|
|
|
|
|
جان استوارت میل میل معتقد بود که انگیزه نیکوکاری اکتسابی است. ابتدا حس همدردی – که شاید فطری باشد- انسان را از خوشی دیگران شاد می کند. به تدریج در اثر تجربه ملکۀ نیکوکاری در انسان بوجود می آید و آدمی در می یابد از آنجا که مجبور است در اجتماع زندگی کند خیر و خوشی او در خیر و خوشی دیگران است . بدین ترتیب انسان به غیر خواهی روی می اورد و خواهان خوشی همگان می شود و سرانجام این حس غیر خواهی به جایی می رسد که شخص به خاطر سود دیگران از سود خویش نیز می گذرد و باور می دارد که باید " انسان بود "
|
||
|
|
|
|
همیشه عاشق بودم یه حس که توی تک تک سلولهای تن منه یادمه قدیمها وقتی گفتم معشوق ندارم ولی عاشقم لبهاش رو کج کرد و گفت : این مدلیش رو ندیده بودم آدمها مثل یه راز ند زندگی یه راز هست هیچکی تاحالا نفهمیده زندگی چیه اگه کسی فهمیده خوشبحالش ، من هم یه روز فهمیدم امروز نفهمیدم فردا می فهمم یه روز دیگه نمی فهمم توی یه عالم صدتا عالم پیدا می کنم و یه دفعه حس می کنم در یه دالان تو در تو بودم ورود به یه عالم دیگه .عالمی که کوچکترین کلام و احساسش عطر گل یاس و اقاقیا و نسترن و گل سرخ هست و پرواز پروانه ها و شا پرکها و چهچه قناری و مهربونی مرغ عشق وصدای شرشر آبشارو نسیم خنک و ملایمی که به صورتم می زنه حتی چشمام هم عاشق میشه و عالم دیگه ای که همه حرفهام قبر و مرده و کرکس و تابوت هست و مرگ . نمی دونم کدوم دالان ، توی کدوم دالان قرار داره.رمزش و رازش چیه .فقط می دونم ممکن هست یه تمیزی بین واقعیت و حقیقت وجود داشته باشه.هزارتا کتاب و جمله تجربه من نیست. وقتی من چندتا عالم رو یه جا حس می کنم شاید بهشت و جهنم هم همین جاست فقط اینو می دونم که حسابی و کتابی و نظمی در کار هست که این عوالم متفاوت و متشابه و متجانس و متضاد رو کنار هم آفریده توبا منی.... می دونم کنار منی... می دونم دوست دارم خدای من
|
||
|
|
|
|
روزی از پس مرگی دوباره تولد یافتم خسته از جستجوی روزنه نوری در این تاریکی و ظلمت می گشتم مردمان شهرعشق را تازیانه زده بودند و مرا بر سنگفرشی از تابوتهای هزار ساله آویختند به جهان بی تفاوتی تو غبطه می خورم بر ثانیه هایی که هیچ کس ندانست برآن نعش چه گذشت پژواک سکوت تو بر من می خواند "آن کرکسی که در قفس هیچ کس نیست " اما می دانی هیچکس نخواهد آنی بر سرنوشت تولد شوم او بیندیشد حتی تو که بر سرنوشت اندیشیدی کرکس را از یاد بردی مرا از یاد بردی مبهوت و سرگشته و حیران و گیجم چگونه دو روح در یک کالبد میشوند گویا گمشده ای را یافته اند هزارساله و چگونه ازکالبد جدا می شود و خود را در کالبدی از گذشته می یابد و دیگر بر هیچ چیز جز گذشته نگران نیست به وسعت قرون غریبم و واقعیت تلخ را در گوشه ای به احتضار چشیدم دیگرهرگز درد مرا درمانی نیست عمق این ماتم را گریزی نیست بعد از مرگم نیز روحم در میان ارواح تنها خواهد ماند پیش از انکه فراموشم کنی خود را فراموش خواهم کرد |
||
|
|
|
|
|
برهوتی و پای پیاده صدای چک چک آب آمد و من تشنه پنداشتم در این حوالی ست چشمه ای ، سایه ساری ،و در خششی از دور زانو زدم و خسته از گرمای ریگستانی که پاهایم را سوزانده بود باد وزیدن گرفت و از خانه ای تاریک و نا آشنا و دور پیامی آمد اینجا سراب است و هرآنچه دیدی خیالی بیش نبود گذشته را تا به امروز نگریستم گویا از روز تولد برای دیدن سراب متولد شده ام تاریخ تکرار شد بازمن بودم و خارستان های بیابان و راهی که نمی دانم به کجا می رسد باید رفت باید طریق راشکافت اگرچه سرنوشت روح مرا به دیدن سراب آزرد می دانم در این حوالی نشسته ای به خیال تو زنده ام که تنها حقیقت هستی تویی دل به عشق تو خوش کرده ام در این بیابان فراموشی ،تنهایم مگذار که تنهاترینم در اینجا کسی نگران شقایق نیست تو او را به یاد آر |
||
|
|
|
|
|
عزیز ساکت من هم صدا کو بگو شهر فرنگ قصه ها کو مگه ما حوض فیروزه نساختیم بگو پس ماهی پولک طلا کو به یاد آرای عزیز خوبوخسته قدیمی ای صمیمی ای شکسته بیاد آر ای دلیل هر ترانه که بیداری به خوابت پل نبسته می خواستی شهری از مخمل بسازی به قدر بی حصاری بی نیازی به رنگ ناب دریا رنگ ماهی به لطف هم صدایی هم نوازی بیا که خواب بیداری قشنگه بیا هم قد رویاهای ما شو تماشا داره رویاهای بیدار تماشا داره رنگ سبز ایثار چه عطری داره یاس پشت دیوار چه رنگی داره خوشبختی به یاد آر به یاد آرای عزیز خوب و خسته قدیمی ای صمیمی ای شکسته بیاد آر ای دلیل هر ترانه که بیداری به خوابت پل نبسته
پی نوشت : دلم گرفته .احتیاج به مرخصی دارم چند روزی هستم ولی نیستم شاید هم نیستم و هستم خودم هم نمی دونم ........................ ....................................... ..................................... ................................ ......................... ................... برمی گردم |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
شخصیت هیستریایی شخصیت هیستریایی ، نمایش دهند ۀ الگویی از عدم ثبات عاطفی ، فزون واکنشی ، خود نمایشی ، خود محوری ، وابستگی و اتکای به دیگران است . این شخصیت ، در عین حال ، فعال و برقرار کنند ۀ ارتباط است. مثال کلاسیک شخصیت هیستر یایی ، زن هیستریکی است که ظاهرا از تاثیر خود بر دیگران آگاهی ندارد و معمولا نسبت به مردان اغوا گر ی می کند. صدای وسوسه انگیز و حالت اغواکنندگی لباس، غالبا زیر بنایی از سرد مزاجی و سطحی بودن در روابط شخصی اوست . و هر چند و عده زیاد داده می شود ، عمل کمتر دیده می شود . جستجوی تو جه دیگران ، ویژگی اصلی و دایمی اوست که ممکن است شامل اغواگری جنسی و شرح مبالغه آمیز کارها و تجربه های شخصی باشد بقراط ازدواج را برای آنان توصیه می کند. غالبا در شخصیت هیستریایی رواط خانوادگی به صورت ، طوفانی از خشونتها و تندیهای لفظی و سپس عواطف ملایم و دوستانه همراه است . اگر چه ظاهر قضیه در برابر دیگران حفظ می شودو چنین وانمود می شود که روابط خانوادگی زن و شوهر عادی و مطلوب است ، اما در درون خانواده جر و بحثهای فراوان و تندی نسبت به یکدیگر ، حتی در برابر بچه ها ، مشاهده می شود . در خانواده که چنین روابطی وجود دارد ، لااقل یکی از دو طرف را می توان هیستریک تشخیص داد . و بیشتر اوقات در برابر شخصیت هیستریایی یکی ، دیگری دارای شخصیت نافعال – پرخاشگر است .چنین اشخاصی کمتر به جستجوی کمکهای درمانی می روند ، بلکه به جای آن موضوعی را به عنوان هسته مرکزی مشغولیت خود انتخاب می کنند که محور جر و بحثهای آنها باشد مثلا بی پولی ، نداشتن فلان و بهمان امکانات زندگی و نظایر آن که می توان گناه نداشتن آنها را به گردن دیگری انداخت و،وی را مورد سرزنش قرار داد و به اصطلاح دق دل را بر سر او خالی کرد. اشخاص هیستریای ممکن است احساس دوست داشتنی نبودن نیز بنمایند و ممکن است به این احساس با سعی در سهل الوصول کردن خود از لحاظ جنسی برای دیگران واکنش نشان دهند . بخصوص زنان ممکن است بطرز فریبنده ای لباس بپوشند و رفتار کنند حال آنکه واقعا انها به فعالیت جنسی علاقه ندارند. اشخاص هیستریایی بیشتر از روی ظن عمل می کنند و تمایل دارند از بدیهیات فراتر بروند و به راحتی تحت تاثیر دیگران قرار می گیرند، بلکه به همان سهولت نیز از آنان رو بر می گردانند. توجه آنها به سادگی جلب می شود و به همان راحتی به چیزهای دیگر منحرف می شوند.این امر منجر به رفتاری با کیفیت درهم پاشیده می شود . این مشکلات تو جه آنان را به سادگی باورنکردنی به چیزهای پیش پاافتاده سوق می دهد. آنها توجه کافی به درک جزئیات موقعیت نمی کنند و در نتیجه تمایل دارند با تعمیم های عاطفی پاسخ دهند وقتی از افرادی به شخصیت هیستریایی خواسته می شود چیزهایی را توصیف کنند عموما براساس برداشتهای خود پاسخ می دهند تا براساس واقعیتها . برای مثال وقتی از او پرسیده می شود توصیفی از مادر خود را ارائه کند به زحمت درک می کند که چه چیزی از او می خواهید حداکثر حرفی که می زند این است او تافته جدا با فته است.. پی نوشت : 1- من روانشناس و روانپزشک نیستم 2-این پست برای اطلاعات عمومی است برای کسانی که به این موضوع ها علاقمند هستند
3- هر روز که شما از انگلیس به من سر می زنید آی پی شما می افته یه بار هم دل خوش کنک ( کامنت ) بگذارید. |
||
|
|
|
|
|
کسی در آرزوی مستی ست کسی مست می شود و من خواب هزار ساله را می گردم و در شبی پراز ستاره از خواب بیدار می شوم اینجا رویا ممنوع است بیداری ممنوع است خواب نیز فریبی بیش نیست حتی خیالها آزار دهنده اند گوشه های قلبم بسیارند و خنجرها بر دیوارها آویزان حتی بهشت نیز بی دل آزار دهنده است و با دل آزار دهنده |
||
|
|
|
|
|
شخصیت های چندگانه شخصت های دوگانه و چندگانه ارائه شده در داستانها و فیلمها توجه زیادی را به خود معطوف داشته اند. ولی در تجارب بالینی نادرند و شاید بیش از صد مورد ازآنها در تمام دنیا ملاحظه نشده باشد . تعداد زنهای چند شخصیتی بیش از مردان چند شخصیتی گزارش شده ، نسبت 4به 1 است (کلافت 1984) در این اختلال بیمار چند دستگاه شخصیتی به صورت کامل نشان می دهد که هر دستگاه ویژگی مشخصی داشته از لحاظ فکری و هیجانی یک شخصیت بالنسبه ثابت و منحصر به فرد است .فرد مبتلا ممکن است از یک شخصیت به شخصیت دیگر تبدیل شود که زمان هریک از چند دقیقه تا چند سال به طول بیانجامد و هر شخصیت به طور آشکار با دیگری تفاوت داشته باشد . فرد چند شخصیتی ، ممکن است جنسیت ،سن ،و جهت گیریهای جنسی متفاوتی در پیش بگیرند حتی ممکن است دستخط ها ،شیوه نگارش، الگوهای گفتاری ، و لهجه های متفاوتی داشته باشند وقتی که فرد از یک شخصیت به شخصیت دیگری تغییر می کند نمی تواند به یاد بیاورد که در شخصیت قبل چه گذشته است . معمولا وقتی که یک شخصیت حاکم است و آگاهانه عمل می کند شخصیت دیگر نیمه خودآگاه است و به طور محرمانه از افکار و رفتار شخصیت خوداگاه و آنچه در دنیای وی می گذرد آگاه است ، مثلا شخص پیامی را می نویسد بدون آنکه آگاهی یا کنترل آگاهانه نسبت به آن داشته باشد . . معمولا شخصیت خودآگاه چیزی دربارۀ شخصیت نیمه خود آگاه نمی داند . علل مولد درواقع همۀ افراد دارای شخصیت های متعدد هستند که در هر یک تمایلات مختلف و پیچیدگی های زیادی وجود دارد و کارهایی صورت می پذیرد که تعجب خود و دیگران را بر می انگیزد . این موضوع اغلب توسط افراد به صورتهای گوناگون بیان می شود . مثلا " نمیدانم چرا این کار را انجام دادم " یا " فکر نمی کردم چنین موضوعی در وی ملاحظه شود ". اما در اینگونه بیماران قسمتهای مختلف شخصیت چنان در کشکمش و تعارض با یکدیگرند که هر کدام به صورت یه شخصیت خاص جلوه گر می شوند .علت عمدۀ شخصیتهای چندگانه به نظر می رسد که بزرگ جلوه دادن موقعیتهای تعارض انگیز است ، یعنی بین تمایل به سازش و احساس گناه از عدم سازش با موقعیت . نظر دیگری از متخصصین بالینی شخصیت چندگانه را انطباق روانشناختی با تجربه های اسیب زاد ابتدای کودکی می پندارند .این تجارب شدید و برجسته هستند و مثالهای متفاوتی دارند مثلا پرت شدن از یه بلندی و یا حادثه ای بزرگ مثل تصادف و یا آزارگری جنسی و غیره می باشد.علاوه بر این افراد مبتلا مستعد وارد شدن به خلسه های خوابگونه غیر اختیاری هستند. این دفاع موقتی ،ممکن است وقتی فرد با حوادث سخت و آسیبی مکرری مواجه گردد در قالب شخصت چندگانه متبلور شود.. در عین حال بعضی از محققین می پرسند آیا شخصیت چندگانه چیزی بیش از شکل شدید توانایی عادی برای ایجاد " خودهای " متنوع و مجزا است که در واقع شخصیت های مجزایی نیستند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!! درمان درمان شخصیتهای چندگانه با هیپنو تیزم امکان پذیر است.البته اغلب هم خود به خود بهبود می یابند زیرا شخصیتی که در آن قرار دارند ممکن است به مراتب غیر قابل تحملتر از شخصیت قبلی به نظرشان اید. تغییر هویت در این اختلال تغییراتی در ادراک شخص از خویشتن صورت می پذیرد و احساس واقعیتهای زندگی تغییر می کند و یا بطور موقت از دست می رود کسی که این حالت را تجربه می کند ممکن است چنین بگوید که " من احساس می کنم که در حال رویا هستم " یا " احساس می کنم که این عمل را به صورت مکانیکی ( بدون فکر ) انجام می دهم ". شخص همواره احساس می کند که نمی تواند افکار و اعمال خود را به طور کامل کنترل کند .ظهور این اختلال معمولا سریع است و موجب اسیب زدن به شغل یا روابط اجتماعی شخص می شود .این حالت بیگانگی از خویشتن ممکن است بتدریج و خود به خود از بین برود. پی نوشت : پست اختلالات فقط برای اطلاعات عمومی بید مثال رو به این خاطر نیاورده بیدم که پست خسته کننده و طولانی نوشه من دوشخصیتی دیده بیدم اما متاسفانه مردم باورشون نشده بید که نیاز به درمان داره خیال می کردند داره بهش وحی می شه .چون خیلی روحانی حرف میزد.دورش جمع شده بیدن ازش مراد می طلبیدند در آخر بگم خودم هم ، هیچ نودونم |
||
|
|
|
|
|
دستگاه روانی از نظرزیگموند فروید ،دنیای روانی فرد به سه ساختار تقسیم می شود : 1- نهاد(ego) 2- خود (Id ) 3- فرا خود ( superego ). بین خود و نهاد تفاوتی بنیادی است . زیرا نهاد مخزن کاملا سازمان نا یافته ای از انرژی روانی است ، لیکن خود عامل مساله گشایی است .در حالی که "نهاد" فقط خواهان حداکثر لذت است ، تلاشهای " خود" معطوف دستیابی به نهایت لذت در محدوده واقعیت است. نهاد می گوید " همین الان می خواهم " خود می گوید " بسیار خوب ، اما اول باید تکالیفمان را انجام دهیم " یا می گوید " نه ،آن کار غیر قانونی است " . خود در اجتناب از خطر ، یا وقتی اجتناب ممکن نیست در کنار آمدن با آن کارکرد ارزشمندی دارد. سه منبع عمده خطر برای فرد وجود دارد: محیط ، تکانه های خودش ، و احساس گناه . احساس گناه از سومین ساختار دستگاه روانی یعنی" فراخود" ناشی می شود ، که نظام اخلاقی شخص را نمایان ساخته و ارزشهای اجتماعی رابصورتی که والدین ، مدرسه ، و غیره مطرح می سازند منعکس می کند. فراخود از احساس گناه بهره می گیرد تانهاد را مهار کند.فراخود ممکن است بگوید ، " می دانید که غلط است " یا " تلاش و سختی برای فلان موضوع بهتر از آسودگی و لذت است " در کودکی ،نهاد همه رفتارها را در اختیار دارد.فروید فرایندهای تفکر کودک نوباوه را بعنوان اندیشیدن در فرایند نخستین یا تفکری که مشخصه آن ناتوانی در تمییز بین واقعی و غیر واقعی ، بین " من " و " غیر من " و در منع تکانه ها است ،توصیف می کند .اندیشیدن در فرایند نخستین منعکس کننده تبعیت بی چون چرای از اصل لذت است- کامروایی فوری نیازها و تمایلات، بدون در نظر گرفتن ملزومات واقعیت. تمایل به کامروایی فوری که مشخصه اندیشیدن در فرایند نخستین است در طول دوران کودکی تسلط دارد .به همین خاطر است که وقتی به کودکان شیرینی داده می شود فورا آنرا می خورند ، در حالی که بزرگسال ممکن است منتظر بماند تاوقت نهار فرا رسد. کودکی که نتواند به کامروایی فوری دست یابد غالبا هدفش را تغییر می دهدتا ازراه دیگری نیازش را براورده کند .برهمین قیاس کودکی که به خاطر شیشه شیر گریه می کند ممکن است خودش را حداقل بطور موقت بامکیدن پرولع شصتش راضی کند. فرایند اندیشیدن در فرایند ثانوی مشخصه کودکان بزرگترو بزرگسال است و بستگی به رشد " خود " دارد. بزرگسالان آموخته اند برای کامروایی انتظار بکشند .پس انداز کردن پول برای دستیابی به هدفی دور- یا یک مونیتور جدید – یا کلبه ای برای دوران کهولت – بجای صرف شام گران . نمونه ای از این فرایند است .همچنین بزرگسالان کمتر از کودکان احتمال دارد برای ارضای خود شیئی را جایگزین شیئی دیگر کنند.حتی اگر تاخیر در کار باشد باز بزرگسالان در جهت کسب شیئی مطلوب نخست کوشش خواهد کرد. اندیشیدن در فرایند نخستین در بزرگسالان هم هست : در فیلمهای کارتون ، در رویاهای و در رفتارمادری که در محل کار ، رئیس از او ایراد گرفته واینک که به خانه آمده و فرزندش را میزند و احساس آرامش می کند. و در رفتارکسی که کنار یخچال می ایستد و نیم کیلو بستنی را یک جا می خورد.البته فقط در شرایطی حکم به این رفتار غیر انطباقی می شود که فرایند نخستین نقش مسلطی در رفتار بزرگسال بازی کند .نه همیشه. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
بازی کودکان هروقت کارت اینترنتم تمام می شود و برای تهیه آن بیرون می روم به جای گذر از کوچه اصلی از کوچه بالاتر از آن می گذرم کوچه ای که همیشه تجمع دختران هشت تا یازده ساله که به شکل گروهی تقریبا پانزده نفره بازی می کنند برای دیدن شوق و ذوق آنها برای توپ بازی ،لبخندهایی که به چهره دارند و نظم و ترتیبی که بین آنها هست مهربانی و ملایمتی که در گفتارشان باهم دارند من را سفری به سنین کودکیم می برد .سفری دور و رویایی و خیال انگیز جایی که در آن بی آلایش ترین و صادق ترین حرفها را از زبان کودکی و دوستی می شنوم ، بچه ها می دانند رفاقت یعنی چه و در بازی هایشان عدالت را تمرین می کنند تنها لبخندی کافی ست که نعمت دیدن خنده هایشان را به تو هدیه دهند هیچ چیز شیرین تر از حس این معصومیت کودکانه ای که آنها را بدور هم جمع کرده و غنچه لبخند بر لبانشان نشانده نیست در رویای آنها همه چیز آسان و هیچ چیز سخت و دشوار نیست تماشای بازی آنها از تماشای بازی تیم ملی هم لذت بخش تر است چرا که فقط به لحظه ها می اندیشند بازی آنها بازی رقابت نیست بازی لبخند است من از بازی آنها ساده بودن زندگی را می آموزم در کنارآنها می توانم در پس غمی نهان ، لبخندی واقعی بزنم بازی کن دختر امروز مادر فردا تا که با دیدن آینه های دیروزخود ، زندگی را در قابلیت ساده زی بودن آن بینی |
||