تسلایم دهد . پنداری که سلما و کودکش ، برای من هیچ معنایی نداشتند .

 

آنها که آمده بودند به قصد بدرود ،همه از قبرستان رفتند .قبر کن کنار گورِ تازه ایستاده بود و بیل خود به دست داشت .

به او که نزدیک تر شدم پرسیدم : " یادت هست قبر فارس افندی کارامی کجا بود ؟ "

 

لحظه ای در من نگریست ،آنگاه به گور سلما اشاره کرد و گفت : " همین جا .من دخترش را برسینه ی اونهادم و کودک بر سینه ی مادر بود و روی همه ی آنها با این بیل خاک ریختم " .

 

ومن گفتم : " تو در این گودال قلب مرا نیز مدفون کرده ای " .

گور کن که پشت درختان تبریزی ناپدید شد دیگر تاب نیاوردم ، خود را بر مزار سلما افکندم و گریستم

 

 

                                                       پایان

 

                                             جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/15ساعت 18:30  توسط سعاد  | 

قربانی ( فصل نهم بالهای شکسته )

 

یکروز در اوخر ژوئن، وقتی که مردم از شهر به جانب کوهستان می رفتند تا از گرمای تابستان رهایی یابند.به عادت معمول برای دیدار سلما راهی معبد شدم و همراه خود کتاب کوچکی از اشعار اسپانیولی بردم. به معبد که رسیدم ،در گوشه ای به انتظار سلما نشستم .گاه گاهی به صفحات کتاب نگاهی می انداختم ،آن سروده ها را زمزمه می کردم و دلم به وجد می آمد ودرجانم خاطره ی پادشاهان و شعرا و شوالیه هایی تکرار میشد که بااشکی به دیده و اندوهی در دل ،گرانادا را بدورد گفتند و شکوه و عظمت قصرهای خویش را پشت سر گذاشتند و رفتند . ساعتی گذشت تا سلما را دیدم که درباغ می آمد و چنانکه گویی همه ی دلهره های جهان رابردوش میکشد .به چتر خود تکیه میکرد ،او معبد شد و روبروی من نشست .چیزی در چشمهایش تغییر کرده بود و من بی صبرانه میخواستم که بدانم چه پیش آمده است .

 

سلما حرف دلم رادانست و گفت : " نزدیکتر بیا عزیز دلم ، بیا و این تشنگی فروبنشان که لحظه های فرقت فرا رسیده است " .

 

من پرسیدم : " یعنی که او به دیدارهای ما پی برده است ؟ " و او پاسخ داد : " شوهر من حتی گوشه ی چشمی به روزگار من نمی اندازد و هرگز نمی داند که زندگی را چگونه می گذارنم ،او سر گرم دخترکان بیچاره ای ست که تنگد ستی به خانه های بدنامشان نشانده است . دخترکانی که تن خود را به نان می فروشند ، نان آغشته به خون و اشک " .

 

و من پرسیدم : " پس آن چیست که ازآمدن به این معبد و نشستن کنار من به خضوع در مقابل خداوند بازت می دارد ؟ آیا روح تو این جدایی را طلب می کند ؟ "

 

در پاسخ من با اشک در چشم گفت : " نه عزیز دلم ،روح من جدایی را نخواسته است که تو پاره ی وجود منی .دیدگانم از دیدار تو خسته نمی شوند که تو نور چشمهای منی ،اگر

 سرنوشت مقدر کرده است که راه دشوار زندگی را با چنین باری سنگین و زنجیرهایی گران طی کنم دلم آیا رضایت می دهد که روزگار تو همانند من باشد ؟" و باز گفت : " همه چیز را به کلام نمی توانم گفت که زبانم به درد خاموش است و دل گفتن نمی دهد و برلبهایم مُهر فلاکت نشسته است .تنها بدان که چیزی در دلم نگرانست که تو نیز در این دام گرفتار شوی " .

 

از او پرسیدم :" سلما این چه معنا می دهد ،این ترس تو از کیست ؟" با دست صورتش را پوشاند و گفت :" اسقف پی برده است که ماهی یک بار از گوری که مدفن منست خارج می شوم " .

پرسیدم : " آیا از دیدار ماهیچ می داند ؟ " پاسخ داد : " اگر میدانست اکنون مرا نشسته در این محراب نمی دیدی .اما شکی به دلش افتاده و خدمتکاران و نگهبانان خود را به مراقبت از من گماشته است .حس آن دارم که خانه ام ،جایی که درآن زندگی میکنم و جاده ای که برآن پای می گذارم همه چشم است ، چشمهای کنجکاو و انگشتانی که مرا نشان میدهند و گوشهایی که نجوای اندیشه های مرا تجسس می کنند ".

 

زمانی به سکوت گذشت و آنگاه همراه اشک که برگونه هایش می غلطید گفت : " من هیچ بیمی از اسقف ندارم ،مغروق رابیم مرطوب شدن نیست .دل نگرانم که تو دردام او سقوط کنی ، که صید تو باشی .هنوز بسیارجوانی وآزادی ،مثل آفتاب. هراس تقدیر ندارم که همه ی پیکانهای را برسینه ام نشانده است .ترس آن دارم که این مار نیش خود را برپای تو نشاند و ترا از صعود به قله ی این کوهستان باز دارد ،قله ای که درآن آینده را می کشد ،همراه لذتها و شکوهمند ی هایش " .

 

گفتم : " اورا که مار روشنایی نگزیده و براو گرگ تاریکی حمله نیاورده ،همواره فریفته ی روزان و شبان خواهد بود .اما گوش کن سلما خوب گوش کن ، آیا جدایی تنها راه رهایی از زشتی و خفت است ؟ راه عشق وآزادی را بسته اند ؟ و هیچ نمانده است مگر تسلیم به اراده ی بردگان مرگ؟"

پاسخ داد :" که هیچ نمانده است مگر جدایی و زمزمه ی آوای بدرود".

 

با روحی سر کش و دلی شکوه دار ،به اشتیاق گفتم :" دیر زمانی ست که تسلیم خواسته های دیگران بوده ایم .ارآن روز که یکدیگر را دیدیم تا به این ساعت .دل به راهبران کوران سپرده ایم ودرکنار آنها بتهایشان را ستوده ایم.من ازآن روز که ترا دیدم به همراه تو در زنجیر اسقف بودم ما در دستهای او بودیم ،همچون گوی هایی که ما را به سویی می افکند .بنای آن داریم آیا که همچنان تسلیم بمانیم تا که مرگ روحمان بر گیرد ؟ آیا خداوند نفسهای زندگی را به ما هدیه کرده است که زیر پای مرگ بیفکنیم ؟ آیا آزادی را به ما داده است تا که ازان سایه های بردگی بیافرینیم ؟ آنکه به دستان خویش آتش روح خود را می کشد به چشم خداوند کافری بیش نیست چرا که آسمان این آتش را به قصد گرمای جان ما آفریده است.آنکه در مقابل ظلم طغیان نمی کند از خویشتن ظالمی می سازد . من ترا دوست می دارم سلما و تو نیز مرا و عشق گنجینه ی گرانبهایی ست ، هدیه ی خداوند است به جانهای حساس و ارواح با شکوه .اما گنجینه را دور باید افکند تا که خوکان آن را در هم شکنند و برآن پای بکوبند ؟ این جهان سراسر شگفتی و زیبایی ست .ما در این تنگراهه ی سرد و تاریک که اسقف و معاونانش برای ما حفر کرده اند چرا زندگی کنیم ؟ زندگی سرشار آزادی و شادمانی ست .ما این یوغ سنگین را که بر گردنمان نهاده اند چرا بر نمی داریم ؟ و این زنجیرهای گران راکه بر پایمان پایمان گره کرده اند چرا درهم نمی شکنیم و آزاد به سوی آرامش نمی رویم ؟ برخیز ،بیا از این معبد کوچک به جانب معبد بزرگ خداوند برویم ،بیا از این ولایت رخت بر بندیم ، به سرزمینهای دور .آنجا که رهزنان رابه ما دسترسی نباشد بیا در تاریکی شب به ساحل برویم و برکشتی بنشینیم تا که ما را به آن سوی اقیانوس برد.جایی که زندگانی تازه ای می توان یافت لبریز نیک بختی و ادراک . تامل نکن سلما که این لحظه ها برای ما گرانبها تر از تاج و تخت پادشاهانند و باشکوه تر از تخت فرشتگان .بیا شعاع نور را بگیریم و بگذاریم تا که ما را از این بیابان خشک به دشتهای سبز برد ،به سبزه زارانی که گلها و گیاهان معطر می رویند " .

 

سرش را تکان داد و به چیزی نا مرئی در سقف معبد خیره شد ، لبخندی غم انگیز بر لبانش نقش بست و آنگاه گفت :" نه ، نه عزیز دلم ، خداوند در دستهای من جامی از سرکه و زهر نهاده است ، و من خود را وا می دارم که آن را بنوشم تا که تلخی آن را به کمال و تا اخرین قطره چشیده باشم ،آن قدر که هیچ نماند مگر دو قطره ای که باز به صبوری خواهم نوشید .من شایسته زندگانی نو ، عشق و ارامش نیستم، برای شیرینی و لذت زندگی دیگر توانی نمانده است ،چونکه پرنده ای با بالهای شکسته در وسعت آسمان نمی تواند پرید . چشمانی که به کور سوی شمعی عادت کرده باشند در خورشید خیره نمی تواند شد . با من از نیک بختی مگو..خاطره هایش عذابم می دهد .آرامش را به خاطر من میاور ، سایه اش به دلم هراس

می افکند. اما به من نگاه کن .تا نشانت دهم ،مشعلی راکه خداوند در خاکسترهای دلم برافروخته است .می دانی که دوستت دارم. انچنان که مادری یگانه جگر گوشه اش را. و عشق تنها به من آموخته است که  ازتو مراقبت کنم . حتی در مقابل خودم . این عشق است ، تطهیر یافته به آتش ،که مرا بازمی دارد ازآنکه همراه تو به سرزمین های دور سفر کنم. عشق شوق خواستن را در من می کشد تا که تو آزاد و پاکدامن زندگانی کنی . عشق های کوچک خواهان تملک معشوقند ،اما عشقهای نا متناهی تنها خود را می جویند . عشق آنگاه که در میانه ی سادگی و هوشیاری جوانی نشیند خود را به تملک اقناع می کند ودر گرمای آغوش شکل می گیرد .اما عشق چون در دامن افلاک متولد شود و همراه اسرار شب فرود آید به هیچ قناعت نمی کند مگر به ابدیّت و جاودانگی . و سر فرود نمی آورد مگر در مقابل آسمان .

 

" وقتی که من دانستم اسقف قصد آن دارد که مرا از ترک خانه ی برادر زاده اش باز دارد و تنها دلخوشی ام را ازمن بگیرد ،کنار پنجره ی اتاقم ایستادم و به جانب دریا نگریستم ،به وسعت سرزمین های آن سوی آبها اندیشه می کردم ،به آزادی و به استقلال انسان که درآنجا یافت می شود .احساس می کردم نزدیک توام و همه جا در اطرافم روح ترا می دیدم که در میانم گرفته بود و به دریای مهربانی تو شناور بودم . اما همه ی این اندیشه ها که قلب زنی را نور می دهد و برآنش می دارد تا مقابل سنتهای گذشته بایستد و در سایه ی آرامش و عدالت زندگی کند، مرا برآن داشت باور کنم که بسیار ناتوانم و عشق ما نازک تر از آنست تا در مقابل خورشید ببا لد و فریاد برکشیدم مثل شاهی که سرزمین و خزانه اش را تصاحب کرده باشند.اما باز چهره ی ترا در اشکهای خود دیدم و چشمهایت را که به من دوخته بودی و به خاطر آوردم که با من می گفتی " بیا سلما ،بیا استوار باشیم همچنان برجهایی در مقابل طوفان .بیا همچون سر بازانی شجاع برابر دشمن بایستیم و با سلاحش روبرو شویم. اگر از پای درآییم پذیرایی مرگی به شهادت شویم . واگر پیروزی بیابیم ،همانند قهرمانان زیست کنیم .شجاعت در مقابل مشقت و سختی بهتر از عقب نشستن در برابر رخوت است".

این کلمات را عزیزدلم هنگامی به من گفتی که مرگ بر فراز بستر پدر بال می گسترد .به جانم توانی دوباره دادم و در دل تاریکی زندان خود چیزی شبیه آزادی گران قیمتی ، مشکلاتم راآسان می کرد و بر زخمهای دلم مرهم می نهاد . و من دریافتم که عشق ما چون اقیانوسی ژرف است و بلند مثل ستارگان و گسترده همانند آسمان .امروز به اینجا آمدم تا که ترا ببینم .در جان ناتوانم نیروی تازه ای پدید آمده است و اینک آماده ام تاکه چیز ارزشمندی را قربانی کنم برای آنکه چیزی با شکوه تر به چنگ آورم .امروز خوشبختی ام را به قربانگاه می برم تا که تو پا کدامن  و سرفراز بمانی در چشم مردم ، و مبرا و دور از شکنجه و آزارشان ......

 

" پیشتر ها وقتی به این مکان می آمدم ،سنگینی زنجیری را بردوش می کشیدم ، اما امروز به تصمیمی جدید به اینجا پای نهاده ام ، یقینی که بر سختیها می خندد و مشقت راه را کم می کند .پیش از اینها چون خیالی متفرق به این معبد پای میگذاشتم ،اما امروز چون زنی دلیر امده ام که ضرورت قربانی شدن را درک می کند و ارزش رنج را می شناسد،زنی که به اشتیاق کسی را که  دوست می دارد ،از مردم نادان و از روح گرسنه ی خویش حمایت می کند. در

 برابرت همچون سایه ای لرزان می نشستم اما امروز به اینجا آمده ام که خویشتن واقعی خود را در مقابل ناهید و مسیح بر تو هویدا کنم " .

 

"زندگانی من درختی ست که در سایه شاخ و برگ گرفته است و امروز شاخه های آن را

وا گذاشته ام.تا که اندکی در روشنای روز به ارتعاش درآید .امده ام که تا با تو بدرود کنم ،عزیز دلم ، و امید ان دارم که بدرود ما با شکوه و غم انگیز باشد ،همچنانکه عشقمان بود .این بدرود را بگذار تا اتشی باشد که طلا را انعطاف می دهد و درخشندگی اش راا فزون می کند " .

 

در من نگریست برقی در چشمانش بود ،وقاری در چهره اش ، فرشته ای را می مانست شایسته ی سکوت و احترام .

 

خورشید که فرو می رفت و انوار خود را از باغهای و ردختستانها بر می گرفت ،سلما به میانه معبد رفت و به دیوارها و زاویه های آن چشم دوخت ،گوئیا که بخواهد نوری از چشمانش به تصاویر و نمادها به یادگار گذارد .انگاه گامی به پیش نهاد به کرنش در مقابل تصویر مسیح زانو زد و برپایش بوسه ای نهاد و به زمزمه گفت :" آه مسیح مقدس ،من صلیب تو برگزیدم و دنیای شادمانی و لذت به ناهید وانهادم تاج خار بر سر گذاشتم و حلقه ی برگ غار به کناری افکندم و خویشتن را به جای عطر و گلاب ،با اشک و خون غسل دادم ،مرا بپذیر آقای من در میانه ی پیروانت و مرا به سرزمین جلیل راه بفرمای همراه انان که ترا برگزیدند و خرسندی را در رنج و شادمانی رادر اندوه یافته اند " .

 

انگاه بر خاست ، دیگر بار به سوی من نگاه کرد و گفت : " اکنون شادمان به غار تنهایی خود می روم ، آنجا که ارواح سهمناک خانه دارند ،برمن دل مسوزان ،عزیز دلم ، و خیال همدردی من به خود راه مده ، زیرا آن روح که سایه ی خدا را به چشم دیده باشد دیگر با هراس ارواح خبیث بیگانه شود . و چشمانی که برآسمان گشوده شود هرگز مقابل دردهای جهان برهم نیاید..."

 

سلما این کلمات رابه نجوا گفت و از عبادتگاه بیرون رفت . و من غرق دریای اندیشه برجای ماندم .معتکف دنیایی مکاشفه که دران خداوند بر تخت الهی خویش نشسته بود ،فرشتگان اعمال بشر را می نوشتند و ارواح بزرگ غمنامه ی زندگی را می سرودند ،عروسان اسمان آواز عشق و اندوه و جاودانگی می خواندند .

 

شب فرو افتاده بود وقتی ازاین دنیای بیخودی برآمدم و خویشتن را سر گردان در میان باغ دیدم که میرفتم و هر کلمه سلما را تکرار می کردم و باز سکوتش را به یاد میاوردم ، کردارش را ، رفتارش راو حسی را که بروز می داد و نرم نرمک صفای وداع و رنج تنهایی را در می یافتم .افسرده و دل شکسته بودم و این نخستین تجربه ی من بود از اکتشاف حقیقتی که آدمی اگر چه آزاد به جهان آمده است ،اما همواره برده ی قوانین سختی است که اجداداش بر او نوشته اند و گردش گردون که ازان هیچ خلاصی نمی شناسیم تسلیم امروز است به ارداه ی فردا و تسلیم دیروز به ارداه ی امروز .بعد آن شب بارها به قوانین روحانی اندیشه کردم که سلما را برآن داشت تا که مرگ رابه زندگی بر گزیند ،و بسیار نجابت قربانی شدن را مقابل شادمانی طغیان نهادم تاکه بدانم زیبایی و شرافت کدام یک بیشتر تواند بود .اما تاکنون از این همه ،تنها یک حقیقت را به کف آوردم وآن صمیمیت و صداقت است که همه ی اعمال انسان را زیبا و باشکوه می کند . واین  صداقت و صمیمیت در سلما کارامی وجود داشت.

 

                                           جبران خلیل جبران

                                                ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/14ساعت 18:50  توسط سعاد  | 

           میان مسیح و ناهید ( فصل هشتم بالهای شکسته )

 

 

در آغوش مه آلود باغها و تپه هایی که شهر بیروت را به لبنان پیوند می دهد . معبد کوچکی هست ، کنده کاری شده در صخره های سفید ، بسیار باستانی و محصور در میان در ختان زیتون و بادام و بید . اگرچه این معبد با جاده ی اصلی بیش از نیم مایل فاصله ندارد ، در زمان و قوع داستان من ، آدمهای اندکی به دیدار آثار مقدس و مخروبه های زمان گرفته ی آن علاقه ای نشان می دادند . آنجا یکی از مکانهای متعدد پنهان و تماشایی لبنان بود . و به خاطر انزوایش  پناهگاهی شده بود برای زائران و حرم خلوتی برای عاشقان تنها .

 

وقتی کسی به آنجا وارد می شود . روی دیوار سمت غرب ، تصویر فنیقی کهنی را می بیند که بر دیوار صخره ای نقش کرده اند و ناهید را نشان می دهد . خدا بانوی عشق و زیبایی ، نشسته بر تخت خویش در میانه ی هفت با کره ای که برهنه به حالتهای مختلف در اطراف تو ایستاده اند . اولی مشعلی به دست دارد . دومی عودی ،سومی مجمری ، چهارمی صراحی باده ای ، پنجمی شاخه ای از گلها سرخ ، ششمی حلقه ای از برگ درختان غار و هفتمی تیر و کمانی . و همگی در ناهید به تکریم می نگرند.

 

روی دیوار دوم تصویر دیگری هست نوین تر از اولی . نمادی از مسیح  میخکوب شده بر صلیبی و مادر اندوهگینش همراه با مریم مجدلیّه کنار دو زن دیگر که می گریستند . این تصویر بیزانسی نشان می دهد که در قرون پانزده یا شانژده حکاکی شده است .

 

دیوار غربی، دو روزن دایره ای شکل دارد که پرتو خورشید از آنجا وارد معبد می شود و به تصویرمی تابد و چنان می نماید که گویی آنها را با آب طلا نقاشی کرده اند . در میانه ی معبد یک مربع مرمرین هست با نقشهایی در کناره ی آن ، بعضی ازآنها زیر دلمه های سنگ شده ی خون به سختی دیده می شوند و این نشان می دهد که مردم باستان قربانی خویش را در آنجا سر می بریدند و روی آن عطر و شراب و روغن می ریختند.

 

در آن معبد کوچک دیگر هیچ نیست مگر سکوتی عمیق که راز الهه را با انسان باز می گوید و از نسلهای گذشته و تکامل تدریجی مذاهب ،بی کلام سخن می راند . چنین منظره ای شاعر را متقاعد می کند که انسان با مذهب زاده شده است و اینکه آنها محتاج جبری هستند که به چشم در نمی اید و نمادهایی را ترسیم می کنند که معنی آنها افشای رازهای نهفته است و هم آروزی ایشان در زندگی و مرگ .

 

دران معبد کوچک ، من سلما را هر ماه یک بار می دیدم و ساعتهایی را با او می گذراندم . به آن تصویر  می نگریستم ، به مسیح مصلوب می اندیشیدیم و به زنان و مردان جوان فنیقی که زندگی کردند و عشق ورزیدند و زیبایی را در وجود ناهید با سوزانیدن بخورهایی در مقابل مجسمه ی او و پاشیدن عطر در محرابش ستایش می کردند . مردمی که هیچ ازآنها نمانده است برای گفتن مگر نامی ، که در گذرگاه زمان د رمقابل ابدیت تکرار می شود .

نوشتن به قاموس کلام از خاطره ی آن ساعتها که سلما را می دیدم ، سخت دشواراست

                 ساعتها یی لبریز درد ،شادمانی ، اندوه ، غم ، امید و فلاکت .

 

مخفیانه در معبد قدیمی دیدار می کردیم ، قصه ی روزهای رفته را باز می گفتیم  ، شرح احوال امروز می دادیم و وحشت آینده را ، و آرام آرام رازهای نهفته را از ژرفای دلهامان بر می کشیدیم و از سیاه روزی و ادبار خویش ناله می کردیم و سعی آن داشتیم که امید های واهی و رویاهای اندوهبار خویش را تسلی دهیم . گاهی آرام می شدیم ،اشکهایمان را از چهره بر می گرفتیم و لبخندی می زدیم و همه چیز را از یاد می بردیم مگر عشق را . خاموش به افقهای دور دست می نگریستیم آنجا که نور خورشید بر   ابرها رنگ نارنجی می زد .

گفتگوهایمان به عشق محدود نمی شد ، گاه مسایل جاری روز موضوع سخن بود و دستمایه ی مبادله ذهن . در این گفت و شنودها سلما از جایگاه زن در جامعه سخن می گفت و نقشی که نسل پیش بر شخصیت او گذاشته بود. از رابطه ی میان زنان و شوهران و از بیماریهای روح که زندگی زناشویی را تهدید می کر د . یادم هست که می گفت : " شاعران و نویسندگان تلاش می کنند که حقیقت زن را بفهمند ، اما تا به امروز هیچ کدام به راز نهفته در دلش پی نبرده اند . چرا که از ورای حجاب جنسیت او را می نگرند و جز ظاهر هیچ نمی بینند و او را از آن سوی عینک درشت نمای انزجار نگاه می کنند و به غیر ضعف و تسلیم نمی یابند " .

 

یکبار دیگر همچنانکه به تصاویر کنده کاری شده روی دیوار معبد اشاره می کرد گفت : " در دل این سنگ دو نماد هست که جوهر آرزوهای زنانه را باز می گویند و اسرار نهفته در روحش را نمایان می کنند که میانه ی عشق و اندوه گذر می کند ما بین عطوفت و فداشدن . میان ناهید نشسته بر تخت و مریم ایستاده در کنار صلیب . مرد شکوه و نام و اعتبار می خرد و زن بهای ان را می پردازد " .

از این دیدارهای پنهان کسی هیچ نمی دانست ، مگر خدا و دسته های پرندگانی که بر فراز معبد پرواز می کردند سلما با کالسکه ای تا محلی به نام پاشا پارک می آمد و ازآنجا تا معبد را پیاده طی می کرد و درآنجا مرا می یافت که به اشتیاق منتظر بودم .

از نگاه  مردم هیچ نمی ترسیدم و نه وجدانمان بنای سرزنشی داشت ،روحی که باآتش تطهیر یابد و به اشک وضو سازد فراتر از آنست که به واژه هایی چون رسوایی و شرم الوده شود و از قوانین بردگی و سنتهای قدیم رهاست از آن سنتها که مقابل عطوفت دل آدمی ایستاده اند . چنین روحی می تواند در پیشگاه خداوند به افتخار و سر افرازی حضور یابد .

 

جامعه ی بشری هفتاد قرن تسلیم قوانین پوسیده ی خود بوده است و همچنان خواهد بود تا آنروز که مفهوم قوانین برتر و قوانین ابدیت را دریابد . چشم آدمی به نور کم سوی شمعها خو گرفته است و خورشید را نمی توان دید . امراض روح از نسلی به نسل دیگر می رسد تا انجا که قسمتی از وجود مردم شود که دیگر به چشم بیماری در او نگاه نکنند و آن را موهبتی طبیعی شمارند که خداوند برادم فرو باریده است . چنین مردمی اگر انسانی را رها از این بیماری و فساد یابند دراندیشه ی خود بر او داغ شرم و رسوایی می نهند .

آنها که در اندیشه ی خویش به سلما ناروایی روا می دارند که در محراب معبدی ، به دیدار من می آمد . بیماران و کج اندیشانی هستند که سلامت و صحت رابه چشم طغیان می نگرند و حشراتی هستند که در تاریکی می خزند ، از و حشت آنکه رهگذرانی پای به انها گذارند .

 

زندانیان مظلومی که می توانند میله های زندان را درهم شکنند و هر گز چنین نمی کنند ،موجوداتی جبون و ترسو بیش نیستند ، سلما زندانی معصوم و بیگناهی بود ، ناتوان از گسستن زنجیرهای بردگی .

 

بر او آیا شماتت رواست که از روزن سلول خویش به دشتهای سبز می نگریست و در وسعت آسمان ؟ او را می توان بی وفا نامید که میامد تا مقابل من ، میان مسیح و ناهید بنشیند ؟ بگذار مردم هر آنچه می خواهند بگویند ، سلما از آن وادی که ارواح دیگر را درخود می کشید و غرقه می کرد به سلامت گذشته بود و به سرزمینی پای نهاده بود که زوزه ی گرگها و فش و فش ماران را بدان هیچ راهی نیست . این مردم را واگذار، تا از من هر آنچه می خواهند بگویند .روحی که خیال مرگ را دریافته باشد از چهره ی راهزنان چه باک دارد؟ سر بازی که شمشیری آخته را عمود بر فرق خویش بیابد و جوی خون را در زیر پای خود ، از آن قلوه سنگها که کودکان خیابان به سویش پرتاب کنند چه اندیشه تواند کرد ؟

 

 

                                        جبران خلیل جبران

 

                                              ادامه دارد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 12:22  توسط سعاد  | 

 

           در پیشگاه سریر مرگ (فصل هفتم بالهای شکسته )

 

 

 

زناشویی در این روزگار ریشخنده ای است که به دست والدین و مردان جوان ، ترتیب می یابد . در سرزمینهای بسیاری ، این مردان جوان برندگانند و آن والدین مال باختگان . و در زن به چشم کالایی می نگرند که بر سر سودایی از خانه ای دیگر حمل و نقل می گردد به گذشت زمان زیبایی اش رنگ می بازد و همچون اسبانی فرسوده به گوشه ای تاریک سپرده می شود.

تمدن جدید به زن هوشیاری بیشتری داده است . اما در سایه ی زیاده خواهی مرد گستره ی عذابش فزونی گرفته است . زن ، دیروز همسری شادمان بود ، لیکن امروز معشوقه ای نگون بخت است . پیش از اینها نا بینایی بود که در نور می رفت و اینک چشم گشاد ه ای ست در ظلمت . به قاموس نادانیش زیبا بود، به تداوم سادگیش پاکدامن و در نهایت ضعفش توانا بود . و امروز به فراست خود نازیباست و به دانش خود بی شور و کم شعور . آن روز خواهد رسید آیا که زیبایی و دانش ، پاکدامنی و خرد و ضعف جسم و قوت جان در وی به یگانگی رسند ؟

من از آن جمله کسانم که ایمان دارند تعالی روح قانون زندگانی انسانی ست . اما رسیدن به تکامل ،آهسته و دردناک شکل می گیرد .اگر زنی خود را درجنبه ای بر می کشد و در بعدی فرو می افتد لاجرم ازآنروست که کوره راه ناهموار منتهی به قله ،خالی از دام راهزنان و لانه ی گرگها نیست .

این نسل غریب در نیمه راه بیداری و خواب زیست می کند ،در دستهایش خاک گذشته ها ست و بذر آینده .با این همه در دل هر شهری زنی یافت می شود که نماد فردای روزگار خویش است .

در شهر بیروت ، سلما کا رامی شکل نمادین زن آینده ی شرق بود اما همانند بسیاری ازآنها که پیشتر از زمانه ی خود زندگی می کنند ، قربانی حال شد و همچون گلی که از شاخه اش در ربایند و به جریان رودخانه اش سپارند به ورطه ی سیاه شکست افتاد.

منصور بی گالیب و سلما پیوند زناشویی بستند و در خانه ی زیبایی در " راس بیروت " ساکن شدند ، انجا که همه ی اعیان شهر سکونت داشتند فارس افندی کارامی در عزلت خانه و در خالی باغ خویش تنها به جای ماند همچنان که شبانی میان گله اش.

روزها و شبهای  فرخنده ی ازدواج گذشتند ولی ماه عسل خاطره ای سیاه از غمی تلخ برجای نهاد همچنان که جنگی ، اسکلتها و استخوانها مرده در صحنه ی کارزار باقی گذارد . شکوه یک عروسی شرقی الهام بخش قلب دختران و پسران جوان است . اما پایان این همه چنان تواند بود که چون سنگ آسیابی به اعماق دریا سر نگونشان کند ،شادمانیشان همانند ردپایی بر ماسه است که تنها انقدر بر جای ماند تا موجی دیگر آن را بشوید و نابود کند .

 

بهار رخت بر بست و تابستان و پاییز هم ،اما عشق من و سلما هر روز فزونی یافت تا انجا که بدل به عبادتی خاموش گردید ، احساس یتیمی به روح مادر خویش در آسمان . ضجه های من بدل به اندوهی کور شد که هیچ نمی دید مگر خود را و غلیان حسی که اشک به چشمانم می نشاند ، جای خود را به سنگینی بهتی داد که خون از دلم بر می کشید و آه های گرم عطوفت بدل به دعایی دایمی شد برای خوشبختی سلما و همسر او و هم برای آرامش پدرش .

همه ی امید و دعاهای من اما بیهوده بود امید و دعای من راه جایی نبرد  که فلاکت سلما درد درون بود  و به هیچ شفا نمی یافت مگر به مرگ .

منصور بی مردی بود که از تحمل زندگی هر انچه می جست آسان به کف اورد اما این همه را خشنود نمی کرد و آتش طمع را در او فرو نمی نشاند پس از ازدواج با سلما ، پدر او را در انزوا رها کرده بود و آرزوی مرگش را به سر داشت تا که ثروت بجای مانده از پیرمرد را تصاحب کند .

شخصیت منصور بی شباهت به عمویش می برد ، تنها تفاوت ان بود که اسقف هر انچه می خواست پنهانی فراهم می داشت ، پنهان در قفای نقش کلیسایی خود و صلیب طلایی که بر سینه اش حمایل بود و برادرزاده اش این همه را در عیان انجام می داد . اسقف هر روز صبح به کلیسا می رفت و تمامی روز را صرف چپاول بیوه زنان و یتیمان و ساده لوحان می کرد . اما منصور بی ، همه ی روز را به کسب رضایتهای جنسی می گذرانید . یکشنبه ها اسقف بولاس گالیب خطابه اش را ایراد می کرد و لیکن در امتداد روزهای هفته هرگز به آنچه گفته بود نمی پرداخت و همواره مشغول دسیسه های سیاسی پست و مقام خویش می شد و به واسطه ی نفوذ و اعتبار عمومی خویش ، منصور بی ، حرفه ی خود  را دنباله می گرفت ، یعنی که مقا مهای دولتی را برای آنها که رشوه ای به کفایت می پرداختند فرا چنگ می آورد .

اسقف بو لاس راهزنی بود که خود را در نقاب شب می پوشاند و برادر زاده اش منصور بی ،کار پردازی که مغرور در روشنایی روز می رفت . به هر تقدیر مردم ملتهای شرق به اعتماد درین افراد می نگرند – گرگها و قصابانی که طمع کاران سرزمین خود را به فساد می کشند و به دستان اهنین ، همسایگان را درهم می کوبند .

من از چه این صفحات را به توصیف جنایتکاران ملتهایی بخت برگشته سیاه می کنم ؟ باید که این همه را به داستان غمبار زنی نگون بخت و شکسته دل واگذارم . به ستمدیدگان ، اشک از چه می افشانم ؟ حال انکه همه ی اشکهایم را به یاد خاطرات زنی شکننده باید ذخیره کنم که زندگانیش را دندانهای تیز مرگ از هم بدرید .

اما خواننده ی عزیز من ،ایا گمان ندارید که چنین زنی بسیار شبیه به ملتی ست که به دست کشیشان و حاکمان به فلاکت نشسته است ؟ ایا تصور نمی کنید نابود کردن عشق زنی یا به معنای هدایت او به گور ،همچنان است که بذر نا امیدی رادر میان مردمی بیفشانیم تا که ریشه گیرد و رشد کند ؟ مقایسه ی یک زن با یک ملت تناسب شعله با چراغ است ، شعله آیا فرو نخواهد مرد ، روغن چراغ اگر فرو افتد ؟

 

پاییز دامن بر کشید و باد برگهای زرد را از شاخه ها بر چید و راه به زمستان گشود که نعره زنان و زوزه کشان از راه می رسید . من هنوز در شهر بیروت بودم بی همدمی ،مگر رویا هایم که روح مرا به آسمان می برد و انگاه آن را در اعماق زمین مدفون می کرد .

روحی خسته و غمزده در تنهایی به ارامش دست می یابد . از مردم می گریزد همچنان که آهوی زخم خورده گله را رها می کند و به غاری پناه می جوید تا که بهبود یابد و یاانکه مرگش فرا رسد .

یک روز شنیدم فارس افندی بیماری شده است ، گوشه ی تنهاییم را رها کردم و پیاده راه خانه اش را پیش گرفتم از گذرگاهی دیگر ، راهی تک افتاده در میانه ی درختان زیتون تاکه از جاده ی اصلی و صدای چرخ کالسکه هایش دوری گزینم .

به خانه ی پیرمرد که وارد شدم فارس افندی را در بستر یافتم ، نحیف و رنگ پریده ، با چشمهایی به گود نشسته ، گوئیا که دره هایی تاریک در تسخیر ارواح درد. لبخندی که همیشه به چهره اش روح می بخشید ، اینک در چنگال عذاب و درد مچاله و نابود شده بود ، و استخوانهای دستان نجیبش همانند شاخه هایی برهنه می نمود ، در مقابل طوفان . نزدیکتر رفتم و جویای احوالش شدم . روی رنگ پریده اش را به سوی من چرخانید  بر لبهای ارزانش لبخندی نشست و با صدایی ضعیف به من گفت : " برو فرزندم ، به اتاق دیگر برو ، سلما راآرام کن و نزد من بیاور " .

 

به اتاق مجاور رفتم و سلما را افتاده بر مبلی بلند یافتم که سرش را با دستهایش پوشانیده و صورتش را سخت در بالشی مدفون کرده بود تا پدر صدای گریه اش را نشنود .اهسته نزدیک رفتم و نامش را بر زبان آوردم با صدایی که بیشتر به آهی ماننده بود تا که زمزمه ای . سراسیمه تکانی خورد ، گویا کابوس هولناکش را کسی آشفته باشد ، نشست و با چشمانی خیره در من نگریست به تردید که آیا این شبحی است یا موجودی زنده بعد سکوتی کوتاه که ما را بر بالهای خاطره به گذشته برد ، به ان ساعتها که مست شراب عشق بودیم ، سلما اشکهایش را پاک کرد و به من گفت : " ببین زمانه چقدر ما را عوض کرده ، ببین چقدر زندگی را تغییر داده و چگونه به خاکمان نشانده است  . در همین جا که بهار به ریسمان عشق ما را به هم پیوند داد و در همین جا بود که با هم به پای بوس مرگمان اورد . بهار چه زیبا بود و این زمستان چقدر زشت است " .

 

چنین گفت و صورتش رابا دست پوشاند ،گویی که حایلی برابر چشم می نهاد ،در مقابل گذشته که روبرویش ایستاده بود . با او گفتم :" بیا سلما ، بیا استوار باشیم همچنان برجهایی در مقابل طوفان ، بیا همچون سربازانی شجاع برابر دشمن بایستم و با سلاحش روبرو شویم . اگر از پای درآییم . پذیرای مرگی به شهادت شویم و اگر پیروزی بیابیم همانند فهرمانان زیست کنیم . شجاعت در مقابل مشقت و سختی ، بهتر از عقب نشستن به فرمان رخوت است . پروانه ای که گرد شمع می سوزد و می میرد تحسین بر انگیز تر از موش کوری است که در سوراخ خویش زندگانی می کند . بیا سلما بیا بر این راه دشوار محکم گام نهیم  . با چشمهای رو به خورشید ، آنچنان که اسکلتها را نبینیم و افعیان را در میانه ی استخوانها و سنگلاخ . اگر ترس ما را در نیمه ی راه باز دارد از صدا های شب تنها آنچه را نابهنجار است می شنوم ، اما اگر شجاعانه به قله دست یا بیم به حلقه ی ارواح آسمانی پیوندیم در طراوت نغمه های شادمانی و پیروزی . غمگین مباش سلما ، اشکهایت را پاک کن و زنگار غم از چهره بشوی . بر خیز ، حیات پدرت به زندگانی تو وابسته است و لبخنده ات تنها علاج اوست بیا کنار بسترش بنشینیم " .

به مهربانی و عطوفت در من نگریست و گفت : " از من صبوری می خواهی که خود بیشتر نیازمند آنی ؟ گرسنه ای ، نان به گرسنه ای دیگر می دهد ؟ یا که بیماری سخت محتاج دارو  ، دوای خود را به دیگری می بخشد ؟"

برخاست ، سرش کمی به جلو خم بود . به اتاق پیرمرد رفتیم و کنار بسترش نشستیم . سلما به اصراری لبخندی بر لب نهاد و به ظاهر چنان می نمود که صبور است و پدر سعی برآن داشت سلما را باور کند که احوالش بهتر است و قوی تر شده است  . اما پدر و دخترش هر دو از اندوه یکدیگر اگاه بودند و اههای بر نیامده را می شنیدند . گوییا نیروهایی برابر،  که یکدیگر را به نا خواسته تباه می کردند و قلب پدر سخت زخمی ِ رنج دختر بود . انها دو روح پاکیزه بودند یکی راهی کوچ بود و دیگری دست به گریبان غمی جانکاه در کشاکش عشق و مرگ . و در میان ایشان من بودم با دل داغدار خویش ، و ما سه انسان بودیم ، مجموع در آن محل و شکسته به دستهای سر نوشت . پیر مردی که چون قطره ای شبنم به تاراج سیل می رفت بانوی جوانی همانند زنبقی سر بریده به تندیِ ِ تیز داسی و مردی کم سال همچون نهالی تازه خمیده قامت از افتادن برفی سنگین و این جمله با زیچه هایی در دستهای سر نوشت .

فارس افندی آهسته تکانی خورد و دست نا توانش را به جانب سلما گشود و با صدایی عاشقانه و از دل بر آمده گفت : " دستم را بگیر عزیز دلم " سلما دستش را گرفت و او باز گفت :" آن قدر که باید زندگی کرده ام و از میوه ی فصلهای زندگی تا آنجا که سهم داشتم چشیده ام و

همه ی دوره های آن را به آرامش تجربه کرده ام . سه سال بودی که مادرت را از دست دادم ، رفت و ترا همچون گنجینه ای پر بها به دامان من نهاد . نگاهت می کردم که رشد می کردی و بر می امدی و چهره ات هر روز بیشتر تصویر او را می گرفت آنچنان که ستاره ها در برکه ی آرامی . شخصیت تو ، هوش و زیبایی ات ، همه ازان مادر است و حتی وجنات و شیوه ی سخن گفتنت . تو یگانه تسلای من بودی درین زندگانی ، چرا که به هر کلام و حرکتی تصویر او را می نمودی . حالا پیر شده ام و تنها مکان آسایش من میان نرمای بالهای مرگ است . شادمان باش که پس از مرگ در وجود تو زنده خواهم بود . عزیمت امروز با فردا و دیگر روز چه تفا وت می کند حالا که روزهایمان مثل برگهای خزانی مرده اند ؟ ساعت مرگ من به شتاب فرا می رسد و روحم بی تاب ،آزادی را می جوید در کنار مادرت .

همچنان که این کلمات را با لبهای لرزان ، شیرین و عاشقانه نجوا می کرد از چهر ه اش فروغی ساطع می شد آنگاه دستش را زیر بالش برد و تصویر کوچکی را دریک قاب طلایی بیرون اورد چشم به تصویر داشت که گفت : " بیا سلما، بیا عکس مادرت را ببین " .

سلما اشکهایش را برگرفت و بعد از نگاهی طولانی به تصویر، بارها آن را بوسید و به گریه گفت: " آه مادر عزیزم ، آه مادر " و بعد لبهای لرزانش را بر تصویر نهاد، گوییا که می خواهد جان را دران بدمد .

 

زیباترین کلام بر دهان آدمی " مادر " است . و زیباترین ندای انسان وقتی ست که او را می خواند . واژه ای ست سر شار از امید و عشق ، کلامی ست شیرین و مهربان که از اعماق دل برمی آید " مادر" همه چیز است ، تسلای ادمی ست به دریای غم و امید است به طوفان بلا و توان جان است درمنتهای ضعف . او سر چشمه ی عشق است ،رحمت و همدردی و بخشایش است . انکه مادر از دست می دهد روح بزرگی را ازکف داده است که بر او رحمت می بارد و همواره نگاهبانی اش می کند .

همه چیز جهان حکایت " مادر " است . خورشید مادر زمین است . و غذا در گرما و نور به او می دهد و شبانگاهان کاینات را ترک نمی گوید مگر آنکه زمین را به خواب سپرده باشد و به اوای در یا و سروش پرندگان و جویبار . و این زمین مادر درختان است و گلها باز مادرانی  می شوند میوه ها و دانه هایی دلپذیر را . و مادر ، نخستین نمونه ی تمامی موجودات ، روحی جاودانه است لبریز عشق و زیبایی .

 

سلما کارامی هرگز مادرش را نشناخت زیرا که در شیر خوارگی او را از کف داده بود . اما سلما به دیدار تصویر مادر بنای گریه نهاد و به زاری آواز داد : " اه ! مادر " . نام مادر نهفته به دلهای ماست وبه لحظه های اندوه و شادمانی بر لبانمان جاری می شود همچنان که بوی گل از دل بر می شود همچنان که بوی گل از دل ان بر می شود و در هوای ابری و افتابی می آمیزد .

سلما به تصویر مادر خیره شد . بارها آن را بوسید تا انجا که در کنار بستر پدر از پای در امد.

پیر مرد دستهایش را بر سر او نهاد و گفت : " فرزند عزیزم . من تنها نقشی را بر کاغذ نشانت دادم ،اکنون گوش کن تا سخنانش را بر تو بخوانم " .

و سلما سرش را بلند کرد ، همچنان جوجه ای که در لانه صدای بال مادر شنیده باشد و مشتاق او را نگریست .

فارس افندی دهان گشود و گفت : " مادرت دست به کار پرستاری تو بود که پدرش را از دست داده و از رفتن او گریه بسیار کرد اما او صبور و عاقل بود د رهمین اتاق کنار من نشست وقتی مراسم سوگواری سر امد دستم را گرفت و گفت : " فارس  ! پدرم مرد ،و اینک تسلای من دراین جهان تنها تویی . مهربانی دل آدم مثل درخت سدر شاخه می دهد ،اگر در خت یک شاخه ی قطور را از دست بدهد غمگین می شود اما نمی میرد . همه ی اکسیر حیات خود را راهی شاخه های دیگر می کند تا که بر گ و بار دهد و جای خالی را پر کند " . این چیزی ست که مادرت به من گفت وقتی پدرش مرد و این همان است که تو باید بگویی وقتی که مرگ اندام  مرا به اسایشگاه خویش برد و روحم را به آستان خداوند" .

 

سلما با اشکهای غلتان و دل شکسته پاسخ داد : " و قتی که مادرم اورا از کف داد تو جایش را گرفتی ،اما جای ترا چه کسی خواهد گرفت وقتی که نباشی ؟ او را به دستهای عاشق و وفادار شوهری سپردند . تسلا به حضور دخترش می گرفت ، مرا چه کسی تسلا خواهد داد ؟ تو پدرم بوده ای و مادرم و یار و جوانی ام  " .

 

به گفتن این کلمات رو به جانب من کرد . کناره ی جامه ام را  گرفت و گفت : " این تنها دوستی ست که بعد تو خواهم داشت . اما او که خود عذاب می کشد مرا چگونه آرام خواهد کرد ؟ یک دل مجروح از یک روح نا امید چگونه تسلایی تواند گرفت ؟ یک زن اندوهگین را غصه ی همسایه آسایش نمی دهد . یک پرنده با بالهای شکسته پرواز نمی تواند کرد . او رفیق جان منست ، اما من تا همین امروز هم بار سنگینی از غم بر دوشش نهاده ام  و به اشکهای خود پرده ای در مقابل چشمش کشیده ام که به غیر تا ریکی هیچ نمی تواند دید . او برادری ست که به جان دوست می دارمش اما همانند دیگر برادران شریک اندوهم می شود و یاری ام می دهد که اشک بریزم و این خود تلخکامی ام را افزون می کند و قلبم رابه اتش می کشد " .

کلام سلما خنجر به دلم می زد و می دیدم که دیگر تحمل نمی توانم کرد ،پیر مردی دل ازرده گوش می داد و همچنان شعله ی شمعی در باد می لرزید و انگاه دستهایش را گشود و گفت : " این راه را بگذار که آرام بروم فرزندم . من میله های این قفس را شکسته ام ، بگذار که پرواز کنم ، مرا از رفتن باز مدار . مادرت نامم را می خواند آسمان صاف است و دریا ارام و قایق من اماده است تا که لنگر بر گیرد سفر را به تاخیر میفکن . پیکرم را بگذار تا در کنار خفتگان بیاساید .بگذار که رویا هایم پایان گیرد و روحم به همراه سحر گاهان بیدار شود . جانت را بگذار تا که جانم را درآغوش گیرد و به من بوسه ی امید هدیه کن . مگذار که قطرات اندوه و تلخکامی بر جسمم فرو چکد . مباد که گلها و گیاهان ریشه در پیکرمن نکنند و قوت از جسمم نگیرند  . اشک ِ بیچارگی بر دستهای من مبار . مباد که بر قبر من خار بروید . صلیب غم بر پیشا نیم مکش، مبادا که باد در عبور خویش این غمنامه را بخواند و خاکستر مرا به چمنزاران نبرد . دوستت دارم فرزندم، اکنون که زنده ام دوستت دارم و انگاه که مرده باشم ، روح من ،همواره نگرانت خواهد بود ترا محافظت خواهد کرد " .

 

انگاه فارس افندی با چشمانی نیمه باز مرا نگریست و گفت : پسرم ! برای سلما برادری حقیقی باش ، همچنان که پدرت برای من بود . به روزگار نیاز یاریش کن .مگذار برای من زاری کند که مویه کردن برای مرده خطایی پیش نیست برای او قصه های دلپذیر بخوان و آواز زندگی بسرا تا که اندوهش را از یاد ببرد پدرت را ازسوی من درود بفرست و ازاو بخواه که

ماجراهای جداییمان را برایت باز گوید و بگو که او را دروجود فرزندش دوست داشتم تا آخرین لحظه های حیات " .

 

سکوت سایه افکند و من بی رنگی ِ مرگ را درچهره ی پیرمرد دیدم . انگاه به سوی ما نگاه کرد. به زمرمه گفت :" پزشک را خبر نکنید  ، چرا که با دارویش دوران محکومیت مرا شاید درین زندان درازتر کند . روزهای بردگی رفتند و روح من آزادی آسمانها را می جوید  . و کشیش به بالینم نخوانید چرا که اوراد او نجاتم  نخواهد داد اگر به گناه آلوده باشم و رفتار مرا به سوی بهشت سرعت نمی دهد اگر پاک و بی گناه باشم . خواست انسانی تقدیر خداوند را دگرگون نمی کند. بدانسان که هیچ ستاره شناسی را دگرگون نمی تواند کرد اما بعد از مرگ من بگذارید پزشکان و کشیشان هر انچه می خواهند انجام دهند چرا که تا مقصد معهود کشتی من همچنان خواهد رفت " .

 

نیمه شب فارس افندی برای آخرین بار چشمان خسته اش را گشود و به سلما که پای بسترش زانو زده بود خیره شد ، کوشید سخنی بر زبان آورد ولی نتوانست چرا که مرگ از پیش راه بر صدایش بسته بود اما دست اخر به تلاشی سخت توان ان یافت که بگوید : " شب به سر امده است ، اه سلما ، آه ...آه  سلما !" .انگاه سرش خم شد ، رنگ چهره اش به سپیدی گرایید و من لبخندی را بر لبانش دیدم هنگامی که آخرین نفس را برکشید .

 

سلما دست پدر را حس می کرد ، سرد شده بود . سر بر آورد و به چهر ه اش نگریست  ، مرگ حجابی برآن فرو افکنده بود . و سلما را زنجیر غم چنان بسته بود که هیچ نمی توانست کرد ، نه فرو ریختن اشکی ، نه برکشیدن  آهی ، و نه هیچ نشانی از هیچ جنبشی . لحظه ای خیره در او نگریست به چشمانی سکون گرفته همچون دیدگان تندیسی و انگاه رو به خمیدن اورد تا انجا که پیشاپیش به خاک رسید : " آه  ،پروردگارا به رحمت خویش بالهای شکسته ما را التیام بخش " .

 

فارس افندی کارامی در گذشت . روحش به اغوش جاودانگی روی کرد و جسمش به خاک باز گشت .منصور بی گالیب مالک ثروت او شد و سلما زندانی او گردید ، برای تمامی عمر . عمری سراسر فلاکت و ادبار.

 

من در کشاکش خیال و اندوه گم شدم و روزان و شبان بر من می تاختند همچنان که عقابی به یغمای قربانیش . بسیار سعی آن داشتم  که این فلاکت را از یاد ببرم ، کتاب بخوانم . کتابهای مقدس نسلهای گذشته را . اما این همه چنان می کرد که پاشیدن روغن بر اتش . چرا که در زندگی رفتگان هیچ نمی دیدم مگر غمنامه هایی چند و نمی شنیدم مگر مویه و شیون . کتاب ایوب دلپذیرتر بود تا زبور و مراثی ار میا ء را به غزلهای سلیمان ترجیح می دادم . هملت به دلم نزدیک تر بود تا همه ی آثار بازی نویسان غرب . این چنین است که نومیدی راه بر نگاه و گوشهامان فرو می بندد ،هیچ نمی توانیم  دید مگر طیف مرگ و انچه می توانیم شنید تنها ضربان قلب آشفته ی ماست .

 

                                                       جبران خلیل جبران

                                                            ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/12ساعت 21:37  توسط سعاد  | 

دریا چه ی آتش (فصل ششم بالهای شکسته)

 

هر آنچه انسان پنهانی در تاریکی شب می کند ، در روشنایی روز به وضوح آشکار

می گردد . دنیای زمزمه های خلوت ، به صورتی دور از انتظار به مکالمه های عمومی بدل می شود و اعمالی را که امروز در گوشه ی پنهانی خانه می کنیم فردا در کوچه و بازار جار می زنند .

این چنین بود که ارواح تاریکی ، نتیجه ی ملاقات اسقف بولاس گالیب و فارس افندی کارامی و مکالمه ایشان را در میان همسایگان آنقدر تکرار کردند تابه گوش من رسید.

مکالمات اسقف بولاس گالیب و فارس افندی درآن شب ، مشکلات فقرا و یتیمان و بیوه زنان نبود . هدف نهانی از فرستادن به دنبال فارس افندی و انتقال او با کالسکه ی خصوصی اسقف به نامزدی سلما با برادر زاده ای اسقف ، منصور بی گالیب مربوط می شد .

سلما تنها فرزند فارس افندی بود با همه ی تمولی که داشت ، و انتخاب او توسط اسقف ، نه برمبنای زیبایی و نجابت روحش ، که بر پایه ثروت کلان پدر بود . عاملی که نیک بختی برادر زاده اش ، منصور بی ، را تضمین می کرد واو از مردی مهم می ساخت .

در شرق رهبران کلیسا ، تنها بدان قناعت نمی کنند که مرزهای بخشندگی و کرم را فتح نمایند ، ایشان پای بر همه چیز می نهند تا که خویشان و اعقاب آنان ، همگی بر مسند مقام و استکبار تکیه زنند .شکوه و بزرگی یک شاهزاده ، میراث فرزند ارشد میشود . اما رفعت یک رهبر مذهبی ، به برادر و برادرزادگانش سرایت می کند . و این چنین است که مانند یک خزنده ی دریایی ، شکار را در بازوان خود می فشرد و خونش را با دهانهای متعددی می مکد .

هنگامی که اسقف سلما را برای برادر زاده اش طلب کرد ،تنها پاسخی که ازسوی پدر آمد ،سکوتی سخت بود و اشکهایی که فرو می چکید ، چرا که مرد ، تابِ از کف دادن فرزندش را نداشت .آری ، روح هر انسانی درمفارقت تنها دخترش به لرزه در می آید ، دختری که از

کودکی پرورانده باشد تابه عنفوان زنانگی برسد.

اندوه والدین در عروسی دختر ، همانند شادمانی آنان در ازدواج پسر است . چرا که پسرعضوی تازه به خانه می آورد اما دختر به واسطه یک وصلت ، از کف می رود .

فارس افندی به ناچار در خواست اسقف را پذیرفت و نا خواسته ، خواسته ی او را اطاعت کرد . زیرا که فارس افندی برادر زاده ی کشیش را خوب می شناخت و می دانست که او موجودی خطرناک است ، بدخواه و شرور و فاسد است .

در لبنان هیچ مسیحی نمی تواند سر از فرمان اسقف خود باز زند و شرایط زندگانی خود را حفظ کند . هیچ انسانی نمی تواند به مخالفت با رهبر مذهبی خود برخیزد و اعتبار خود را نگه دارد . هیچ چشمی نمی تواند درمقابل نیزه ای بایستد ، مگر آنکه سوراخ شود و هیچ دستی

 نمی تواند چنگ بر تیغه ی شمشیری زند مگر آنکه از بدن جدا گردد .

فرض کنیم فارس افندی د رمقابل اسقف مقاومت می کرد ، آنگاه نام پاک سلما با هرزه گویی لبها و زبانها لکه دار می شد .در گمان شغال ، خوشه های انگور دور از دسترس ، ترشیده می نماید .

این چنین بود که سرنوشت پای سلما را بست و او را همچون کنیزی فروتن به خیل ستم دیده ی زنان شرقی سپرد . و بدینسان روحی رفیع پس از پروازی رها به قوت بالهای سپید عشق ، در آسمانی مهتابی و هوایی سرشار ِشمیم گل به دامی حضیض فرو افتاد .

سرزمینهای هست که در آن ثروت والدین بنیاد فلاکت فرزندان است . صندوق بزرگ و مستحکمی که پدر و مادر هر دو برای حفظ ثروت خویش به کار گرفته اند زندانی تاریک و تنگ می شود برای وارثان مظلوم . دینار توانمردی که مردمان این گونه می پرستند ،اهریمنی می شود که روح را شکنجه می کند و دل به هلاکت می برد . سلما کارامی یکی از میان آنان بود که قربانی ثروت پدرشدند و حرص داماد. به خاطر این مکنت اگر نبود،  سلما هنوز شادمانه زندگی می کرد .

هفته ای گذشت . عشق سلما میزبان روحم بود . برایم نغمه ساز می کرد به تاریکی شب و سحرگاه خواب از چشمانم می ربود . تا که معنای زندگانی بر من آشکار کند و پرده از راز طبیعت در دلم بر گیرد .صفت عشق آسمانی چنین است که در بند حسادت و ثروت نمی گنجد و هرگز روح را آسیب  نمی رساند غرابتی ژرف است که جان آدمی را به دریای وجد و

 رضا یت تطهیر می کند . گرسنگی مهر است که چون اجابت شود ،روح انسان را به غنای رحمت می انبازد .نازک خیالی باشکوهی ست که امید می آفریند بی آنکه روح را برآشوبد و زمین را به پردیس زیبایی بدل می کند و زندگانی را به رویایی دل انگیز و شیرین .

صبحگاهان که به دشتها می رفتم ، در طبیعتی که از خواب بر می آمد نشانه های جاودانگی می دیدم و چون بر ساحل دریا می نشستم آوای امواج را می شنیدم ، به ترنم ابدیت . ودر خیابانهای که می گذشتم زیبایی ِ زندگی بود و شکوه انسانی در چهره ی عابران ودر تلاش

کارگران .

آن روزها همچون ارواحی  سر گردان  گذشتند  و چون لکه های ابر ناپدید شدند و چیزی نگذشت که برای من هیچ نمانده بود مگر خاطراتی غم انگیز . چشمهایی که به آنها زیبایی و بیداری طبیعت را می دیدم ، اینک شاهد خشم و طوفان و فلاکت زمستان بودند . گوشهایی که به اشتیاق ،پیش از اینها آواز امواج را می شنید ،اینک تنها شنوای زوزه ی باد و نعره ی دریا بود که سر به صخره ها می کوفت . روح که به شادمانی  ، قدرت خستگی ناپذیر انسان را دیده بود و شکوه کاینات را ، در چنگ دانش و درک نا امیدی و شکست ، شکنجه می شد . هیچ ازآن روزهای عشق زیباتر نبود و هیچ تلخ تر ازآن شبهای هولناک ِ اندوه .

آنگاه که دیگر تحمل فشار نا ممکن شد در تعطیلی پایان هفته ای باز به خانه ی سلما رفتم – زیارتگاهی که زیبایی  برپایش می داشت و عشق تطهیرش می کرد .آنجا که جان فرصت

 نیا یش می یافت و دل به تواضع ،به نماز زانو بر زمین می نهاد . به درون باغ که پای نهادم ، گوییا که نیرویی مرا از این جهان به در می برد

و به دنیایی فراتر از طبیعت ، به رهایی از همه ی جدلها و مشقتها راه می نمود . همانند عارفی که از بهشت به او وحی می رسید . خود را در میانه ی  درختها و گلها دیدم ،و همچنان که به مدخل عمارت نزدیک می شدم ،سلما را یافتم نشسته بر آن نیمکت در سایه ی گلبوته های یاس ، همانجا که هفته ای پیشتر با هم نشسته بودیم ، در آن شامگاهی که اراده ی الهی شادمانی و اندوه مرا آغاز کرد .

به سویش می رفتم و او هیچ تکان نمی خورد و هیچ نمی گفت . به حکم غریزه ای انگار می دانست که می آمدم و چون کنارش نشستم ،لحظه ای به من خیره شد ،آهی عمیق کشید و آنگاه چشم از من بر گرفت و درآسمان نگریست .

مشتاق در او نگریستم و دیدم آن چشمها که چند روز پیش از این همچون دهانی خندان بود و همانند عندلیبی بال می گشود و بر هم می آمد ،اینک بی فروغ و به گود نشسته بود ،از هجوم اندوه و غم . و رخسارش که گلبرگهای تازه ی زنبق را می نمود به گاهِ بوسه ی خورشید ، اینک سخت افسرده و بی رنگ بود . لبان شیرینش همچون گلهای سر خی که خزان بر ساقه هاشان افتاده باشد ،می پژمرد . و گردنش که چون عاج افراشته بود پیش از این ،اینک به پیش می خمید گوئیا که دیگر ، بار ِ این ضجه ها را سر تاب نمی آورد .

این همه دگرگونی که در چهره ی سلما می یافتم مرا هیچ نبود مگر ابری مسافر که ماه را می پوشاند و زیبا ئیش را چندان می کرد . نگاهی که درد نهانی را برملا می کند . بر زیبایی رخسار می افزاید ، چه تفاوت اگر قصه ی اندوه باز گوید و حکایت درد . اما چهره ای که در سکوت از راز درون هیچ نمی گوید زیبا نیست ، چه سود اگر توازن ظاهر دارد و تقارن آشکار . رنگ شراب اگر د رگذر از بلور جام هویدا نباشد لبها را چگونه اغوا تواند کرد ؟

درآن شامگاهان سلما همانند جامی بود لبریز شرابی آسمانی آمیزه ای شیرینی و تلخی زندگانی . بی آنکه بداند نماد زنی شر قی بود که از خانه ی پدر پای بیرون نمی نهد مگر آن روز که یوغ شوهر بر گردنش گذارند و آغوش مادر رها نمی کند تا زمانی که برده وار ناچار از رفتن شود ، به پذیرانی تند خویی و خشونت مادرِ شوهر .

همچنان به سلما می نگریستم و به روح غم گرفته اش گوش فرا می دادم و همراه او عذاب

می کشیدم تا آنجا که دریافتم زمان ایستاده است و کاینات رنگ هستی خود را می بازد . تنها دو چشم درشت می توانستم دید که بی حرکت مرا می نگرد .

صدای سلما مرا از بی خودی بر کشید که آرام می گفت : " بیا آینده ی سهمگین را وارسی کنیم معشوق من ، پیش ازآنکه فرا رسد . پدر تازه بیرون رفته است به ملاقات مردی که تا مرگ شریک زندگانی من خواهد بود – پدر که خداوند برای خلقت من انتخابش کرده به ملاقات مردی می رود که او را جهان بر گزیده است تا که باقیمانده عمر را ارباب و سرور من باشد . در قلب این شهر پیر مردی که همراه من بوده است  به روزهای جوانی ، به دیدار جوانی خواهد رفت که در سالهای اندوه همراهیم خواهد داد . امشب دو خانواده تاریخ ازدواج را معین می کنند . چه ساعت غریب و جانگدازی ، هفته ی پیش در همین وقت زیر این درخت یاس عشق برای نخستین بار روح مرا در آغوش گرفت . همان هنگام که سر نوشت اولین کلام داستان زندگیم را در کوشک ِ اسقف به تحریر می کشید . و حالا در همان زمانی که پدر و خواستگار من تاریخ ازدواج را رقم می زنند، من حضور روح ترا می بینم که در اطرافم بال می لرزاند همچنان پرنده ای تشنه کام که بر  فراز جویباری که افعی گرسنه ی آن را پاس می دارد . آه که این شب چه عظیم است و رازش چه ژرف است ".

به شنیدن این سخنان احساس آن داشتم که روح سیاه افسردگی به مفهومی کامل و مطلق راه عشق ما بسته است تاکه دراوان کودکی جانش را بگیرد . به او پاسخ دادم " آن مرغ همچنان بر فراز جویبار پر خواهد زد تا آن روز که تشنگی طومار هستیش فرو پیچد و یا آنکه در دام مار درافتد و صید او شود " .

سلما د رجواب گفت : " نه معشوق من ،این بلبل عاشق باید زنده بماند و آواز بخواند تا آن روز که تاریکی فرو افتد ، تا جویبار بگذرد ،تا جهان به پایان برسد و جاودانه آواز بخواند .آوایش نباید فرو شکند که لرزش آنها ابرهای دلم را به یک سو می زند " .

آنگاه به زمزمه گفتم : " سلما ، محبوبم ، تشنگی فرسوده اش می کند و ترس او را خواهد کشت " .

با لبهای لرزان و بی رنگ پاسخ داد : " تشنگی ِ روح شیرین تر از شراب است و ترس ِ جان عزیزتر از امنیت جسم . اما گوش کن ،عزیز دلم ،به دقت گوش کن من امروز بر آستانه ی زندگانی نوی ایستاده ام که ازآن هیچ نمی دانم ، همانند انسان نابینایی که راه را حس می کند آن قدر که بر زمین نیفتد . ثروت پدر مرا به بازار برده فروشان برده و این مرد مرا به سودا خریده است ،من او را نه می شناسم و نه دوستش می دارم اما دوست داشتنش را می آموزم . از او اطاعت خواهم کرد ، در خدمتش خواهم بود و اسباب خوشبختی اش را فراهم خواهم  آورد . همه ی آنچه را که زنی ضعیف به مردی توانمند تواند داد به او پیشکش خواهم کرد .

" اما تو ، عزیز من ،هنوز د رابتدای زندگانی ایستاده ای ، می توانی آزاد به جاده ی وسیع زندگی قدم گذاری که پوشیده از گلهاست ، می توانی همه ی جهان را بپیمایی و قلبت را مشعلی کنی که راه را نشانت دهد ،می توانی بیندیشی ، سخن بگویی و آزاد عمل کنی ، تو می توانی نامت را بر پیشانی زندگانی بنویسی چرا که تو مردی . می توانی همانند اربابی زندگی کنی زیرا که ثروت پدر ترا در بازار برده فروشان بر سکوی خرید و فروش نمی گذارد  .

 می توانی با زنی ازدواج کنی که برگزیده ای . و ازآن پیشتر که به خانه ات راه یابد می توانی درهای قلبت را بگشایی تا در آن سکونت کند و بی هیچ مانعی ایمان و اعتماد را بدهی و بستانی " .

سکوت لحظه ای حاکم شد و سلما باز به سخن درامد :" ولی اکنون اراده ی این زندگانی ست آیا ؟ که ما را به جدایی دوپاره کند..آیا همه ی شبها که گذراندیم زیر مهتاب کنار گلبوته های یاس و روح خود را پرواز دادیم همه بیهوده بود؟....این چنین نرم به جا نب ستارگان تنها پریدیم تا که بالهایمان خسته شود و اینک به ورطه های هولناک سقوط می کنیم ؟ یا که عشق به خواب رفته بود آیا آن هنگام که به سوی ما آمد و چون دیده گشود قصد کیفر ما کرد؟ یا که جانهای ما نسیم شبانگاهی رابه تندبادی بدل کرده اند آیا که مارا از هم دریده است و همانند غباری به اعماق دره می برد؟ ماکه هیچ فرمانی راسر نپیچیدیم ،به هیچ میوه ممنوعی لب نزدیم ، پس چیست که ما را از این پردیس می راند؟

مابه هیچ توطئه ننشستیم  ،به هیچ شورشی بر نخاستیم پس چرا به جهنم سقوط می کنیم؟ نه ،  نه آن لحظه ها که مارا بهم پیوند داد عظیم تر از قرنها بود ، نوری که به جان ما پرتو می افکند تواناتر از ظلمات است ،ما را اگر طوفان هم می گسلد دراین اقیانوس ،امواج باز به ساحل یگانگی خواهد برد واین زندگانی اگر به کشتن ما کمر می بندد ،مرگ دوباره پیوندمان خواهد داد.

فلب یک زن با زمان و بافصل دگرگون نمی شود و حتی اگر ابدیت مرگ بر او فرود آید اضمحلال نمی پذیرد.

قلب یک زن همانند کشتزاری ست که به میدان جنگی بدل شود ،آن هنگام که درختان از ریشه برآیند و علفهای سبز بسوزند و سنگها به خون تبدیل شوند و زمین را استخوانها و جمجمه ها بپوشانند آرام و بی صدا در انتظار بماند گویا که هیچ روی نداده باشد ، چرا که بهار و پاییز به قرار خود باز بیا یند و کار خود اغاز کنند.

و اکنون چه باید کرد عزیز دلم ؟چگونه جدا میشویم و دیدار دیگر کی میسر خواهد شد؟آیا به عشق همچون غریبه ای خواهیم نگریست که شبانگاهی به دیدارمان آمد و سحرگاهان ترکمان گفت؟ ویا که این محبت تصور رویایی ست که در خواب برما فرود آمد و چون دیده گشود پریشان شد و رخت بربست؟

تداوم این را آیا   یک هفته مستی بینگاریم که به هوشیاری بدل خواهد شد؟سرت را بلند کن بگذار نگاهت کنم معشوق من لبانت را بگشا بگذار صدایت را بشنوم بامن سخن بگو مرا هیچ به یاد خواهی آورد بعد ازآنکه طوفان ،کشتی عشقمان را غرقه کند؟ زمزمه ی بالهای مرا در سکوت شب آیا خواهی شنید؟ صدای جان مرا که بر فراز تو بال می زند می شنوی ؟ به آواز آه من گوش خواهی کرد ؟سایه ام را خواهی دید همراه سایه های سحرگاهی که نزدیک می آید و با هجوم صبح ناپدید می شود؟ با من بگو عزیزمن از این پس چه خواهی بود بعد آنکه پرتوی جادویی بودی به چشمم ، آوازی شیرین در گوشم و تجسم بالهایی برای جانم ؟ بعد از این چه خواهی بود؟

می خواهم که مرا به یاد اری آنچنان که مسافری آبگیری را به یاد می سپرد آبگیری که بازتاب دلش را در آن دیده باشد هنگامی که از آن می نوشیده است می خواهم که مرا به خاطر آری آنچنان که مادری فرزندش را که مرده است از آن پیشتر که چشم به نور گشاید و آنچنان که پادشاهی بخشاینده زندانیش را به خاطر می آورد که جان سپرده است  از آن پیشتر که عفو

را دریافت  کند .  می خواهم که همراه من باشی ، به دیدار پدرم بیایی و به قاموس تنهایی او دلداریش دهی زیرا دیری نمانده است که من از پیش او خواهم رفت و با او غریبه خواهم شد " .

در پاسخش گفتم  : " همه ی آنچه گفتی خواهم کرد و جانم جامه ای بر روح تو خواهد بود . و دلم را ساکن زیبایی ات کنم و سینه ام را گور غمهایت . دوستت خواهم داشت سلما ،آنچنان که مرغزاری بهار را . و زندگانی  گلی را در تو خواهم زیست در بارش پرتو خورشید . نا مت را آواز خواهم خواند همچنان که دره ها آوای نا قوس کلیسای  دهکده را . به زبان جانت گوش فرا خواهم داد همانند ساحلی مشتاق افسانه های موج . ترا همیشه به خاطر خواهم داشت همچنان که مسافری سر زمین محبوبش را و همانند گرسنه ای که ضیافت را و پادشاهی  مخلوع که روزگاران شکوه خود  را، و آنچنان که زندانی غمگینی لحظه های رهایی و آزادی را به خاطر می اورد . ترا در دل خواهم داشت بدانسان  که دهقانی پشته های گندم را بر زمین خرمن کوب خویش   و ازآن دست که شبانی مرغزاری سبز و جویباران دل انگیز را " .

سلما با دلی که سخت می تپید به گفته های من گوش فرا داد و گفت : " فردا حقیقت همانند کابوس تواند بود و بیداری شبیه خواب  .هیچ عاشقی  آیا مشتاق آن هست که شبحی را درآغوش گیرد ؟ یا که هیچ تشنه کامی از جویبار رویایی سیراب می شود ؟ "

به او پاسخ  دادم : " فردا سر نوشت ، ترا به جمع خانواده های آرام خواهد سپرد و مرا راهی ستیزه و پیکار به میدان جنگ خواهد برد تو به خانه ی کسی خواهی رفت که اقبال  ، او را به یمن زیبایی و پاکدامنی ات ،خوشبخت ترین مخلوق جهان خواسته است آنگاه که من زندگانی را به درد و ترس خواهم زیست . تو به دروازه ی زندگی پای خواهی نهاد من به آستانه ی مرگ . تو مهربانی و مهمان نوازی خواهی ستاند و من راهی ورطه های تنهایی خواهم شد . اما تندیسی از عشق بنا خواهم کرد و به دره های مرگ به ستایش آن خواهم نشست . عشق تنها غمخوار من خواهد شد . عشق را همچنان شرابی در خواهم کشید و همچون جامه ای خواهم پوشید . سحر گاه عشق بیدارم خواهد کرد و مرا به دشتهای دور خواهد برد و به نیمروز به سایه سار درختان هدایتم خواهد نمود تا که همراه پرندگان از گرمای خورشید پناهی جویم .

 درغروب مرا به سکونی خواهد کشید پیش از آنکه خورشید فرو رود تا که آواز بدرود طبیعت را بشنوم برای نور و ابرهای شبح گون را نشانم خواهد داد که درآسمان می روند .شامگاهان عشق درآغوشم خواهد کشید و به خواب خواهم رفت به رویای دنیای بهشتی با شکوهی که در آن رو ح عاشقان و شاعران سکونت کنند . در بهاران شانه به شانه ی عشق ، از میان بنفشه ها و یاس ها خواهم گذشت و قطره های بجا ما ند ه ی زمستان را در جام سوسن ها خواهم نوشید . درتابستان  بافه ی علفهای خشک را بالش خواب خواهم کرد دامن سبز علف را بستر و مخمل آبی اسمان را بالا پوش خویش ، بدین احوال به ستارگان و به ماه خیره خواهم شد .

" در پاییز من و عشق به تاکستان خواهیم رفت کنار چرخشت خواهیم نشست و در خوشه ی انگور خواهیم نگریست که زیور طلایی خود را وامی گذارد و برهنه میشود و دسته دسته پرندگان مهاجر بر فرازما بال خواهند گشود .در زمستان کنار آتش خواهیم نشست ،به تکرار قصه های پیشین وقایع رفته به سر زمینهای دور . در جوانی عشق استاد من خواهد شد به روزگار میانسالی یارم و در ایام کهولت مایه ی شادمانی ام . عشق ، سلمای محبوب من ، همواره با من خواهد ماند تا انتهای رندگی و پس از مرگ نیز دست خداوند دوباره ما را پیوند خواهد داد " .

این همه ازاعماق دلم بر می شد همچنان که شعله های آتش از هیمه ای زبانه می کشند و آنگاه دردل خاکستری نابود می شوند و سلما اشک می ریخت گوییا که چشمهایش به اشک ، همچون لبانی سخنگو به من پاسخ می گفتند .

آنها که عشق پر و بالشان نداده باشد فراتر از ابرهای ظواهر آدمی پرواز نمی توانند کرد تا که آن دنیای سحر امیز را بنگرند آنجا که روح سلما و جان من در آن لحظات اندوهناکِ خوشبختی در کنار هم زیست می کردند

آنها را که عشق به پیروی خود برنگزیده باشد هر گز نخواهند شنید آن زمان که عشق آواز می کند این قصه برای آنها نیست حتی اگر مفهوم این صفحات را دریابند آن معنای خیال انگیز  را فرا چنگ نیاورند که در کلام نمی گنجند و برکاغذ جای نمی گیرد اما کجاست انسانی که شرابی از جام عشق ننوشیده باشد ؟ و چگونه تواند بود که روحی هرگز به خضوع درآن محراب منور نایستاده باشد ؟ در معبدی که سنگفرش آن دل مردان سودایی است و قلب زنان عاشق ، و طاق بلندش سایبان پنهان رویا . کدام گل است آن که دست سحرگاه بر او شبنمی نفشانده است ،هیچ جویباری راه خود گم نکند از آن پیشتر که به دریا رسیده باشد .

سلما سر بر آورد به جانب آسمان ، و به حضور خدایی ستارگان خیره شد که چون گل میخهایی طاق فلک را استحکام می داد . دستهایش را برآورد چشمهایش فراخ شد و لبانش به لرزه افتاد . بر چهره ی رنگ پریده اش  سایه غم را می توانستم دید و ستم را و ناامیدی و درد را . و فریادی برآورد : " آه پروردگارا مگر زن چه کرده است به تقابل با تو ؟ چه گناهی از او سر زده است که مستحق چنین عقوبتی ست ؟ به جرم کدام جنایت این مجازات ابدی بر او نازل شده است ؟ آه خدا وندا تو قادری و من نا توان ، تحمل این درد را چگونه بر من روا می داری ؟ تو بزرگ و توانایی و من هیچ نیستم مگر مخلوق نا چیزی که بر من روا می داری؟ تو بزرگ و توانایی و من هیچ نیستم مگر مخلوق نا چیزی که برآستان تو افتاده است . به زیر پایم چرا می افکنی ؟ طوفان خروشانی تو ، و من غباری نا چیز ، چرا پروردگارا مرا بر زمین سرد افکندی ؟ تو قوی دستی و من بی پناهم ، با من از چه ستیز می کنی ؟  تو دانش مجموعی و من اندیشه ای به تفریق . مرا نابود چرا می پسندی ؟

آمیخته به عشق ، زن را تو آفریده ای ،او را به عشق آیا تباه می کنی؟ به دست راست خویش او را بر میاوری و به دست چپ به دوزخش می افکنی و او هیچ نمی داند چرا. در دهانش نفخه ی حیات تو دمیده ای و در دلش بذر مرگ تو می پاشی .طریق خوشبختی را به او تو نموده ای ،اما به جاده ی فلاکت نیز تو راهش می بری .سرور شادمانی در دهانش تو نهاده ای اما لبانش اندوه تو می بندی و زبانش به زنجیر عذاب ، تو می کشی .به انگشتان سحرانگیز خویش جامه ای برزخمهایش کشیده ای و به دستهای توانای خود شادمانی اش به درد و بیم تو می پیچی . نهان در بستر او آرامش و لذت نهفته ای ، اما در کنار آن موانع و ترس

 بر می افرازی . به اراده ی خویش آتش به قلبش نهادی و هم از این اتش شر مسارش تو می کنی . به خواست خویش زیبای خلقت را بر او نموده ای ،هم از این عشق به زیبایی ست که رهسپار دیار خشکسالی اش می کنی .

" تو بر آنش می داری که در جام مرگ شراب زندگی را نوش کند ودر جام زندگانی شراب مرگ را . به اشک زلالش می کنی و بنیادش به اشک بر باد می دهی .آه خداوندگارا ،چشمهایم به عشق ، تو گشوده ای و از عشق کورم تو کرده ای . به لبان خویش، بوسه ای تو داده ای و به دستان توانمند خود ، حایلش تو کرده ای . همه ی جانم به روح مردی پیوند دادی که دوستش می دارم و زندگانیم به جسم مردی ناشناس تو گره می زنی . پس مرا دریاب پروردگار من. ،درین کشاکش مرگ آور توانم بخش. و یاریم کن که صادق و پاکدامن بمانم تا مرگ . فرمانت را به جان می خرم ، آه خداوندگار من خدای من " .

سکوت دوباره تداوم گرفته ، سلما سر به زیر افکند ، رنگ پریده و شکننده ، بازوانش فرو افتادند و گردنش خم شد و به چشم من چنان بود که طوفان شاخه ای را از درختی شکسته باشد و بر زمینی خشک فرو افکنده و به نابودی اش سپرده باشد .

اما آن هنگام که کوشیدم تسلایش دهم ،دریافتم که خود بیشتر سزاوار دلداری ام .هیچ نگفتم ، در اندیشه ی نابسامانی مان بودم و به ضربان قلبم گوش می دادم ، هیچ یک دیگر هیچ نگفتیم .

شکنجه های سهمناک همه در سکوت شکل می گیرد و از نیروی بی کلامی . نشستیم ،اجسادی سنگ شده همانند ستونهای مرمرین مدفون به زیر آوار زمین لرزه .هیچ کدام شوقی به شنیدن نداشتیم که تارهای دلمان سخت آزرده بود و صدای نفس حتی از هم می گسست .

نیمه شب بود و هلال ماه را می دیدم که از سوی قله ی سانین بر می امد و در میانه ی ستارگان به چهره ی جسدی می ماند پوشیده در کفنی میان شعله های شمع . و لبنان شباهت به پیرمردی داشت سالگرفته و پشت خمیده با چشمانی گویا لنگر گاه بی خوابی و انتظار که در تاریکی می نگریست و سحرگاه را چشم براه بود . همچون پادشاهی که بر خاکستر تخت خویش در مخروبه های قصرش نشسته باشد .

کوهها و درختان و رود ها همراه تغییر زمان و فصل چهر ه ی خود را دگرگونه کرده بودند . همچنان که انسان با تجربه ها و آشفتگیها ی خود دگرگون می شود . تبریزیهای سر فراز که در روشنای روز به پرنده ای می مانند به شامگاهان همانند ستونی ازدود نمایان می شوند . صخره های عظیم که به نیمروز چنان تسخیر ناپذیر بر پای ایستاده اند ، در تاریکی شب شباهت به مستمندانی بخت برگشته می برند که آسمان بالا پوش آنهاست و خاک زیراندازشان . جویبار که در نور صبحگاهی درخشان و روشن می رود و گوش به سرود ابدیت می سپارد ،چون شام فرا می رسد به سیلاب اشکی بدل می شود ، شیون آلوده و مویه کنان همانند مادری داغدار فرزند ، و لبنان که چنان با شکوه بود هفته ای پیشتر هنگامی که ماه تمام بود و جانهای ما خوشبخت ، درآن شب تنها و افسرده می نمود .

از جای برخاستیم به قصد وداع اما عشق و نومیدی همانند دو روح در میانه ی ما ایستاده بودند ، یکی بر سر مان بال می گسترد  و دیگری بر گلو گاهمان پنجه می گشود ، یکی اشک می ریخت و دیگری در پنهان می خندید .سلما را که در باغ گذاشتم و آمدم ، احساس آن داشتم که حجابی سخت همه ی حواسم را پوشانده است . همچنان که سطح دریاچه را مهی غلیظ فرا گرفته باشد.

زیبایی درختان ،مهتاب ، سکوت عمیق شب و دیگر هرانچه بود به چشمم زشت و هولناک می نمود . حقیقت نوری که شگفتی و زیبایی کاینات رابر من آشکار کرده بود اینک هیئت شعله ای داشت که دلم را به آتش می کشید و آن موسیقی جاودانه که همواره در گوشم می نواخت اینک فریادی بود هولناکتر از نعره ی شیر .

به اتاقم رسیدم و همچون پرنده ای زخم خورده از تیر صیادی بر بستر افتادم و کلام سلما را تکرار کرده ام " آه پروردگا را ! بر من رحمت آور وبر بالهای شکسته ام مرهمی بگذار " .

 

جبران خلیل جبران

 

پی نوشت :  نوشته در دست حاضر بر گردانی است از کتاب

 the broken wings بدست  دکتر مهدی مقصودی ست که متاسفانه از زمان اصلی نبوده....به این دلیل ضعف دارد....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/12ساعت 2:31  توسط سعاد  | 

                   طوفان ( فصل پنجم بالهای شکسته )

 

یک روز فارس افندی برای شام مرا به خانه دعوت کرد و من پذیرفتم با روحی گرسنه ی نان مقدس ، که خداوند د ردستهای سلما نهاده بود ، نانی از جان که دل را به خوردن گرسنه تر میکند .و همین نان بود که کایس ، شاعر عرب و دانته و سافو از آن چشیدند و دل در آتش نهادند . نانی که خدا با نویی مهیا کرده باشد آمیخته به شهد بوسه و شرنگ اشک.

به خانه فارس افندی که رسیدم سلما را دیدم که در باغ بر نیمکتی نشسته و سر خود را بر

درختی تکیه داده،همچنان عروسی در لباس سپید ابریشمین خویش ، یا که قراولی به دیده بانی باغ .

به سکوت و احترام نزدیک شدم و در کنارش نشستم ،هیچ توان گفتارم نبود التجا به سکوت بردم که تنها زبان قلب است .اما دانستم که سلما بدین گفتار بی کلام من گوش می دارد و روح مرا در چشمانم می خواند.

دقایقی گذشت  تاکه پیرمرد از راه رسید  ،به سلامی به عادت معمول.هنگامی که دستش را به سویم دراز کرد به احساس چنان یافتم آن راز را تقدیس میکند که مرا و دختر او را باهم یگانه کرده است و آنگاه گفت که " شام آماده است فرزندانم .برویم "  برخاستیم و به دنبال او روان شدیم و چشمان سلما می درخشید ، از احساس نرمی که در کلام پدر به عشق او افزوده بود هنگامی که ما را فرزندان خویش خواند .

دور میز نشستیم و از غذا خوردیم  و از شراب چشیدیم اما جانهامان در دنیایی دور دست زیست می کرد .به آینده ای می اندیشیدیم و سختیهای پیش روی .

سه انسان با اندیشه های متفاوت اما یگانه به عشق ، سه انسان معصوم ، سرشار احساسی فراوان ، صاحب دانشی اندک ، نمایش غریبی از پیرمردی که به دخترش عشق می ورزد و به شادمانی او اندیشه می کرد ،دختر جوان بیست ساله ای که با تشویش درآینده ی خود می نگریست ، و مرد جوانی که نگران بود و در رویا بود. از شراب و سرکه ی زندگی هیچ نچشیده و عزم آن داشت که به قله ی بلند عشق و معرفت راه یابد ،اما

توان آن نداشت که خویشتن را برکشد و فراز آرد . هرسه نشسته بودیم در مهتاب و در خلوت آن خانه که چشمهای آسمان نگهبانش بود ، می خوردیم و می آشامیدیم اما نهفته در ته جامهایمان تلخی بود و دلتنگی .

 

غذا که تمام شد مستخدمه ای خبر داد مردی بردر خانه به دیدار فاریس افندی آمده است .پیرمرد پرسید " چه کسی ست " و او پاسخ داد" فرستاده اسقف " لحظه ای سکوت افتاد و در طول آن فارس افندی به دخترش خیره شد آنچنان که پیامبری درآسمان می نگرد به مکاشفه ای رازی و آنگاه به مستخدمه گفت " بگو داخل شود" .

مستخدمه رفت وآنگاه مردی با لباس رسمی شرقی با سبیلی بزرگ که پیچشی درانتها داشت وارد شد و به پیرمرد گفت :" عالیجناب ،اسقف ، بنده را همراه با کالسکه ای خصوصی خودشان به حضور فرستاده اند  ومیل دارند در مورد امر مهمی با شما مذاکره کنند " . چهره پیرمرد در هم رفت و لبخندش ناپدید شد .بعد از لحظه ای اندیشه ی عمیق به من نزدیک شد و به صدایی دوستانه گفت: " امیدوارم وقتی برمی گردم هنوز اینجا باشی ، چونکه سلما در این خانه خلوت از مصاحبت تو بسیار خوشنود می شود ".

این راگفت و به سوی سلما برگشت و با لبخندی پرسید آیا حرف او را تایید می کند. و او سرش را به تصدیق تکان داد، اما گونه هایش سرخ شد و به صدایی زیباتر ازآوای چنگ پاسخ داد " هرچه بتوانم سعی می کنم که به مهما نمان بد نگذرد ".

سلما کالسکه ی حامل پدر و فرستاده اسقف را تا آنجا نگاه کرد که از چشم ناپدید شد، سپس برگشت و مقابل من روی صندلی راحتی که از ابریشم سبز پوشیده بود نشست و چنان می نمود که سوسن زیبایی به نوازش نسیم صبحگاهی بر فرش سبز چمن سر خم کرده باشد .تقدیر آسمان بود که باید شب راتنهادر کنار سلما می ماندم ،در خانه ی زیبایش در حصار درختان . انجا که سکوت ، عشق ، زیبایی  و پاکدامنی همه ساکن و همسایه بودند .

 

هیچ نمی گفتیم ، هریک درانتظار که دیگری لب بگشاید.اما سخن تنها وسیله ی ارتباط جانها نیست .این واژه ها نیست که برلبان ادمی جاری می شود و دلها را پیوند می دهد .

چیزی هست زلال تر و عظیم تر ازآنچه بر زبان جاری تواند شد .سکوت بر روح انسان نور می افشاند در قلبها نجوا می کند و آنها را به هم پیوند می دهد. سکوت ما را از خویش بر می کشد ، روح را به پرواز در می آورد و به پرودگار نزدیکمان می کند . برآن می دارد مان که احساس کنیم جسم چیزی به جز زندان نبوده است و این جهان جمله تبعیدگاهی بیش نیست .

سلما در چشمهای من می نگریست وراز دلش گفته می آمد .آ نگاه آرام گفت: " برویم توی باغ ، زیر درختها بنشینیم و ماه راکه از پشت کوه برمی آ ید نگاه کنیم " . به تسلیم محض از جای برخاستم اما تاملی کردم که :

" بهتر آن نیست همین جا بمانیم تا ماه براید و باغ را روشن کند؟ " و باز گفتم : "  درختها و گلها در تاریکی دیده نمی شوند ،هیچ چیزی را نمی توانیم دید " و او پاسخ داد :  " اگر تاریکی ،درخت و گل را از چشم نهان می کند ، دیدار عشق را از دل پنهان نمی تواند کرد."

به آهنگی غریب این کلمات را گفت و چشم به سوی پنجره گردانید . و مرا سکوت در گرفته بود به سنجه ی هر کلامی که شنیده بودم تا معنای هر کلمه را ژرف دریابیم .باز در من نگریست گوئیا پشیمان ازآنچه گفته بود سر آن داشت تا به جادوی نگاهش واژه های گفته را از گوشهای من باز پس گیرد .اما آن چشمان فراموشی ارمغان نکردند بلکه در اعماق قلبم به شیوه ای روشن تر و تاثیری عمیق تر ، آن کلمات شیرین را تکرار کردند که اینک تا ابد در

خاطره ی من نشسته بودند .

هر زیبایی و شکوهی درین جهان مخلوق تفکری یا که حسی یگانه است در اندرون آدمی ، هر آنچه امروزه نظاره می کنیم و به دست نسلهای پیشین شکل گرفته است پیش از ظهور ، اندیشه ای بوده است درذهن مردی و یا طپشی در قلب زنی . انقلابهایی که چنین خون ریخته اند تا که فکر آدمی را به جانب آزادی هدایت کنند تفکر مردی بوده است در میان هزاران و نبردهای ویرانگری که امپراطوران را به نابودی برده اند حاصل اندیشه ای است در ذهن انسانی . تعالیم باشکوهی که راه زندگانی بشر را متحول ساخته اند حاصل اندیشه ی کسی بوده که نبوغش او را از محیط متمایز می کرده است .تنها اندیشه ای بوده است که اهرام را بر پای داشته ،بنیاد شکوهمند اسلام رانهاده و آتش سوزی کتابخانه ی اسکندریه را فراهم کرده است .

اندیشه ای در شبانگاه به سراغ آدمی میاید که او را به رفعت شکوه می کشد و یا به دارالمجانین می برد .یک نگاه از چشمهای زنی انسان را خوشبخت ترین مرد جهان می سازد . و یک کلام از لبان مردی کسی را غنی یا فقیر خواهد کرد.

کلام سلما درآن شب مرا در نیم راه گذشته و آینده نگه داشت ، همچنان که قایقی لنگر انداخته در میانه ی اقیانوس . آن کلام مرا از خواب جوانی و انزوا بیدار کرد و به صحنه ای برد که درآن مرگ و زندگی، هر یک نقش خود را ایفا می کرد .

به باغ که آمدیم عطر گلها به نسیم درآمیخته بود و ما بی کلامی بر نیمکتی نزدیک گلبوته های یاس نشستیم و به نفسهای طبیعت که خفته بود گوش فرا دادیم . و چشمان خداوند درآسمان گواه این نمایش ما بود . ما از پس کوه سانین  برآمد و ساحل و تپه ها و کوهستان غرقه ی مهتاب شد و ما روستا ها را می توانستیم دید که ریشه در خاک دره ها کرده بودند ، همچنان که به ناگاه خیالی به افسونی از هیچ پدید آید .از آنجا لبنان را می توانستیم دید همه در نور نقره ای ماه .

شاعران غرب ، لبنان را همچون سرزمین افسانه ها در نظر می آورند که پس از داوود  و سلیمان و پیامبران به دیار فراموشی رفت ، همچنان که باغ عدن بعد از آدم و حوا گم شد . در نظر شاعران غربی واژه ی " لبنان " اصطلاحی شاعرانه است همراه یادی از کوهستانی که دامنه های آن از بخور سروهای مقدس ، مرطوب است . معابد مس و مرمر را به یادشان می آورد که سخت و تسخیر ناپذیر بر پای ایستاده اند و هم گله های آهوان را که به دره ها چرا می کنند .من در آن شب لبنان را رویا گونه دیدم و همراه ستاره ی شامگاهی شاعری.

و چنین است که همه چیز همراه احساس آدمی دیگر گونه می شود و چنین است که درآنها زیبایی و جادو را می یابیم ، حال آنکه این سحر و زیبایی از درون ماست که بر می شود .

مهتاب بر چهره و گردن و بازوان سلما می تابید و همچون تندیسی از عاج می نمود که انگشتان توانای مجسمه سازی ستایشگر ناهید ، خدا بانوی عشق و زیبایی ، آن را آفریده باشد . نگاهی به من افکند و گفت : " چرا خاموشی؟ از گذشته هایت چیزی بگو." باز به او نگریستم و سکوت رخت بر کشید و لبهای من به سخن باز شد :" وقتی که به این باغ می آمدیم چیزی گفتم نشنیدی ؟ روحی که نجوای گلها و آواز سکوت را می شنود میتواند روح من و غوغای دلم را نیز بشنود ".

صورتش را در دستها پنهان کرد و به صدایی لرزان گفت :" چرا سخنت را شنیدم ، صدایی را شنیدم که از قلب شب بر می آمد و در دل روز فریاد می کرد ".

گذشته ها را همه از یاد برده بودم حتی حقیقت موجودیت خود را و هیچ نبود مگر سلما – به پاسخ چنین گفتم " من نیز آوای ترا شنیدم سلما ، موسیقی فرحبخشی که در هوا مترنم می شد و جهانی را به لرزه می آورد ".

به شنیدن این کلام چشمانش را بست و آمیزه ای از لبخند و اندوه بر لبانش نشست و نرم زمزمه کرد " اکنون می دانم که چیزی رفیع تر از بهشت و عمیق تر از اقیانوس و غریب تر از زندگانی و مرگ و زمان هست .اکنون می دانم انچه را پیشتر نمی دانستم ".

در آن لحظه سلما دردلم عزیزتر از دوستی می شد و نزدیک تر از خواهری و محبوب تر از معشوقی . اندیشه ی والایی شد و رویای زیبایی و حس توانایی که در روح من زیست می کرد .

خطاست که بیندیشیم عشق حاصل همراهی درازمدت و زناشویی طولانی ست .عشق فرزند قرابت روح است و این وابستگی اگر به لحظه ای خلق نشود به سالها و حتی نسلها موجود نخواهد شد.

آنگاه سلما سر برآورد و در افق خیره شد آنجا که کوه سانین به آسمان می پیوست و گفت : " دیروز به چشمم برادری بودی که در کنارش آرام در سایه ی مراقبتهای پدر زندگی می کردم ، حالا چیزی شیرین تر و غریب تر از عطوفت برادری احساس می کنم .آمیزه ی نا آشنای عشق و ترس که دلم را از اندوه و شادمانی لبریز می کند " .

پاسخ دادم : " این احساس که مارا می ترساند و به لرزه در می آورد هنگاهی که از دلهامان می گذرد ، همان قانون طبیعت است که ماه را به گرد زمین می چرخاند و خورشید را به گرد خداوند ".

صورتش روشن شده بود و قطره های اشک از چشمانش می چکید همچنان که قطره ای شبنم از برگهای زنبق و گفت : " چه کسی داستان ما را باور خواهد کرد؟ چه کسی باور می کند که ما دراین ساعت بر این مانع عظیم بر تردید ، فائق آمدیم ؟ چه کسی باور می کند ماه نیسان که اسباب اولین آشنایی را فراهم کرد اینک ما را در مقدس ترین مقدسات زندگی سکنی داده است ؟"

به او جواب گفتم : " مردم قصه ی ما را باور نمی کنند زیرا که نمی دانند عشق تنها گلی است که بر می آید و شکوفان می شود بی نیاز هیچ فصلی . اما به راستی این نیسان بود که نخستین بار ما را به دیدار هم آورد ؟ و آیا این ساعت است که ما را درمقدس ترین مقدسات زندگی متوقف می کند ؟ این دست خداوند نیست آیا که جانهای ما را به هم پیوند داده است ، پیش ازآنکه تولد یابیم و همه ی روزها و شبها را زندانی هم شویم ؟ زندگانی انسان از رحم آغاز نمی شود و به گور پایان نمی پذیرد ، ارواح عاشق و جانهای با شعور ، این چرخ گردون را با این همه مهتاب و ستاره رها نمی کنند ".

ساعتی گذشت که هر دقیقه ی آن سال بلندی در امتداد عشق بود .سکوت شبانه ،مهتاب ،گلها  ودرختان هر چیز را ازیادمان برده بود مگر عشق را ، که ناگهان صدای پای اسبانی را شنیدم و چرخهای کالسکه ای را .باز گشته از بیخودی دلپذیر عشق و فرو افتاده از دنیای دل انگیز رویا به سرزمین آشفتگی و نکبت ، دریافتم که پیرمرد از خانه ی اسقف بازگشته است . برخاستیم و در باغ به استقبال او رفتیم  .

وقتی کالسکه به در باغ رسید ، فارس افندی پیاده شد و آرام به سوی ما آمد ، کمی به جلو خمیده بود گویی که بار سنگینی را بر دوش می کشید به طرف سلما رفت دستهایش را بر دوش او نهاد و به چهره اش خیره شد . قطرات اشک از گونه هایش فرو غلطید ، لبانش را به لبخندی اندوهگین  باز گشود و به صدایی لرزان گفت : " سلما ، عزیز دلم  هیچ نمانده تا ازآغوش پدر دور شوی و دربازوان مردی دیگر جای بگیری .چیزی نخواهد گذشت که سر نوشت ترا ازین خانه ی خلوت به دنیای گسترده ی دربار بَرَد و این باغ ،دلتنگِ حسِِ ِ قدمهای تو خواهد بود و پدر ، آرام غریبه خواهد شد . آنچه باید انجام شده است . خداوند نگهدار تو باد " .

به شنیدن این سخنان چهره ی سلما سخت در هم شد و چشمانش یخ زد ، گویی که اخطار مرگ را شنیده  باشد . همانند پرنده ای تیر خورده ، فریاد کوتاهی کشید ، درد آلود و لرزان ، و با صدایی خفه گفت : چه می گویید ؟ منظورتان  چیست ؟ مرا به کجا می فرستید ؟ "

آنگاه در پدر نگریست به جستجوی پاسخی  ، سعی آن داشت که راز آن را در یابد و لحظه ای  بعد گفت که : " فهمیدم ، همه چیز را فهمیدم .اسقف مرااز شما خواسته و برای این پرنده ی شکسته بال قفسی آماده کرده است .شما این طور می خواهید پدر ؟ "

 و پاسخ او آهی بلند بود. به مهربانی و دلسوزی ، سلما را به داخل ساختمان هدایت کرد و من همچنان در باغ ایستاده بودم و امواج ابهام و سر گشتگی بر من فرود می آمدند همچنان که طوفانی بر پیکر بر گهای خزانی  .آنگاه به دنبال  ایشان به اتاق نشیمن رفتم . مصمم به

خودداری از نشانه های آشفتگی ،با پیرمرد دست دادم به چهره ی سلما ستاره ی زیبایم نگریستم و از عمارت بیرون رفتم .

به انتهای باغ که رسیدم صدای پیرمرد برآمد که مرا می خواند.باز گشتم ، دستم را گرفت و به عذر خواهی گفت :" پسرم مرا ببخش ،امشب رابه باران اشک بر تو تلخ کردم ، اما لطفا باز به دیدار من بیا .آن زمان که این خانه دیگر متروکه ای بیش نیست و من اینجا تنها و مهجور مانده ام . جوانی ،فرزندم ، با کهولت سازگار نیست ، همچنان که صبح رابا شام جمع نمی توان کرد .اما تو به دیدار من خواهی آمد و خاطره ی روزهای جوانی مرا زنده خواهی کرد ،روزهایی که همه با پدرت گذشت . و خبرهای زندگی رابرایم خواهی آورد ، زندگی که دیگر مرا در جمع فرزندان خود نمی شمارد . به دیدار من نمی آیی و قتی سلما رفته باشد و من درین جا بمانم ؟"

مادام که این سخنان غم گرفته را می گفت ،دستش را می فشردم و اشکهای گرمش را احساس می کردم که بردست من فرو می چکید . لرزه ای از غم بر وجودم نشسته بود و صمیمیت فرزندی درمقابل پدر. و احساس آن داشتم که خفقان  ضجه ای قلبم را می فشارد . سرم را که برآوردم  و اشک را که در چشمانم دید خم شد و لبانش را بر پیشانی ام نهاد :" خداحافظ فرزند م ،خدا حافظ " .

اشک مردی سالگرفته ، نافذتر از سر شک جوانی است که فرو می غلتد ، که دُ رد زندگی ست  در پیمانه ای رو به اضمحلال جسم . اشک ، در روزگار شباب همانند شبنمی است بر چهره ی گلسرخ و چون از چشم مردی سالخورده فرو می چکد یادآور برگی ست زرد که بر اولین قدمهای زمستان فرود می آید .

از خانه ی فارس افندی کارامی که بیرون آمدم ، صدای سلما در گوشم زنگ می زد و زیبایی او همچون خیالی همراهم بود و اشکهای پدرش بر دستم خشک می شد .

عزیمت من همانند خروج آدم بود از پردیس ، اما حوّای دلم همراهی ام نمی کرد تا که جهان را بهشت کند.آن شب که تولدی دیگر باره یافته بودم  چنان شد که گویی چهره ی مرگ رابه نخستین دیدارمان ملاقات کردم .

این چنین است که خورشید  روح می بخشد و جان می ستاند ، به گرمای خویش ، به قاموس کشتزاران .

 

                                          جبران خلیل جبران

                    

                                                ادامه دارد

 

پی نوشت : ترجمه این کتاب توسط دکتر مهدی مقصودی صورت گرفته.......  در ترجمه بی تقصیرم   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/10ساعت 19:32  توسط سعاد  | 

                    مشعل سپید ( فصل چهارم بالهای شکسته )

 

به پایان ماه نیسان هیچ نمانده بود ومن همچنان به خانه ی فاریس افندی و به دیدار سلما درآن باغ می رفتم .مسحور زیبایی او می شدم و مبهوت ذکاوتش و سکوت ِ غم را می شنیدم و احساس می کردم که دستی نا مرئی مرا به جانب او می کشد .

به هر دیداری ،مفهومی تازه از زیبایی اش می یافتم و چشم اندازی دیگر از روح شیرینش .تا آنجا که وجودش برای من کتابی شد که مفهوم صفحاتش را میتوانستم دریابم و نیایشهایش را میتوانستم به آوازبخوانم اما خواندنش راهرگز انتهایی نبود .زنی که تقدس کبریا به او زیبایی حقیقی جسم و جان داده است که هم پیداست و هم نهان ، و تنها به اندیشه ی عشق فهمیده میشود و به انگشت پاکدامنی به لمس در می آید و آنگاه که برآنیم تا شرح وجودش را بگوییم همچون مهی ناپدید می گردد .

سلما کارامی به جسم و جان زیبا بود .اما چگونه می توانم توصیفش کنم برای کسی که او را ندیده است .

آیا انسانی مرده را توان آن هست که اوازبلبلی را به یاد آرد یا بوی گل سرخی را و یا ترنم آه جویباری را؟

زندانی پا بسته به زنجیر توان آن دارد که نسیم سحر را دنبال کند؟ سکوت آیا دردناک تر از مرگ نیست؟

این غرور است آیا که مرا از وصف سلما به کلمات ساده باز می دارد حال که از ایجادنقش او به رنگهای روشن نا توانم ؟ در بیابانی انسانی گرسنه از خوردن نانی خشک امتناع نمی کند اگر از بهشت بر او من ّ و سلوی  نبارد.

در پیراهن سپید ابریشمین ، سلما نازک اندام بود همچون پرتوماه که از پنجره می تابد .به توازن و با شکوه می خرامید و صدایش آرام و شیرین بود و کلمات همچون قطرات شبنم از لبانش فرو می چکید چونا نکه از گلبرگهای گلی در گذرگاه نسیم .

و اما سیمای سلما ، همچون واژه ای توان ِ بیان ِ حالت ِ آن را ندارد و بازتاب ان رنج ازلی و آن شکوه ِ آسمانی را.

زیبایی چهره ی سلما تقلید هیچ الگوی قدیم نبود ، همانند رویای مکاشفه ای بود که به مرز و اندازه در نمی آید و به اعجاز قلم هیچ نقاشی و یا مجسمه سازی تکرار نمی شود .زیبایی سلما درموی طلایی اش نبود در پاکی و زلالی بود که برآن احاطه داشت ، در چشمهای درشتش نبود در روشنی دلپذیری بود که از آن بر می آمد و نه در لبهای سرخش که در کلام زیبای نهفته درآن بود و نه در عاج شیری گردنش بلکه در قوس بسیار ملایم آن بود.زیبایی او در تکامل اندامش نبود ، در اصالت روحش بود که همچون مشعلی سپید جایی میان زمین و آسمان می سوخت . اما شاعران مردمان ناخشنودی هستند که حتی در رفعت بلند روح خویش باز زندانی ِ جریده ی سر به مُهر اشکند .

بسیار سخن نمی گفت ساکن ژرفای اندیشه بود و سکوتش به موسیقی دلپذیری می برد که آدمی را به دنیای رویا ها می کشید و برآنش می داشت که ضربان قلب خویش بشنود و روح اندیشه ها و احساس خود را ببیند که در مقابلش ایستاده اند و در چشمانش می نگرند .

خرقه ی اندوهی عظیم را در قاموس خویش به تن کرده بود که وقار و زیبایی اش را چندان می کرد ، همچنان که درختی غرق شکوفه از ورای مه صبحگاهی زیباتردر نظر آید.

غمی به جان من و او درآمیخته بود ، گوئیا که هر کلام در چهره ی دیگری آن را که دل احساس کرده بود می دید و پژواک صدایی نهفته را می شنید . خداوند روحی یگانه را در دو کالبد نهاده بود و این جدایی هیچ بَرنمی داد مگر عذاب و اندوه .

روح غم گرفته ی ادمی آرام آنگاه تواند یافت که چون خودی را باز یابد .آنگاه شوندآنچنانکه غریبه ای به دیاری غریب ، غریبه ای را باز یابد .دلهای که به اعجاز اندوه یگانه شوند آنچنانکه غریبه ای به دیاری غریب ، غریبه ای را باز یابد . دلهای که به اعجاز اندوه یگانه شوند به شکوه  ِ شادمانی گسیخته نگردند .عشق چون به دریای اشک تطهیر شود جاودانه زیبا و پاکیزه ماند .

                                          جبران خلیل جبران

 

پی نوشت الف : شاید همان گونه که جبران می گوید در زندگی هر انسانی یک سلما و جود داشته باشد ولی چه چیز حایل میان آنها بوده ؟ آیا اسقف و برادرزاده اش درون هریک از ما انسانها زندگی نمی کند؟ وآیا می توانیم راهی برای یگانگی سلمای درون و سلمای بیرون پیدا کنیم ؟

پی نوشت ب : گاهی سکوت عمق درد است و پرهیز از ناله و نقطه چین های دفتر

.................... سکوت است و سکوت

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/09ساعت 22:30  توسط سعاد  | 

حریم حرم (فصل سوم بالهای شکسته)

 

 

چند روزی گذشت ، تنهایی سخت غلبه کرده بود و از چهره عبوس کتابها سخت خسته شده بودم ، درشکه ای گرفتم و به خانه فاریس افندی رفتم .به نخلستان که رسیدم آنجا مردم برای تفریح می آمدند درشکه چی وارد جاده ای مخصوص شد در سایه درختان بید در هر دو سو ،از آنجا می گذشتیم و علفهای سبز را می دیدیم و تاکستان را و گلهای تازه روییده رنگ رنگ نیسانی را .

و دقایقی گذشت تا کالسکه مقابل خانه ای تک افتاده ، در میان باغی سبز ایستاد .عطر یاس و یاسمن و گلهای سرخ هوا را آکنده بود . وقتی پیاده شدم و پای به وسعت باغ گذاشتم ، فاریس افندی را دیدم که به دیدارم می آید . با خوش آمدی گرم ، به داخل ساختمان راهنما یی ام کرد و کنارم نشست مانند پدری شادمان که فرزندش را ببیند ، و بارانی از پرسش بر من باریدن گرفت ، از آینده و تحصیل . و من به صدایی سرشار بلند پروازی و شوق پاسخ می گفتم چرا که در گوشم سرودی از شکوه مترنم شده بود و بر دریای آرام رویا می راندم . در همین هنگام دختر جوان زیبایی در پیراهنی سپید و مجلل ، بلند و ابریشمین از پشت پرده های مخملی در، ظاهر شد و به سوی من آمد . من و فاریس افندی از جای برخاستیم .

پیرمرد گفت :" این دختر من سلماست " و آنگاه مرا به او معرفی کرد: "سر نوشت دوست عزیز و دیرینه ای را رد قالب فرزند او به من باز گردانیده است" و سلما لحظه ای به من خیره شد ، گویی در شگفت بود از آنکه کسی توانسته است به خانه آنها بیاید . دستش در دست من همانند زنبقی سپید بود و دردی غریب ناگهان بر دلم فرو افتاد . همه خاموش نشستیم ، گویی سلما روحی آسمانی رابه اتاق آورده بود ، شایسته ی سکوت .

و او چون سکوت را دریافت با لبخندی نگاهم کرد و گفت :" پدرم بارها داستانهای جوانی اش را بامن گفته است و روزهای خوشی را که باپدر شما گذرانده است .و اگر پدر شما نیز همین داستان را گفته باشد پس این اولین ملاقات ما نیست ."

 

پدر که از این گونه سخن گفتن دخترش سخت شادمان بود گفت: " دختر من بسیار احساساتی ست  او همه چیز را از روزن روح می بیند " آنگاه به دقت و بامهارت سخن را کوتاه کرد .انگار که در من افسون حجبی را دیده باشد که او را بر بالهای خاطره باز تا روزهای گذشته پرواز دهد.

 

همچنان که غرق در رویای سالهای اخیر زندگی خود به او می اندیشیدم، به سوی من نگریست ،چونان درختی بلند که طوفانهایش رابه مقاومت ایستاده باشد و آفتاب ، سایه ی اورا بر نهالانی جوان بیندازد که در نسیم سحرگاهی می لرزند.

 

اماسلما سخن نمی گفت ، گاهی نگاهی به من می انداخت و آنگاه نگاهی بر پدر، گویی که فصل نخست و واپسین نمایشنامه ی حیات را می خواند .روز در باغ با شتاب سر آمد و از پنجره دیدم که ارواح زرد رنگ غروب ، بر کوهساران لبنان بوسه می زدند .فاریس افندی مشغول تعریف خاطره های گذشته بود . و من چنان با شیفتگی گوش می کردم و با شوق می پرسیدم که اندوه او بدل به شادمانی شد

 

سلما نشسته بود کنار پنجره و با چشمان اندوهگین خود نگاه می کرد و هیچ نمی گفت ، اگر چه زیبایی ، خود به فرمان آسمانی ، سخن می گوید ،به آوایی فراتر از صدای هر دهان و لبی ، فرمانی بی زمان است ، آشنای انسان ، و دریاچه ای آرام که جویباران نغمه ساز را به اعماق خویش می کشد و خاموش می کند.

 

تنها جان ماست که زیبایی را می فهمد و یا همراه آن زیست می کند و می بالد .زیبایی ذهن را سر گشته می کند ، کسی را توان تعریف آن به کلام نیست ، احساسی است که به چشم در نمی آید و سرچشمه از دو سوی می گیرد ، آنکه می نگرد وآنکه دیده می شود .زیبایی واقعی پرتوی ست برآمده از قدیس قدیسین روح ، و جان را منور می کند . گوئیا که از قلب زمین برامده است و بر گلها رنگ و بو می افشاند.

 

زیبایی واقعی در سازگاری روحانی انسان نهفته است و عشق نام دارد که می تواند میان مرد و زن حادث شود.

آیا روح من و سلما به سوی یکدیگر دست برآورده بودند در آن روز دیدار؟ و آیا چنین آرزویی بود که در چشم من سلما زیباترین زن جهان می نمود ؟ یاکه من سرمست شراب جوانی بودم و خیالی را می پروردم که هیچ به حقیقت نزدیک نبود ؟

 

جوانی  آیا دیدگان طبیعی مرا کور کرده بود و مرا برآن می داشت تاکه روشنایی چشمان او را ، شیرینی دهانش را و شکوه انگشتا نش را در دل خویش به تصویر کشم؟ و یاآنکه روشنی و شیرینی و شکوه او چشمان مرا باز گشوده بود و نشاط و غم عشق رابر من می نمود ؟

پاسخ گفتن به این سوالات مشکل است اما به حقیقت می گویم که درآن ساعت حسی وجودم را گرفته بود که پیش ازآن هرگز احساس نکرده بودم . احساسی آرام در قلبم غنوده بود مانند روحی که بر آبها آرمیده باشد درآن لحظه ی خلقت جهان ،  واین حس بود که شادی و اندوه مرا خلق می کرد .اولین ساعت دیدار من با سلما چنین به پایان آمد و این چنین اراده ی خداوند بند جوانی و انزوا را ازجانم گسست و مرا رخصت داد تاکه در قافله ی عشق گام نهم .

عشق تنها آزادی گیتی ست ، چرا که جان را به ارتفاع پرواز می دهد که قوانین انسانی و پدیده های طبیعی مسیرش را تغییر نمی تواند داد

 

به قصد عزیمت از جای که برخاستم فاریس افندی نزدیک شد و با متانت گفت: " حالا پسرم راه این خانه را می دانی .زیاد به دیدن ما بیا و اینجا را خانه پدر خود بدان .مرا به چشم پدرت نگاه کن وسلما رابه چشم خواهرت " و به جانب سلمابرگشت تا که او این سخن را تصدیق کند . او سرش را به تایید تکان داد و آنگاه در من نگریست آنچنان که آشنایی دیرین را یافته باشد .

این سخنان فاریس افندی کارامی مرا دوش به دوش دخترش د رمحراب عشق نهاد .کلام او آوازی آسمانی بود که با مژده شادمانی آغاز شد و به اندوه پایان یافت .کلام او جان ما را به سرزمین نور هدایت کرد و شعله ها را فرو نشاند .پیاله ای بود که شادمانی را از آن نوشیدیم و تلخی را نیز.

از خانه بیرون آمدم و پیرمرد مرا تا باغ همراهی کرد و قلب من می لرزید همچون لبان

 تشنه ی انسانی دور ازآب.

 

 

پی نوشت : عشق جبران و سلما در نهایت به عروج روح سلما انجامید و تعالی جان جبران .آیا می توان سلما را نگارنده کتاب " پیامبر" دانست؟ کتابی که همگان آن را به نام جبران می شناسند.........................ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/09ساعت 18:32  توسط سعاد  | 

                         دست سرنوشت (فصل دوم بالهای شکسته)

 

در بهار آن سال شگفت انگیز، من در بیروت بودم. باغها پر از گلهای نیسانی بود و زمین

پوشیده از چمن سبز ، همه انگار که از راز زمین برای بهشت پرده برمی گرفتند .درختان نارنج و درختان سیب همانند حوریان و عروسانی بودند فرستاده از سوی طبیعت تا شاعران را الهام بخشند و تصورات انسانی راتهییج کنند .همه پوشیده در پیراهن عطرآگین شکوفه .

بهار در همه جا زیباست ،اما زیباتر از همه در لبنان است .همانند روحی است که بر سراسر گیتی می گذرد ، اما در لبنان درنگ می کند و با پیامبران و پادشاهان به گفتگو می نشیند و

هم آواز رودخانه ها ،غزلهای سلیمان را می خواند و همراه سروهای لبنانی خاطره ی شکوه باستان را تکرار می کند.بیروت گذشته از گل و لای زمستان و گرد و غبار تابستان ،همانند عروسی در بهار است ، یا دختر دریایی  ،نشسته بر کناره ی جویی تا که در پرتو خورشید رطوبت از پوست نرم خود بر گیرد.

یک روز د رماه نیسان به دیدن دوستی رفتم که خانه اش از این شهر سحرانگیز فاصله داشت ، مشغول صحبت بودیم که مردی موقری حدود شصت و پنج ساله وارد منزل شد .از جا بر خاستم به سلام و احترام ، و دوستم او را به من فاریس افندی کارامی معرفی کرد ونام مرا با کلماتی تملق آمیز با او گفت .پیر مرد لحظه ای به من نگاه کرد و بعد با نوک انگشتان به پیشانیش زد گویی که می خواست خاطره ای را بازیابد بعد با لبخندی به من نزدیک شد و گفت " تو پسر یکی از دوستان بسیار عزیز من هستی و حالا من خوشحالم که آن دوست را در وجود تو می بینم "

من مجذوب کلام او شده بودم ، مجذوب همچنان پرنده ای که غریزه اش او را به آشیانه میکشد پیش از طوفان .وقتی که نشستیم از دوستیش با پدرم گفت و اوقاتی را که باهم گذرانده بودند .یک مرد مسن دوست دارد که در خاطره هایش به روزهای جوانی برگردد ، همچنان که غریبی آرزوی بازگشت به زادگاه خود را دارد .بازگویی داستانهای گذشته او را شادمان می کند همچنان که شاعری از سرودن بهترین شعر خویش لذت می برد .او در جان خویش ،در گذشته ها زیست میکرد چرا که حال زود گذر است و نا پایدار و آینده برای او نزدیک شدن به مهجوری گور . یک ساعت تمام سرشار خاطره ها گذشت ، همانند سایه های درختان در چمنزار . وقتی که فاریس افندی بنای رفتن گذاشت دست چپش را برشانه ی من نهاد و همچنان که دست راست مرا می فشرد گفت " پدرت را بیست سال است که ندیده ام  و امیدوارم که تو زیاد به دیدن من بیایی و به این ترتیب جای او را بگیری " و من با سپاس عهد کردم که این وظیفه رادر قبال دوست عزیزپدر به جای آورم .

 

وقتی که پیرمرد از خانه رفت به دوستم گفتم از او برایم سخن بگوید . و او گفت " من هیچ مرد دیگری رادر بیروت نمی شناسم که ثروت او را مهربان کرده باشد و مهربانی اش برای او ثروت بیاورد .او از معدود کسانی ست که بدین جهان می ایند و ازآن می روند بی آنکه کسی را بیازارد .اما این آدمها معمولا بدبخت و مظلومند ، چرا که آن قدر هوشیار نیستند تا خود را ازگزند دیگران ایمن بدارند .فاریس افندی دختری دارد با شخصیتی شبیه خود او و زیبایی و شکوهی توصیف ناشدنی و او نیز نگون بخت خواهد بود چرا که ثروتش هم اکنون نیز اورا بر لبه ی پرتگاهی هولناک کشیده است ."

 همچنان که این سخنان را می گفت می دیدم که چهره اش در هم می رود و ادامه داد " فاریس افندی مرد نیکی ست با قلبی پاک ، اما فاقد قدرت اراده، و مردم او را همانند کوری هدایت می کنند. و دخترش علیرغم غرور و هوش فراوان سخت از او اطاعت می کند و این رازی ست در زندگانی این پدر و دختر . و بدین راز مرد ناپاکی که اسقف است و شرارت خویش را پشت انجیل نهان کرده ، دست یافته است. و او رهبری است که مردم اوامرش را به جان می پذیرند و او را ستایش میکنند .و او ایشان را همچون گله ای گوسفند به کشتارگاه می برد . این اسقف برادر زاده ای دارد همه کینه و فساد . و دیر یا زود آن روز فراخواهد رسید که اسقف برادر زاده اش را در سمت راست خود و دختر فاریس افندی را درسمت چپ بنشاند و طوق ازدواج را در دستهای ناپاکش بگیرد و بر گردن ایشان گذارد و باکره ای را به فاسدی آلوده دامن ، پیوند دهد و دل روز را در آغوش شب نهد.

من چیزی بیشتر از این درباره فاریس افندی و دخترش نمی توانم گفت پس دیگر هیچ مپرس."

 و با گفتن این کلمات روی خود را به جانب پنجره چرخاند انگار که می خواست با تمرکز بر زیبایی کاینات مشکل موجودیت انسانی را حل کند.

از خانه اش که می رفتم به دوستم گفتم که در چند روز آینده به دیدن فاریس افندی خواهم رفت به خاطر قولی که داده بودم و به خاطر مودتی که او را با پدرم پیوند می داد لحظه ای به من خیره شد و من در چهره اش تغییری دیدم گویی که این کلام کوتاه من ، فکر تازه ای را در ذهن او بیدار کرده بود .انگاه به شیوه ای عجیب ، راست در چشمان من نگریست ، نگاهی از سر عشق ، شفقت ، و ترس . نگاه پیامبری که از پیش می بیند انچه را که هیچ کس گمان نمی تواند برد .

و هنگامی که من روی به در نهادم لبانش تکانی خورد اما هیچ نگفت .این نگاه غریب دنبال من می آمد ،نگاهی که معنایش را نمی فهمیدم تا روزگاری که در دنیای تجربه عمری گذشت .تا آن روزگاری که دلها بی نیاز کلامی زبان یکدیگر را فهمیدند و جانها به نور دانش بالغ شدند

 

                                                   جبران خیلی جبران

 

پی نوشت : ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/09ساعت 14:50  توسط سعاد  | 

                       اندوهی خاموش( فصل اول بالهای شکسته)

 

هروقت به دشت می رفتم دلمرده باز میگشتم بی انکه دلیل این افسردگی را بدانم .هروقت به آسمان خاکستری می نگریستم دلم می گرفت هرگاه صدای آواز پرندگان را میشنیدم و

 زمزمه ی جویباران را عذاب می کشیدم بی انکه دلیل این درد را بدانم .می گویند که دانش محدود انسان را تهی می نماید و این خلاءدرون سهل انگارش میکند .شاید درمیانه ی آنها که مرده به دنیا امده اند این حقیقتی باشد و یا آنها که همچون اجساد منجمد زیست می کنند اما اندام حساسی که بسیار احساس می کند و اندک می داند زیرا این آسمان بلند ، نگون بخت ترین موجودات است چرا که نیروی دو قدرت دریده میشود .اول آنکه او را بر می کشد و زیبایی حیات را از میان ابر رویاها بر او می نماید و دوم انکه با زمین پیوندش می دهد غبار در چشمهایش می کند و با ترس و تاریکی بر او سلطه می یابد .

تنهایی و انزوا دستانی نرم و ابریشمین دارد و انگشتانی توانمند که قلب آدمی رادر چنگ می گیرد و به اندوه می آزارد .تنهایی گذرگاه غم است همچنان که یار، تعالی روح .

روح یک جوان هنگامی که ضربه های سنگین درد را تحمل میکند همانند زنبق سپید تازه شکفته ای است ، درمقابل نسیم می لرزد و دلش را به طلوع سحرگاه می گشاید و باز بر سایه های شب می بندد و این جوان اگر که دلمشغولیهایی نداشته باشد و دوستانی و یارانی در بازیهای خویش ، زندگانیش همچون زندان تنگی خواهد شد که درآن هیچ نمی بیند مگر تارهای عنکبوت و هیچ نمی شنود مگر صدای جنبیدن حشرات.

اندوهی که دوران جوانی مرا در خود فروبرده بود ازنداشتن سرگرمی نبود چرا که میتوانست فراچنگ آید و نه فقدان دوستانی که میتوانست فراهم گردد این غم حاصل درونی بود که مرا عاشق انزوا می کرد.او بود که در اندرون من میل به سرگرمی و بازی را کشت بالهای جوانی را از شانه هایم بر چید و ازمن برکه ای ساخت در میانه ی کوهستان که  در سینه ی آرام خویش سایه ی ارواح و رنگ ابرها و درختان را منعکس می کند اما راهی نمی یابد تا که آواز خوانان به سوی دریا روان شود

و این چنین می گذشت زندگانی از ان پیشتر که هجده ساله شوم و آن سال همانند قله ی کوهی ست در زندگا نیم که دانش رادر من بیدار کرد و دگرگونی انسانی را به من تفهمیم نمود در آن سال بود که دیگر بار به دنیا امدم زندگانی انسان در کتاب و جود برگی سپید خواهد ماند همیشه مگر آنکه دیگر بار به دنیا آمده باشد...و آن سال دیدم که فرشتگان بهشتی از دریچه ی چشمان زنی در من می نگرند ..

 

                                             جبران خلیل جبران

 

پی نوشت: دلم گرفته بود دوبار آپ کردم

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/08ساعت 20:56  توسط سعاد  | 

                         

 من شاعر و نقاشم .

شاعر و نقاشی خوب .

 

به اشعار و نقاشی هایم عشق می ورزم .

 

اگر احساس نمایم که در این کار موفق هستم

 

در خیابانهای آن را فریاد خواهم کرد.

 

 

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/08ساعت 15:32  توسط سعاد  | 

           قتل جوانی بیست و دو ساله توسط برخی جلادان نیروی انتظامی

 

 

دیروز ظهر هنگام ناهاردر شیراز همه گریستیم.بابک پسری بیست و دو ساله پسر دایی مادردوستم زهرا بود که در فیرزآباد شهری ترک نشین زندگی می کرد.چندبار اسم بابک را شنیده بودم ولی هرگز او را ندیدم.مثل اغلب پسرهای جوان عاشق موتور سواری بود.بعد از اتمام دوره خدمت سربازی بلاخره موتوری خریداری کرد و بعد از مدتی او را در روز یکشنبه همین هفته به جرم دزدی بودن موتورش به انتظامی فراخواندند. بابک که از مسروقه بودن موتوردر بدو امرآگاه نبود با دستان خود ، آن وسیله را به پاسگاه تحویل می دهد و فروشنده موتور را معرفی میکند...فروشنده نیز اظهارات بابک را تایید کرده و از مسروقه بودن موتور اظهار بی اطلاعی میکند و می گوید که خود نیز از کسی دیگر خریداری کرده است..بابک را آزاد می کنند و فردا روز دوشنبه دوباره از او می خواهند که به پاسگاه برگردد.. وی ساعت ده صبح به نیروی انتظامی مراجعه می کند.ساعت یازده همان روز مادر بابک در زندان ، با جسد  جگر گوشه عزیزش ، در حالیکه آثار ضرب و شتم با کابل بر سینه و گردن و صورت اوبود مواجه می شود..آری بابک جوان ، به قتل رسید....... جلادان نیروی انتظامی ما که حقوق بشر را زیر پاهای خشونت لگد مال کرده اند به سرعت پرونده ای ترتیب دادند بنا براینکه بابک خودکشی کرد........هیچ روزنامه ای و هیچ اخباری از بابک نخواهد گفت..و هرگز حقوق پایمال شده انسانی او فریاد نخواهد شد...بابک با تمام آرزوهایش این دنیا را ترک کرد و رفت

و من کماکان امیدی به اصلاح نمی بینم..ما ملتی هستیم که در اوج احساسات بی منطق خودمان حقوق انسانها را به خاطر رفاقتها ضایع می کنیم . اثبات دوستی خود را بر عدالت برتری می دهیم..بر سر گنداب و تعفن دوستانمان فقط به خاطر دوستی پوشش می گذاریم..حقوق بشر برای ما مقوله ای بعید است..در بیمارستانهای ما بیمار رابا تزریق اشتباه ، داروی اشتباه ، عمل اشتباه می کشند.سپس پزشکان ، صنف پزشکی خود را حمایت میکنند دروغ می گویند و پرونده های دروغ می سازند..هر پزشکی که همرنگ این جماعت نباشد تنها می ماند... و هر چه نگاه میکنم آخر می بینم خانه از پای بست ویران است..

و تو ای ایرانی هموطنم پای بستی هستی ، که ویرانی

 

پی نوشت: ببخشید که نتونستم مودب باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 14:21  توسط سعاد  | 

سفری دو روزه

 

بلاخره بعد از پنج سال فردا به شهری سفر می کنم که چهارسال از عمرم را دران گذراندم شهری که برای من آکنده از خاطرات تلخ و شیرین است .شهری که در آن با لمس مشکلات بزرگ شدن را حس کردم

 

..دانشگاه..خاتمی..تحصن..بورد آزاد..خوابگاه ..خانه مادر ..اساتید ..نشریه

با وجود اینکه آخر ین روز ترک شهر برای من سخت بود و همه باهم گریستیم هرگز نتوانستم به آن شهر برگردم بارها دوستانم تماس گرفتند که اخر کی تو مدرک خود را تحویل می گیری .اما دلم نمی خواست کیلومترها بی ثمر بروم آنگاه کاغذی مقوایی و بی مقدار به اسم مدرک تحویل بگیرم کاغذی که برای من و دیگر جوانان مملکت ما چیزی جز خواب الودگی نداشت ...وانگهی همه دوستان پراکنده شده و بچه های دانشگاه دیگر اشنا نبودند سلامها ، لبخندها، فریادها، هیچ کدام آشنا نیست......عجب دنیای داشتیم دنیای سازندگی .انگار تمامی ایران در دستان ما دانشجو ها بود و چه فکر عبث و بیهوده ای وه چه خوابی و چه خیال باطلی و قادر به تغییرهمه چیز..آینده با تلاش برای من تصویری زیبا داشت کوششی که حتما به ثمر می نشیند ..در خیال من هر خواستنی توانستن بود .پر از انرژی و شور و شوق برای خدمت به مردمی که دوست داشتم و فردابا دوستم بخاطر همراهی با او به پزشک اعصاب و روان و به خاطر نزدیکی به آنجا به سفر می روم تا به مدرکمان هر دو باهم تا می توانیم بخندیم..

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/03ساعت 20:28  توسط سعاد  | 

                                 کلبه  زیبای من

 

کلبه ای ساکت و ارام وسط جنگل

 دور از هیاهوی ماشین دور از برق و گاز و تکنولوژی

فانوسهاآویخته بر دیوار چوبی کلبه

یک نه ، صد تا فانوس که شبهای بی ستاره مرا روشن کند

آب و جوشش حیات ،صدای گنجشکها وموج پرواز پرستوها

اینجا پر از درختان بید مجنون است

چنارها و اقاقیها

من ریحانهای مادر بزرگ را در باغچه ای می کارم که همه فراموش کرده اند کجاست

مادر بزرگ ریحان دوست داشت و من مادر بزرگ را

او ریحان ها را دسته می کرد

امروز دیگر مردم ریحان دوست ندارند

بوی ریحان مرا به این کلبه کشید

من نیزبوی ریحان گرفتم

چقدر زندگی اینجا زیباست

هنوز خارهیچ گلی دستی را خونین نکرده

شاهزاده های اینجا بوی ریحان می دهند

و هر شاهزده ای خود ریحانی ست

آرامش این کلبه را دوست دارم

ستاره ها در آسمان می درخشند فانوسها را خاموش کنید

و نسیم با شمیم گل محبوبه می رسد

صدای خش خش برگهای زرد زیر پاهایم

اینجا همیشه پاییز است

فصل دنیا آمدن ریحان ها

و تو تنها نیستی آنگاه که ریحان در قلب خود بکاری

پاییز ت بهاریست

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/01ساعت 20:8  توسط سعاد  |