|
|
|
|
|
نویسنده : موریس مترلینگ /خدا و هستی اشتباه طبیعت گاهی اشتباه می کند و ماهم بعضی از اوقات به اشتباهات او پی می بریم وزیاد مشوش و یا متوحش نمی شویم . ولی اگر بطوریکه می گویند طبیعت یکی از نامهائی باشد که ما به خدا می دهیم در این صورت قضیه طور دیگر خواهد شد و اشتباه طبیعت خیلی ترس اور است . ولی نباید از نظر دور کرد که اگر خدا در تمام دورۀ هستی خود حتی یک مرتبه اشتباه می کرد در آنصورت وجود نمیداشت یعنی خود را با دست خود از بین میبرد . وقتیکه میگوئیم وقتی که می گوئیم نیروی عظیم و مطلقی که این جهان را بوجود آورده فکر و هوش ندارد و بی اراده است معنایش این میباشد که هوش و فکر و ارادۀ او غیر ازفکر و هوش ماست . زیرااگر فکر و هوش جهان نظیر فکر و هوش ماکوچک و محدود و بی همت و ناتوان بود هرگز این کارهای بزرگ را نمیکرد . همواره خدا را شکر کنیم که فکر و هوش او غیر از فکر و هوش ماست . زیرا من برای بدترین دشمنان خود آرزو نمیکنم که فکر خدای او نظیر فکر انسان باشد . حرکت خداوند و جهان یکی است و خدا نمیتواند غیر از جهان باشد . خداوند عبارت می باشد از آن چیزی که « هست » و نمی تواند که هرگز «نیست» بشود . شما میگوئید که چون غیر از خداست برای این که خدا جهان را آفریده است . با این وصف بازهم خدای جهان یکی است زیرا « آفریدن » یعنی حرکت و عمل خدا. تاریکی تاریکی یک نوع ازروشنائی است و گرنه تاریکی هم نظیر «فضای خالی » و « نیستی » وجود نمیداشت . اگر تاریکی برای ما به اینصورت جلوه میکند از این جهت است که چشم ما ناتوان است و غیر از این چیزی درآن نمی بیند . اندرز درکتاب « عقل الملل » نوشته است که « با دنیا همان طوری که هست به کنار بیائید » . ولی اگر ما همانطور که دنیا هست با او به کنار می آمدیم هنوز تمدن ما نظیر تمدن دورۀ سنگ بود . خوشبختانه اشخاصی هستند که با دنیا طور دیگر به کنار می آیند و همواره برخلاف خط سیر سیر آن حرکت مینمایند ودر سایۀ وجود این اشخاص است که ما دارای تمدن کنونی شده ایم . در خواب در موقع خواب هریک از اموات که بخوابم می آیند من آنان را زنده می بینم و در عالم خواب برای من محقق است که آنها زنده هستند . اگر شما و دیگران هم همین موضوع رادرک کرده باشید در آن صورت این مسئله خیلی اهمیت خواهد داشت و معلوم میشودکه شعورباطنی ما که مطیع قیود این زندگی نیست و پابند به عقل نمیباشد از مرگ بی اطلاع است و مرگ و زندگی برای او یکی است . هیچ اگر « هیچ » یا « نیستی » قبل از وجود این جهان وجود میداشت این « هیچ » یا نیستی آفرینندۀ جهان و خدا بود . جهان همواره بوده و خواهد بود ولی معلوم نیست که همواره همین طور بوده و خواهد بود و ممکن است در گذشته غیر از این بوده و یا در آینده غیر از این بشود . زمین و آسمان این زمینی که ما دریاها – کوهها – دشتها – جنگل ها – شهرهای آن را می بینم و این آسمانی که ستاره ها و خورشیدهای آن را ملاحظه می کنیم و این همه در نظر ما عادی – طبیعی – لازم الوجود – غیر قابل تردید جلوه می نماید . . . . این زمین و آسمان رابه خوبی نمی بینم یعنی همانطوریکه حقیقتا هستند مشاهده نمی کنیم بلکه این زمین و آسمان در نظر اینطور جلوه می کند . اگر چشم – مغز- سلسۀ پی های ما کوچکترین تغییری بنماید جهان در نظرما این شکل نخواهد داشت و طور دیگر جلوه خواهد کرد . خدا اگر خدا وجود نمی داشت « آن چیزی که وجود نمی داشت » خدا میشد و در این مبادله سود و زیانی عاید ما نمیگردید زیرا جهان همانطور که هست باقی بود . کارها کارهای جهان تاکنون روبراه شده و از این پس نیز همواره رو براه خواهد شد ولی افسوس که پیوسته کارهای گیتی به زبان آنهائی که بدبخت هستند روبراه میشود . هوش زیاد آیا اگر هوش انسان هزاربرابربیش از این شود زندگانی مادی و معنوی او بهتر خواهد شد یا بدتر؟ ! و آیا پس از تحصیل چنین هوش فوق العاده ای عقید ۀ او در خصوص خدا – جهان و غیره چه خواهدبود ؟ ! پیش بینی کردن این موضوع خیلی دشوار است زیرا احتمال دارد هوشی که هزار برابربیش ازهوش امروز باشداصولا هوش نبوده بلکه چیزی باشد که امروز به نظر ما نمیرسد تغییرات جهان تغییرمی کند و به هر صورتی که دیروز بوده امروز هم هست و فردا نیزخواهد بود . جهان حرکت ندارد و نمی تواند حرکت کند برای اینکه هرجا برود همان جهانست . ولی ما و ستاره ها نظر باینکه حرکت می نمائیم گمان داریم که جهان واژه هائی را که ما برای تو ضیح و تشریح گیتی اختراع کرده ایم معرف گیتی نیست بلکه معرف خود ماست . در هیچ زبان هیچ واژه ای نیست که معرف جهان باشد . بازهم آزمایش آنچه را که ما بنام جهان- آفریننده – زندگانی و اسامی دیگر می خوانیم اگر از مقاصد خود در کره خاک مطلع نباشد که درزمین چه میکند چگونه جاهای دیگر دارای ارده و قصد خواهد بود ؟ وقتی که نظر به کرۀ خاک می اندازیم انگار او موجودات مختلف را به حال خود گذاشته است که هریک بطوریکه می توانند گلیم خود را ازآب بیرون بکشند و با این است که می خواهد با این عملیات تحصیل آزمایش نماید . ولی افریننده نیازمند آزمایشی نیست برای اینکه پیشاپیش می داند که نتیجه هرآزمایش چه خواهد شد . پس از این قرار کسی که آزمایش می کند مثل ماست و می خواهد برمعلومات خود بیفزاید . آن وقت این پرسش به میان می آید که مبدا ء معلومات کجاست یعنی آفریننده کیست ؟ آزاد بودن برای چه توقع دارید که خیالات و تصورات و احساسات و اقدامات و بطور خلاصه زندگانی ما آزاد باشد و حال انکه به چشم خود می بینیم کهکشان های بزرگ که منظومۀ خورشیدی ما درقبال آنها هیچ است در حرکات خود آزادنیستند و مجبور شده اند که خط سیر ویژه ای رابپیمایند و از قوانین خاصی اطاعت کنند . هستی و نیستی اگر « نیستی » در مقابل « هستی » وجود می داشت لازمه اش این بود که دو خدا وجود داشته باشد که از هرحیث باهم برابر باشند و هیچیک از آنها هیچ نوع امتیاز بر دیگری نداشته باشد . زیرا اگر یکی بردیگری مزیت داشته او را از بین میبرد و خود خدای مطلق میشد . ولی اگرتوانائی و صفات این دو خدا از هر حیث باهم برابر بود هر دو یکی میشدند و بیش از یک اراده و مقصود نداشتند و گرنه هر دو عملیات یکدیگر رافلج می کردند و هیچیک وجود نمی داشتند . پیوست : این پست رو تقدیم می کنم به تو که منتظر آپدیت بودی .. |
||
|
|
|
|
|
نویسنده : موریس مترلینگ صداها گوش ما قادر نیست که صداها را بشنود یعنی صدای حرکت ستاره ها ی عظیم رادر فضای لایتناهی دریابد و به همین جهت نمیدانیم ستاره هائی که میلیونها مرتبه از کرۀ زمین و یا خورشید ما بزرگتر هستند و باسرعت در ثانیه 20 تاصد هزار کیلومتر و زیادتر در فضاحرکت می کنند چه صدائی دارند ولی ممکن است که در جهان بزرگ گوشهائی باشد که این صداها را دریابد و معنی آنرا بفهمد . مرور زمان هنوز نوع بشر نتوانسته است برای تسکین مادری که فرزند ش مرده است وسیلۀ موثری پیدا کند . ولی پس از مرور چند سال مادر مرگ فرزندش را فراموش کرده تسلی می یابد . لابد از خود می پرسیم که مرور زمان چه کرده است که وسیلۀ تسکین مادر شده . کاری که زمان کرده اینست که باکمال خموشی از جلو مادر گذشته و لب به سخن نگشوده . آری سکوت زمان تسلای مادر شده است . هیچ وجود « نیستی » یا هیچ ممکن نیست . و محال است که شما بتوانید « هیچ » را در مخیله خود مجسم کنید مگر اینکه به هیچ چیز فکر نکنید و لازمۀ فکر نکردن و به هیچ چیز این نیست که اصلا فکر نکنید . به محض این که شما به چیزی فکر کردید اعم از این که سفید – سیاه –بی رنگ – خالی و یا پر باشد همان « هستی » است . خواب مناظر و حوادثی را که خواب می بینیم به ما ثابت می کند که ممکن است فکر و شعور ما از قوانینی غیر از قوانین دورۀ بیداری اطاعت نماید . در عالم رویا پرواز در آسمان و عبور یک کوه بزرگ از حلقه انگشتر برای ما امر عادی است و اگر خواب ما مدت پنجاه سال و زیادتر طول می کشید و هیچ بیدار نمیشدیم قوانین خواب ها عینا نظیر قوانین دورۀ بیداری در نظرمان عادی جلوه می کرد و طبعا در صدد بررسی آنها برآمده وآنها را طبقه بندی کرده و مطابق اصول دورۀ بیداری آنها را محترم میشمردم و چون غیر از آنها به اصول دیگر آشنا نبودیم از زندگی خود در عالم رویا خیلی راضی بوده و یقین داشتیم که ما اشرف مخلوقات هستیم و زندگی ما ازتمام موجودات بهتر است و فکر و شعور ماهم بالاترین افکار است . تمام اصول زندگی دوره بیداری ما که از هزاران سال به این طرف آنها را بررسی و طبقه بندی و قبول کرده ایم فقط از این لحاظ در نظرمان صحیح و منطقی جلوه می نماید که غیر قابل اجتناب است و جز اصول چیزی نمی شناسیم . آنها ئیکه بو جود نیامده اند کیست که از تاریخ کسانی که بوجود نیامده اند آگاه باشد ؟ و بداند که چه برسر آنها امده است . زیرا ما خوب می دانیم که میلیونها نطفه که در جهان وجود دارد فقط یکی جان می گیرد و بوجود می آید و دیگران براثر تفریط طبیعت از بین میروند یعنی جان نمیگرند . در هریک از نسل های بشری میلیاردها انسان که ممکن بود آمده و سالهای دراز زندگی کنند براثر این تفریط اصلا بوجود نمی آیند و ما آنها را نمی بینیم و صدایشان را نمی شنویم . و ازکجا معلوم است که در میان این انسان های غیرموجود اشخاصی نبودند که مغزشان هزاران مرتبه نیرومند تر از ما بوده و می توانستند سرنوشت بشر را تغییر داده و رازهای بزرگ گیتی را برای ما روشن کنند و به ما بگویند که برای چه بوجود آمده ایم؟ و در پایان چه خواهیم داشت . ولی هنوز برای بوجود آوردن این انسان خارق العاده وقت نگذشته و دیر نشده است زیرا در جهان هیچگاه دیر نمی شود . پس برماست که آرزو داشته و منتظر آمدن این انسان خارق العاده باشیم تنهائی ما همواره در جهان تنها هستیم و حتی هرگز با خودمان نمی باشیم برای اینکه خود را نمی شناسیم و به علاوه در سنین مختلف عمر تغییر می کنیم . درست فکر بکنید که آیا شما همان شخص پارسالی هستید و یاهمان شخص هفتۀ پیش می باشید . آن شخص پارسالی جهان را به چشم دیگر می دید و در خصوص اشخاص و اشیاء نظریاتی داشت که شما امروز ندارید . . نه .. . شما شخص پارسالی نیستید و خودتان را نمی شناسید بنابراین همین اندازه هم خوش دل نیستید که خودتان باشید من هر وقت فکر تنهایی خود را می کنم مرتعش میشوم . نفهمیدن انچه انسان هرگز نخواهد فهمید این است که چگونه در مقابل کسی که ما را افریده و همه چیز ما ازاوست مسئول خواهیم شد و او از ما بازخواست خواهد کرد ؟ برای چه برای چه ما رضایت دادیم که به این جهان بیائیم و برا ی چه زندگی می کنیم و به چه جهت می میریم . خواهید گفت که کسی نظریات ما را نخواست و رضایت ما را تحصیل نکرد یعنی اصلا و قعی به نظریات ما نگذاشت . ولی باید فهمید که برای چه و قعی به نظریات ما نگذاشتند و برای چه رضایت ما را تحصیل نکردند ! ؟ زیرا وقتی که مقرر شد ما را بیافرینند و دچار این مصائب و بد بختی ها بکنند باید حق و حساب ما را بدهند و یا اقلا از توضیح دادن خود داری ننمایند . رفتن اگر اموات به سوی ما نمی آیند ما به سوی اموات می رویم ولی آیا همانطور که ما ازآنها می ترسیم انها هم از ما می ترسند ؟ ؟ و آیا همانطور که ما از مردن وحشت داریم اموات هم از زنده شدن وحشت دارند ؟ ! ادامه خواهد داشت . . . . |
||
|
|
|
|
|
نویسنده : موریس مترلینگ بودن دو پرسش هست که هرگز نمی توانیم پاسخ آنها را پیدا کنیم .پرسش اول این است که برای چه همه چیز باید همواره باشد ؟.و پرسش دوم این است که اگر همه چیز هموار بوده برای چه همه چیز دارای سعادت نیست . دستگاه گوارش آفریننده و یا جهان ، روییدنی ها را از داشتن این دستگاه کثیف که مرا مبدل به مستراح مشترک کرده و نامش دستگاه گوارش می باشد معاف نموده ولی وقتی که جانوران را بوجود آورد همگی را دارای دستگاه گوارش نمود.انوقت دانشمندان ما می گویند که جانوان و بویژه انسان اشرف مخلوقات هستند وایا این طبیعت این دستگاه گوارش را به جانوارن داده حقیقتا تصور می نمایید که قرین تکامل شده است. دعا یگانه دعایی که شایسته خداوند میباشد این است که در حضور او ایستاده و بگوئیم خدایا ما تو را نمی شناسیم و غیر از این هرچه بگوئیم اگر کفر نباشد موجب تحقیر او است سیرسیرک بالدار یکی از چیزهایی که باعث بهت انسان می شود این است که چرا جهان آفریننده و یا کس دیگر دستگاه آفرینش را این همه در هم و برهم و دارای پیچ و خم کرده است. برای نمونه از کتاب دانشمند محترم «ژان روستان» که مقابل من است گواه میآورم و سطری چند از بررسی های این مرد را در خصوص سیرسیرک از نظر خوانندگان می گذرانم : سیرسیرک بالدار که در صفحات ما «مقصود بلژک است » فصل تابستان روی برکه ها و دریاچه های کوچک پرواز می نماید از حیث ساختمان جسمانی یکی از ساده ترین حشرات می باشد با این وصف عجیب است . در طرفین سر این جانور دو چشم برجسته است که هر یک از انها مرکب از سی هزار عدسی خیلی کوچک است که جانور برای دیدن مناظر خیلی دور از آنها استفاده می نمیاد و سه چشم کوچک دیگر دارد که برای دیدن مناظر نزدیک از انها استفاده می نماید و اگربخوایم جزئیات چشم ها را از نظر خوانندگان بگذرانیم مطلب به درازا خواهد کشید و کسانی که مایل به جزئیات آن باشند باید به کتاب ژان روستان مراجعه کنند. دستگاه گوارش این حیوان صد مرتبه از چشمش پیچ در پیچ تر و عظیم تر است و تنها محل دفع فضلات دارای بیست و چهار هزار حجره کوچک است که هیچ فایده آنها معلوم نیست. دستگاه زاد و ولد جانور مثل شکم و چشمش بهت انگیز می باشد به طوری که جانور برای جفت گیری باید مرتکب یک سلسله اعمال عجیبی بشود که ذکر انها دراین ستون خارج از نزاکت خواهد بود. بدون این که جلوتر برویم و بیشتر ساختمان جسمانی این جانور را توضیح دهیم این پرسش به ذهنمان می رسد:آن کیست که اینها را فکر کرده و بوجود آورده است؟آیا این شخصی که این حشره یا فلان زنبور را ساخته- یک پزشک - یک جراح - یک طبیعی دان- یک شیمیدان - یک مکانیسین - یک ساعت ساز و یا یک مهندس بوده است؟ و آیا مقصودش از ساختن این دستگاههای عجیب و پیچ در پیچ چه بود؟..آیا می خواست بدین وسیله بازی کرده و خود را سرگرم کند؟ ! .وآیا مایل بود که در سایۀ انجام این عملیات آزمایش های تحصیل نماید ؟! ولی اگر مقصود، آزمایش بوده که قطعا تابه حال منظورخودرا حاصل کرده زیرا میلیونها سال است که دیگر در ساختمان زنبور عسل تفاوتی حاصل نشده و این جانور به حد تکامل رسیده بنابراین دیگر مقصودش از ایجاد و کشتن زنبوران عسل چیست؟!آیا این شخص از این کارها لذت می برد و یا رنج و بدبختی اورا وادار به این کارها می نماید؟! وآیا مقصودش از این عملیات وقت گذراندن است ؟!.در این صورت معلوم می شود که این شخص کارهای مهم و حسابی ندارد که اوقات خودرا اینگونه مصرف می نماید. فرضا که موضوع تحصیل آزمایش در میان باشد هیچ معلوم نیست که او از آزمایش صدها میلیارد سال چه نتیجه گرفته است. زیرا وقتی که نظر به اطراف خود می اندازیم و در زندگی روئیدنی ها و جانوران بررسی می کنیم می بینیم کسی که این نبوغ عظیم را داشته و این همه اختراعات کرده اگر قدری ساده بود و فکری روشن تر داشت راه حل بهتر و راحت تر و بدون دردسری پیدا می کرد که اولا جهان این همه پیچ در پیچ نبوده و ثانیا اساس زندگی ، سعادت و خوشی باشد نه مرگ ولی ممکن است شما بگوئید که این کارها را - جهان - آفریننده و یا هرچیز دیگر که بجایش بگذارید نکرده در این صورت این پرسش به ذهن ما میرسد که چه شخصی این کارها را کرده است. آیا جهان و آفریننده و غیره به خوبی نمیدانست که چه می کند و راه خود را به خوبی نمی شناخت ولی اگر همه چیز را به خوبی و کاملا نمی دانست و راه خودرا به خوبی نمی شنا خت مختصر اطلاعات و دانائی خود را برای شروع به کار از کجا تحصیل کرده بود؟!. زیرا غیر از خود او کسی نبود که وی بتواند اطلاعاتی از او تحصیل نماید و چیزهای بیاموزد پس معلوم می شود فکری که زندگی عجیب جانوران و گیاهان را بوجود اورده فکر جهان یا آفریننده مطلق نیست بلکه فکر ناقص و محدود کره خاک است که این چیزها را بوجود اورده است . اگر این طور باشد وای بر ما.زیرا از سایر نقاط عالم جدا شده و تا ابد در دست کرۀ خاک اسیر هستیم. ولی اشکال اینجاست که ما نمی توانیم درک کنیم که این کارها را جوهر مطلق انجام داده یا کرۀخاک.. وآیا از لحاظ خلقت بین کرۀخاک و سایر نقاط عالم ارتباطی هست و یا ما تنها مانده ایم زیرا عقل وفکر مابرای بررسی درکارهای زمین عقلی است که خود زمین به ما داده و ما نمی توانیم جز انچه او در عقل ما به ودیعت نهاده است چیزی درک کنیم . ولی چطور ممکن است جهان- آفریننده و غیره که دارای چنین فهم بزرگی است نفهم باشد؟! آیا دیوانگی و ظلم وغیره چیزهایی است که ابداع کرده ایم و برای جهان مفهومی ندارد؟ شاید بگوئید این پرسش ها بیهوده است؟لیکن چنین نیست و این مسائل با اصلی ترین جوهر زندگی ما ارتباط دارد . فضای خالی وقتی که نظر به آسمان می اندازیم جز فضای خالی چیزی نمی بینیم و تصور می کنیم که حقیقتا بین ستاره ها جزفضای خالی چیزی نیست. ولی اگر فضای بین الکواکب خالی بود نظیر کودکی که سینه مادر را میمکد همه چیز را به طرف خود مکیده و پر می شد. برای اینکه فضای بین الکواکب در اثر مکیدن باعث متلاشی شدن ستاره ها نشود لازم است که نظیر موجودات اطراف خود پر باشد و یا چیزی باشد که اصلا به فکر ما نمی رسد. برای چه اگر جهان-آفریننده- و صاحبان اساسی دیگر که بتوانند جانشین این دو نام شوند نمیتوانستند اوضاع گیتی را پیشبینی نموده و از وقوع پاره ای از حوادث که باعث بدبختی انسان است جلوگیری نمایند برای چه جهان را آفریده و چرا از ایجاد عالم خودداری نکردند؟! و برای چه به ما پی های دادند که باید رنج و شکنجه را احساس نماید؟! آیا جهان - آفریننده و غیره ناچار بودند . و جز ایجاد عالم کاری نمی توانستند کرد ؟! و اگر عالم همیشه بوده و خواهد بود باز رفع اشکال نمی شد برای اینکه «همیشه»جانشین جهان - آفریننده و غیره می گردد و باید به پرسش های بالا پاسخ دهد. مردن مردن معنی نبودن را نمی دهد بلکه معنی مرده این است که ما غیر از این خواهیم شد ولی از بین نمی رویم منتهی نمیدانیم که چه خواهیم شد ؟ تا وقتی که انسان از مرگ می ترسد جرات ندارد فکر کند که بعد از مرگ چه خواهد شد ولی اگر انسان عادت کرد که به این موضوع فکر کند و در صدد برآمد که بفهمد وضع بعد از مرگ او چه خواهد شد دیگر از مرگ بیم نخواهد داشت. بجای اینکه فکر کنید که بعد ار مرگ «هیچ»خواهید شد این نکته را در نظر بگیرید«هیچ» وجود ندارد و هر چه هست همان «هستی» است بنابراین به خود بگوئید که بعد از مرگ وارد هستی خواهید شد و در زندگی عمومی جهان شرکت خواهید کرد و نظر به اینکه هستی همان خدا است به خود بگوئید که بعد از مرگ وارد خدا خواهید گردید و شریک سعادت جاویدان خواهید بود. بی پایان ازروزی که وارد دبستان شده ایم تا امروز میشنویم که زمان بی پایان است و جهان نامحدود . زمان بی پایان یعنی زمانی که حرکت ندارد زیرا اگر حرکت میداشت ناچار بایستی به سوی مقصدی برود و به هرجا که میرفت همان زمان بود . خواهید گفت که زمان که حرکت ندارد زیرا اگر حرکت میداشت ناچار بایستی به سوی مقصدی برود و به هرجا که میرفت همان زمان بود . خواهید گفت که زمان به سوی نقطۀ مخصوصی نمیرود بلکه دور خود میچرخد که دراین صورت لازم بود که زمان در ظرف بزرگی قرار گرفته باشد که درآن دور خود بچرخد و در این صورت همان ظرف هم زمان بود . عین همین موضوع در مورد جهان صدق دارد و جهان به سوی نقطۀ مخصوصی نمیرود و به چیزی محدود نیست زیرا اگر به دیواری محدود بود ناچار بایستی در قفای دیوار فضا و یا تکیه گاهی باشد که همان فضا و یا تکیه گاه جهان بود . |
||
|
|
|
|
|
نویسنده : موریس مترلینگ روان نظر به این که انسان دارای جان است باید همه چیز دارای جان باشد وگرنه ممکن نبود جان داشته باشد زیرا در جهان استثنا نیست . نبوغ آنهایی که نابغه هستند و در ساعات و ایام معلومی نبوغ آنها به نظر خودشان و دیگران می رسد از فهم و شعور جهان برخوردار هستند همه کس دارای این فهم و هوش هست منتهی در اشخاص عادی فهم و شعور جهان در عرصه پهناور «شعور باطنی» جا دارد و در اشخاص نابغه این فهم و شعور برای چند لحظه از آن جا خارج گردیده به چشم ما می رسد پدران تردیدی نیست که پدر و مادرو نیاکان من از صدها هزار سال به این طرف در وجود من زنده هستند آنها نه تنها در خون و گوشت و استخوان و فکر و غرایز و اوصاف جبلی من جا دارند بلکه خودشان خون و گوشت و استخوان و افکار و امیال و غرایز من هستند و آن ذره کوچکی که من از آن به وجود آمده ام حاصل هزارها ذرات کوچکی بوده که هر یک از آنها یکی پدران و مادران گذشتۀ من بودند و من عینا آنها را با میراث خود به فرزندانم منتقل خواهم کرد و آنها هم به فرزندان خود منتقل می نمایند و این ترتیب دوام دارد.تا وقتی نژاد انسان روی کره زمین از بین برود ولی بعد از ،از بین رفتن کرۀ خاک باز هم من و اجدادم زنده هستیم توانایی انسان فکر تمام نوابغ و دانشمندان انسان را از آغاز تاریخ تا امروز در یک مغز جمع بکنیم و از صاحبش درخواست کنید که به ما قدری خاک و آب و روشنائی آفتاب کاری را که یک ساقۀ لوبیا میکند به انجام برساند ولی او قادر به انجام این کار نخواهد بود بعد از مرگ بعد از مرگ من اگر افریننده جهان و یا هر اسم دیگری که برایش بگذارید هوش و فکرم را از من نگرفت و ضمنا به من ثابت کرد که فهم و هوش من دردنیای زمین گناهکار بوده است به او خواهم گفت تو این فکررا به من دادی و تا آنجا که توانایی داشتم از آن استفاده یا سوء استفاده نمودم ولی گناه از من نیست زیرا ازاین فکرو هوش چیزی جز این عاید من نمی شد اعم از این که ثواب باشد یا گناه. حال اگر بعد از مرگ هوش و فکرم را گرفتند در آن صورت من خود را نخواهم شناخت و نخواهم دانست که موریس هستم و هر کاری که بامن بکنند به من مربوط نیست. تکلیف من تکلیف من در این جهان بی پایان این است « هرگز هیچ تقاضایی نکنم و هیچ گاه به هیچ چیز امیدوار نباشم و بدبختی را با کمال شکیبایی تحمل نمایم و جز بزرگترین مصائب و بدبختی ها برای خود انتظار چیز دیگر نداشته باشم » این است وظیفۀ من دراین جهان. مجبوریم یا مختار ازآغاز زندگی انسان تا کنون تمام دانشمندان خواستند که بدانند که ما در کار خود مجبور هستیم یا مختار و هنوز این موضوع روشن نشده است . ولی این پرسش ها فقط در عرصه محدود زندگی ما پیدا میشوند و اگر ما در ماورائ جهان محدود خودمان زندگی می کردیم اصلا مجبور بودن یا اختیار داشتن معنی نداشت همانطوری که اشعار زیبا برای سوسک معنی ندارد . شگفت شگفت در این است انهایی که برای اصلاح روح بشر دامن همت برکمر بستند و احیانا خود را فرستاده خدا دانستند در صدد اصلاح جسم بشر برنیامدند. وحال آنکه اصلاح حقیقی همانا اصلاح جسم بشر است برای اینکه در تمام گناهان روح ناشی از دست و پا و معده و شهوت و مغز و غیره میباشد و محال است تا تن بشر اصلاح نشود بتوان جان او را اصلاح کرد امشب بخوابیم امشب بخوابیم و بعد از پنج میلیون سدۀ دیگر از خواب برخیزیم ، درآن صورت چه خواهیم دید و آیا در دنیا تغییراتی حاصل شده است . نه ! . . یگانه تغییری که به چشم ما خواهد رسید این است که بعضی از ستاره ها درخشانتر یا قدری زرد رنگ شده اند« زیرا کمی و زیادی عمر ستاره ها رنگشان را تغییر میدهد» و نیز ممکن است که ما خورشید دیگری داشته باشیم و ماه از بین رفته باشد ولی کهکشان و سایر ستاره ها به جای خود باقیست و ماآسمان را به همین شکل خواهیم دید و همین قوانین هم بر جهان حکومت خواهند کرد و هیچ قانون تازه به نظر ما نخواهد رسید زیرا جهان هیچ چیز را اختراع نمیکند برای اینکه همه چیز در همه وقت خواهد بود . پنج میلیون سدۀ دیگر جهان حتی به اندازه یه ثانیه هم پیر نشده است زیرا جهان برخلاف ما مشمول مرور زمان نیست و جهان همان زمان است بینائی همه چیز دنیا قابل دیدن است و نا دیدنی وجود ندارد ولی به شرط اینکه قدری چشم و مغز خود را اصلاح کنیم . اگر انسان چند سدۀ دیگر زندگی کند احتمال دارد آنچه را که ما به نام « روح » می خوانیم ببیند و هم اکنون توانسته است امواج اثیر و اهتزازات و ذرات خیلی کوچک جسم را ببیند . یکی از بزرگان یکی از بزرگان کشور ما ( منظور بلژیک هست که میهن این دانشمند بزرگ است - مترجم ) که همه اورا میشناسند در تابستان گذشته برای کوهپیمایی رفت و از کوه پرت شد و مرد . این شخص صبح همان روز در دفتر خانه مشغول خواندن کتاب بود و مقارن ساعت 9 صبح برای کوهپیمایی حرکت و عصر همان روز براثر پرت شدن فوت نمود . گویی با مرگ وعده داده بود که در ساعت معین در کمر کوه و به تنهایی او را ملاقات نماید . این مرگ ناگهانی که در نظر ما ناشی از پرت شدن میباشد یه سلسله مسائلی را به نظر می اورد که باید برای آنها پاسخ پیدا کرد . فرض می کنیم که این شخص چند روز پیش از این واقعه به یکی از اشخاصی که به دروغ یا راست خود را غیبگو معرفی می نمایند و از آینده خبر میدهند مراجعه میکرد و غیبگووی را برحذر مینمود که مثلا روز دوشنبه ازکوهپیمایی صرفه نظر نماید زیرا مشاهده می کرد که اگر وی روز دوشنبه کوهپیمایی نماید به قتل خواهد رسید . نگویید که این موضوع غیر ممکن است و کسی نمی تواند از آینده خبر بدهد .آری خبر دادن از آینده آنطور که شیادان و حقه بازان خبر می دهند دروغ میباشد ولی بعضی از اثار شعور باطنی انسان به قدری حقیقی است که نمیتوان در وجودش تردید کرد و نویسنده این ستون چند دفعه به اتفاق « سیر جورج کلارک » دانشمند روانشناس عالی مقام حقیقت این آثار را مشاهده نموده و صحت آن را دریافته ایم یک درخت گلابی و یک زنبور عسل نمیتواند آینده خود را خبر بدهد و بگوید که تا چند هفته دیگر چه براو خواهد گذشت ولی شما که باغبان و یا کشاورز هستید و عمری را صرف درختکاری و پرورش زنبور عسل نموده اید می دانید که چند هفته دیگر وضع درخت گلابی و اوضاع کندوی زنبور عسل و زنبوران چه خواهد بود . حال اگر از مقام بالاتری به زندگی انسان و سایر موجودات عالم نظر اندازند آینده را به خوبی خواهند دید زیرا همانطوری که گذشته موجود بوده آینده هم موجود است و به یک تعبیر آینده یکی از کفه های ترازوی زمان می باشد که کفۀ دیگرش گذشته است و شاهین ترازو دقایق کنونی است تمام حوادثی که باید در میلیون سال دیگر اتفاق بیفتد هم اکنون در یک گوشه از این دنیا موجود و منتظر است که به نوبۀ خود نظیر فیلم سینما روی صحنۀ جهان منعکس شود . از موضوع دور نشوید صحبت بر سر حادثۀ پرت شدن آن مرد بزرگ از کوه بود و فرض کردیم که وی به غیب گویی مراجعه کرده و مرد غیبگو اندرزش داد که روز دوشنبه از کوهپیمایی صرفه نظر نماید و نیز فرض کردیم که مرد بزرگ اندرز غیبگو را پذیرفت واز کوهپیمایی روز دوشنبه صرفه نظر کرد . در این صورت وضع غیبگو چگونه خواهد بود چطور او توانست یک حادثۀ مخوفی را که اتفاق نخواهد افتاد ( زیرا مرد بزرگ از کوهپیمایی صرفه نظر خواهد کرد ) پیش بینی نماید ! و آیا میدانست که چون وی این واقعه را پیش بینی کرده و یا چون مرد بزرگ از اندرز او پیروی مینماید این واقعه اتفاق نخواهد افتاد در این صورت چگونه می تواند یک حادثه که هیچ اتفاق نخواهد افتاد پیش بینی نماید آیا شرط اینکه مردم از اندرز او پیروی نمایند آینده را می بیند ویا برعکس به شرط اینکه مردم توجهی به حرفش نکنند قادر به دیدن آینده است. آیا چون مرد غیبگو خبر وقوع حادثه را داده آن حادثه مخوف که وسط زمین و آسمان معلق است دیگر اتفاق نخواهد افتاد ؟ پس معلوم میشود که این انسان ضعیف به قدری توانا اسست که میتواند از اجرای اراده قضاو قدر جلوگیری نماید . آیا می تواند تصور کرد که جهان – افریننده – جوهر گیتی – صاحب اختیار مطلق و یا هر اسم دیگری که برایش بگذارید بعد از اینکه اراده کرد فلان حادثه اتفاق بیفتد و پس از اینکه با کمال دقت وسایل وقوع این حادثه را فراهم نمود و جزئیات آنرا آماده کرد فقط به حرف یک غیبگو از اجرای ارادۀ خود صرفنظر نماید!مگر این جهان بازیچه است.و آیا قوانین مطلق و ازلی و ابدی که بر همه چیز جهان حکومت می کنند این اندازه سست و ناتوان هستند؟ پیوست : خرم آنروز کزین منزل ویران بروم . . . . . راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم گرچه دانم بجایی نبرد راه غریب . . . . . من ببوی خوش آن زلف پریشان بروم |
||
|
|
|
|
|
نویسنده : موریس مترلینگ / خداو هستی بینائی به محض اینکه چشم ما یکی از ستارگان راکه با کرۀ زمین میلیونها سال نوری فاصله دارد مشاهده کرد بین ما و آن ستاره رابطه برقرار میشود وازآن پس اگر دارای وسیله باشیم میتوانیم با او صحبت کرده و پاسخش را بشنویم دهکده زیبا آیا آن دهکده زیبا را در دامنۀ کوه مشاهده می کنید که عمارات کوچک و قشنگ دارد و اطرافش را باغها احاطه نموده اند ؟ ! و آیا هرگز از خود پرسیده اند که ساکنان این دهکدۀ قشنگ چه می کنند . اگر این پرسش رااز خود نموده و پاسخش را نمیدانید بیا ئید که من به شما پاسخ بدهم . آنها هم مثل من و شما منتظر مرگ هستند . ما هنوز نمیدانیم که ساعت مرگ ما را چه شخصی تعیین می نماید ولی به احتمال نزدیک این خودمان هستیم که ساعت مرگ خود را تعیین می کنیم . راز بزرگ من نمیدانم که برای چه باید اساس زندگی موجودات زمین مبارزه باشد واین مبارزه منتهی به مرگ شود به عبارت دیگر من نمیدانم که برای چه بایستی جهت ادامۀ زندگی مرگ وجود داشته باشد . زیرا وقتی که نظر به اطراف خود میاندازیم و زندگی موجودات را به استثنای مواد کانی ( معدنی ) از مد نظر میگذرانیم می بینیم که در همه جا مبارزه برقرار بوده و منتهی به مرگ میشود ولی معلوم نیست که در زندگی مواد کانی مبارزه و مرگ وجود نداشته باشد و اگر ما گمان می کنیم که درآنجا مرگ نیست برای این است که هنوز به رازهای مواد کانی پی نبرده ایم . آیا بجای این که اصل زندگانی را بر بنیان مبارزۀ مرگ استوار نمایند بهتر نبود که آن را بربنیان عشق و سعادت استوار میکردند و زندگانی را به نیروی خوشی و مسرت ادامه می دادند . وآیا این حقیقت تلخ که در نظر ما نمودار میباشد یک اخطار خطرناک و وحشت آور نیست ؟ ازکجا معلوم که در سایر نقاط گیتی هم این اصل برقرار نباشد و بنیان زندگی را روی مبارزه و مرگ قرار نداده باشند و اگر درسایر نقاط گیتی این اصل حکمفرما نیست چرا باید کرۀ خاک به تنهایی ملعون باشد . بازهم هستی همواره این نکته را در نظر داشته باشیم که ما هستیم و همواره خواهیم بود . زیرا اگر نبودیم آن وقت نیستی میشدیم و اگر نیستی می توانست وجود داشته باشد همان هستی بود و گرنه لازمه اش این بود که هستی وجود نداشته باشد و اگر وجود نمیداشت دیگر نیستی نبود و با نیستی همان هستی میشد و رشتۀ استدلال مطابق آن چه که دربالا گذشت ادامه می یافت . میراث پس از انتشار کتاب « راز بزرگ » از من پرسیدند که مقصودم از یاخته ها سلول ها و یا ذرات نا مرئی که صفات پدران و مادران را به فرزندان منتقل مینمایند چیست ؟ این یاخته ها و ذرات نا مرئی عبارت از موجودات کوچکی است که از پدران و مادران به فرزندان منتقل شده و در نسل های بعد باقی میماند . این موجودات خیلی کوچک که از اجداد باستانی به ما منتقل شده اند در وجود ما زنده هستند و ما آنها را به فرزندان خود منتقل مینمائیم و در وجود آنها هم زنده خواهند بود . احتمال دارد این موجودات کوچک همان چیزی باشد که سابقا موسوم به روح بود ولی روحی است که نظیر گذشته به کلی نامرئی نیست و گاهی از اوقات ذره بین دقیق آنها را می بیند ولی هنوز نتوانسته است به رازهای درونی آنها پی ببرد . بطوری که دانشمند بزرگ ذره شناس ژان روستان میگوید تمام آزمایش ها و صفات خوب و بد و حیات و خصائص جسمانی و روحانی اجداد بوسیلۀ این موجودات کوچک به فرزندان منتقل میشود . وقتی که من عرض میکنم اموات ما از هزاران سال به این طرف در وجود ما زنده هستند مقصودم همین موجودات کوچک است که نمایندۀ مردگان ما میباشد و وقتی که ما به نوبۀ خود مردیم بوسیلۀ آنها در وجود فرزندان خود زنده خواهیم بود . این موجودات کوچک چکیده زندگانی گذشته و حال نوع بشر هستند وضمنا چکیدۀ زندگانی هریک از پدران ما نیز می باشند و فرضا هم که ما بدون فرزند باشیم نخواهند مرد و بعد از مرگ ما باذرات دیگر دنیا ملحق میشوند و پس از میلیون ها و میلیاردها سال موجود دیگری بوجود میاورند . محو شدن برای ما بی نهایت دشوار و بلکه غیر ممکن میباشد که قبول کنیم در این جهان هیچ چیز از بین نمیرود و محو نمیشود . برای این که در چشم ماهرچه غیر ا زما باشد خارجی است و ما مشاهدۀ می کنیم که همه چیز از داخل به خارج میافتد و وقتی که به خارج افتاد اورا محو شده می پنداریم . ولی در جهان حقیقت غیر از این است و تمام وقایع در داخل گیتی اتفاق میافتد و محل خارج وجود ندارد که چیزی به خارج بیفتد بلکه همه چیز به داخل میافتد . موجودات دیگر همانطور که عنکبوت دریائی نمیتواند باما صحبت کند و نظریات خود را به ما بگوید یک روح یا فرشته که بقول ما روح مطلق است اگر وجود داشته باشد او نیز نمیتواند باما صحبت کند و نظریات خود را به ما بگوید . انهدام اگر در تمام جهان یک ذره بیمقدار که خود، جهان دیگری است از قوانین گیتی متابعت نمیکرد مدت های مدیدی بود که جهان ما دیگر این جهان نبود . ارتباط احتمال دارد که دانائی انسان به جائی برسد که بتواند با اجدادی که یک میلیون سال پیش ازاین در زمین زندگی میکردند مربوط گردد و با آنها صحبت نماید و از افکار و آزمایش های آنها برخوردار شود . تردید ندارد که از یک میلیون سال به این طرف اجداد ما آزمایش های زیاد بدست آورده اند که بهره یافتن ارآنها برای ما خیلی سودمند خواهد بود . اشتباه نشود ، ماهم اکنون نیز با اجداد یک میلیون سال قبل خود مشغول گفتگو هستیم زیرا نطفۀ حیات آنها که از پدران به فرزندان منتقل میشود در وجود ماست ولی محل گفتگوی ما وآنها سرزمین وسیع و بی پایان شعورباطن است یعنی سرزمینی است که اراده ظاهری ما در آن راه ندارد و نمی توانیم به طیب خاطر وارد این سرزمین بشویم ولی امیدواریم که در سایه پیشرفت علوم با ارادۀ خود وارد این سرزمین گردیم . بعد از مرگ وقتی که من فوت کردم این اراده و شعور ظاهر را از دست خواهم داد ولی اراده و شعور حقیقی من که شعور باطنی است باقی خواهد بود .فراموش نکنید که اراده و شعور حقیقی ما همان شعور باطن است که با نهایت دقت تمام امور حیاتی ما را اداره می نماید و بدون اینکه ما بدانیم غذا را در معده گوارش کرده و خون را در عروق به حرکت درآورده و ضربات قلب را منظم نموده و زندگی صدها هزار میلیارد جانور را که در بدن ماست مرتب می کند . این شعور وارادۀ باطن همه چیز را می داند و تمام وقایع عالم ازروز اول ایجاد تا این لحظه در خاطرۀ او محفوظ است . سوسک سوسک اگر یک قدم راه برود و یا دور کره زمین را بپیماید جز سوسک چیزی نخواهد بود یعنی یعنی جز خوشی ها و بدبختی ها ی سوسک چیزی را نخواهد یافت . ما هم اگر یک روز و یا صدهزار میلیون سال زندگی کنیم جز خوشی ها و بدبختیهای خودمان چیزی نخواهیم دید . همه چیز گرد است تمام ستاره هائی که ما درفضا مشاهده میکنیم مدور هستند وقتی که علت آنرا میپرسیم میگویند که این ستاره ها ازهر طرف مورد فشارچیزی هستند که البته هوا نیست و فضای خالی هم نمیباشد زیرا همه خوب میدانیم که فضای خالی مثل پستان همه چیز را میمکد و به جای اینکه باعث مدور شدن ستاره ها بشود انها را متلاشی مینماید . این چیز را که باعث مدور شدن ستاره ها میشود و نمیدانیم چیست موقت به نام فضا و اثیر نامیده اند . تردیدی نیست که نیروی « این چیز» خیلی زیاد است و هرگز هوا و یا بخار دارای این نیرو نمیباشد که در موقع سرد شدن ستاره ها انها را مدور کند و هنوز ستاره ای پیدا نشده که در موقع سرد شدن چهار گوش یا مستطیل باشد . آیا چون چشم ما مدور است همه چیز را مدور می بینیم . وآیا آنچه باعث گرد شدن ستاره ها میشود فشار خارجی نبوده بلکه فشار داخلی ستاره است که اطراف ستاره را به طرف مرکز کشیده و بالنتیجه ستاره را مدور میکند ؟ ! دانشمندان میگویند فضا دارای فشار است در اینصورت برای چه زمان دارای فشار نباشد زیرا ما همانطور که نمیدانیم زمان چیست فضا را نیزنمیداینم چیست . تغییرات آیا قوانین بزرگی که بر جهان فرمانروائی میکنند تغییر مینمایند ؟ ماهنوز نتوانسته ایم تغییرات این قوانین را ببینیم ولی اگر انسان را طوری میساختند که میتوانست چندین هزار سده زندگی نماید شاید این تغییر را می دید . ولی باید فهمید که مقصود از این تغییرات چیست و جهان به سوی چه مقصدی میرود که هنوز به آنجا نرسیده است . بعضی میگویند که جهان دروسط زمان مشغول حرکت است و بعضی عقیده دارند که جهان نظیر توپ لاستیکی است که آنرا باد کنند متدرجا بزرگ میشود . ولی باید دانست که جهان برخلاف عقیدۀ دسته اول در زمان حرکت نمی نماید بلکه جهان خود زمان است و به نزدیکترین احتمال جسم و روح و زمان و مکان یک چیز میباشد و به همین جهت است که امواج برق در یک لحظه به اطراف گیتی پراکنده میشود . پیوست : میدونم خیلی ها به نوشته های موریس مترلینگ علاقمند شدند بعضی هم به انتظار ادامه نوشته هاش بودند و هستند پس آپدیت هام روبه حول و قوه خداوندی ادامه میدم . درامتحانی که اداره از من گرفت قبول شدم..فقط یه جمله حرف زدم زود موافقت شد بعدش فهمیدم خیلی ها متقاضی بودند و من اخرین فرد بودم این هم یه اتفاق نادر، از این به بعد مشغول کار میشم واز طرفی دنبال تشکیل کلاس هستم . حتما باید کلاس تشکیل بدم وگرنه تمام زحمت هام طی این مدت هدر میره و از ادامه کار بازداشته میشم با حجم زیادی از کاری که این روزها دارم فکر می کنیم نتونم براتون کامنت بگذارم اگر وقت به من اجازه داد کامنت می گذارم واگر نه ببخشید. در موقعیت دیگه اینکار رو می کنم.. اما آپدیت ها رو ادامه میدم.. اگه از خودم نمی نویسم به این خاطر هست که یه کار رو شروع کردم وباید به اتمام برسونم مثل ماشینی که توی بزرگراه وارد شده و باید تا اخرش بره موریس ادامه دارد حتی اگر شب و روز برما گلوله بارد |
||
|
|
|
|
|
موریس مترلینگ / خدا و هستی هوش بزرگ بطوریکه سابقا گفتیم طبیعت دربارۀ هیچیک از جانداران به اندازۀ موریانه ناروائی نکرده است . موریانه سابقا جانوری است که بال ندارد و بواسطۀ نداشتن چشم هیچ چیزرا نمی بیند واندامش به قدری نرم است که اگر کودکی انگشت خود را روی شکمش بگذار خواهد ترکید و درمقابل کوچکترین مورچه ناتوان است و مغلوب میشود . دهان این جانور که برای جویدن چوب و تنه درخت خیلی خوب است به درد پیکار نمیخورد و نمیتواند مثل بعضی از حشرات بوسیلۀ دهان خود دفاع نماید و به همین جهت همینکه به تنهائی از لانه خارج گردید محو میشود . بزرگترین وسیلۀ دفاع او پناهنده شدن به لانه و یا شهر موریانه است .لانۀ موریانه خانه ومیهن او ویگانه وسیلۀ ادامه زندگی و هستی وی و حتی روح او میباشد با این وصف همانطوریکه زنبور عسل در اغاز فصل سرما کندوی خود را ترک میکند در فصل مخصوصی از سال موریانه لانه خود را ترک مینامید و دفعتا دژهای این شهر بزرگ و زیر زمینی را میگشاید و هزاران حشره از شهرخارج میشوند که بلافاصله در معرض خطر قرار گیرند . ما چون هنوز نمیدانیم که برای چه در فصل مخصوصی از سال موریانه درهای شهر زیر زمینی خود را میگشاید حق نداریم که این حرکت موریانه را حمل بر دیوانگی بکنیم بویژه انکه کارهای دیگر این جانور از حیث اهمیت به مراتب بیش از نبوغ انسان است . لیکن موریانه فکر این روز را کرده همانطوری که فکر هجوم احتمالی دشمنان خود را در سایر فصول سال به لانه نموده و مثل انسان و حتی خیلی بهتراز انسان برای دفاع خود اسلحه ساخته است . اسلحه موریانه برای دفاع شهر خود بقدری نیرومند است که در میان تمام جانوران درنده و چرنده و حشرات هیچیک نمیتواند بر این شهر فایق آیند و فقط مورچه هم با استفاده از غافلگیری وارد این شهر میشود . تنها دشمنی که موریانه در قبال آن ناتوان است انسان میباشد ولی باید دانست که انسان از موجودات جدید است و موریانه سابقا این موجود را نمیشناخته که برعلیه او خود را بسیج نماید و شاید در آینده وسایل دفاع برعلیه انسان رافراهم کند . با این وصف در حال حاضر صدماتی که موریانه به انسان میزند خیلی زیادتر از صدماتی است که ما به او میزنیم و جز بوسیله باروت و دینامیت به طریق دیگر نمیتوانیم لانه اش را خراب کنیم . در هرحال . . . . گفتیم اسلحۀ که موریانه برای دفاع خود ساخته خیلی بالاتر از اسلحه انسان است برای اینکه ما سلاح خود را از موجوداتیکه اطرافمان میباشد به عاریت گرفته ایم و از آهن و سرب و قلع و چوب و غیره اسلحه میسازیم در صورتیکه موریانه سلاح خود را مستقیما از سرچشمه زندگی تحصیل نموده . و این موضوع نشان میدهد که او خیلی زیادتر از ما به سرچشمه زندگی نزدیک است و به عبارت دیگر از حیث دانش چند میلیون سال از ما جلوتر میباشد . بلی موریانه موفق شده است که اسلحه خود را از وجود خود بسازد و به یک تعبیر این جانور موفق گردیده است که سلحشوری و رشادت را روح بخشیده و آنرا زنده کرده و برای دفاع خود بگمارد . اینست یکی از بزرگترین دلایل نبوغ این جانور که میتواند به میل خود هر نوع جانداری که خواست بوجود آورد در صورتی که تمایل و ارادۀ ما هرگز قادر نیست که مثلا به یاخته هائی که در نطفه ها و یا خون هست حکمفرمائی نموده و بالنتیجه وادارشان نماید که مثلا فرزند شما را خوشگل و یا زشت و یا مغزاو را ده مرتبه نیرومند تر از دکارت بسازد . ولی موریانه این کار را میکند و به همین جهت نوع مخصوصی از موریانه بوجود آورده که مظهر شجاعت و سلحشوری هستند و وقتیکه به دشمن حمله نمودند تا او را از پا در نیاورد آرام نخواهد گرفت . سلحشوران شهر موریانه موجوداتی هستند که اگر هیکل ما به اندازه موریانه بود و ضمنا همین چشم را داشتیم و دنیا را به همین شکل میدیدیم از دیدن انها لرزه برانداممان میافتاد زیرا هیچ اژدهای دمانی دهشت انگیزتر از سلحشوران موریانه نیست . سر و قسمت جلو بدن این سربازان کاملا زره پوش است و خصوصا شاخک های آنها وسیله پیکار میباشد از تمام بدن بزرگتر است . رویهمرفته بدن این سر بازان جز دو شمشیر سهمگین و یک سپر بزرگ چیز دیگر نیست و اما بچه ها ئی که شمشیر ها را به حرکت در می اورد بارعایت تناسب هزار مرتبه از پولاد محکم تر میباشد . این سر بازان شجاعت و رشادت مجسم هستند و هیچ وظیفه جز جنگ ندارند و به قدری وظیفۀ جنگی انها درخور اهمیت است و بطوری موریانه آنها را کارشناس جنگی آفریده که حتی از وظیفۀ غذا خوردن انها را معاف کرده است . شاخکهای جنگی سر بازان بقدری بزرگ و قطور است که سربازنمی تواند آنرا برای غذای خوردن و لقمه در دهان گذاشتن مورد استفاده قرار دهد و به همین جهت عده مخصوصی از موریانه ها مامورند که به آنها غذا بدهند و لقمه را در دهانشان بگذارند . همانطور که یک ارتش بشری دارای صنوف مختلف است سلحشوران موریانه هم صنف های مختلفی دارند و در یک شهر حتی تاپنج صنف سرباز دیده شده است . در بعضی از شهرهای موریانه نوع مخصوصی از سلحشوران دیده میشوند که به تعبیر ما باید انها را اژدرانداز و یا بمب انداز نامید . این سلحشوران شاخک ندارند ولی در عوض روی سر چیزی شبیه خرطوم فیل دارند و از این خرطوم مایه لزجی به خارج پرتاب میشود که دشمنان را در فاصلۀ سه سانتی متری به قتل میرساند . تاثیر این مایع لزجی به قدری زیاد است که موریانه های نابینا شب ها با حمایت سربازان خود از لانه خارج شده و برای کندن و جمع آوری نوعی از علف مناطق حاره که بدان خیلی علاقمند هستند مسافات زیادی را می پیمایند . « بو کینون » دانشمند موریانه شناس موفق شده است که در جزیرۀ « سراندیب » بوسیلۀ دستگاه ما نیزیوم از حرکت شبانه موریانه عکس بردارد طرز حرکت اینست که دو ردیف از سربازان طرف راست و چپ خط سیر موریانه ها میایستند ولی پشت آنها به موریانه و خروطوم خطر ناکشان به طرف خارج است تا اگر دشمنی امد و خصوصا اگر مورچگان مزاحم آنها شدند دفاع نمایند . در وسط این دو صف منظم کارگران موریانه با کمال انتظام و با ردیف ده نفری حرکت میکند و بوکینون مشاهده کرده بود که درآن شب مدت پنج ساعت موریانه ها نظیر جوی آب از مقابلش عبور میکردند پس از بزرگ کردن عکسهائی که « بو کینون » ان شب برداشت نتایج زیر را بدست آورد : در یک متر راه هشتصد تا 1000 موریانه حرکت میکردند و یک متر راه را بطور متوسط در یک دقیقه طی مینمودند و اگر برای تسهیل حساب کردن حد متوسط شمارۀ موریانه را در یک مترراه هزار موریانه بگیریم در پنج ساعت سیصد هزار موریانه از مقابل دانشمند موریانه شناس عبور کرده است . در عکسهائی که همان شب بو کینون برداشته نکات زیر هم روشن شد : در مسافتی به طول 55 سانتی متر هشتاد سلحشور طرف راست و 51 سلحشور طرف چپ نگهبانی میکردند بنابراین به طور متوسط در یک متر راه 238 سرباز نگهبانی مینمودند . یک شب که موریانه از جمع آوری خواربار مراجعت میکردند مورد حملۀ مورچه ها قرار گرفتند و در این شب دکتر بوکینون ضمن عکسهائی که برداشته حساب کرده است که برشمارۀ نگهبانان در طرفین خط سیر موریانه ها به نسبت زیاد افزوده شده و نگهبانان مدت چند ساعت با مورچه ها پیکار نمودند تا وقتی تمام کارگران به شهر موریانه بازگشتند و آنوقت نگهبانان با انتظام مراجعت کردند . فکر کنید که اگربشر نابینا بود و در چنین حالی مورد حملۀ دشمن قرار میگرفت چه می توانست کرد . « اسمیت مان » موریانه شناس دیگر حکایت می کند که یکی از انواع موریانه دارای پیگرد « اکتشاف کننده » هستند و پیگردان پیشاپیش کارگردان و در اطراف آنها حرکت کرده و در بلندی ها گوش فرا می دهند و همین که صدای دشمن را شنیدند با سوت مخصوصی که شنیده میشود دیگران را خبردار می کنند که در حرکت تسریع نمایند و خصوصا با این سوت به سربازان اطلاع می دهند که برای پیکار آماده باشند . نظریه بزرگترین دانشمندان انشتین بزرگترین دانشمند ریاضی و فیزیک که صاحب نظریه معروف نسبی است و بزرگ ترین دانشمند ذره شناس ادنگتون که عمر خود را وقف ذره شناسی نموده و اولی جهان بی پایان را از مد نظر گذرانده و دیگری جهان ذرات را که خود دنیای بی پایان دیگری است مورد بررسی قرار داده چنین میگویند . « در جهان چیزی هست که نمیدانیم چیست و کاری میکند که نمیدانیم چه کاری است » انتظار امروز منتظر فردا هستیم و فردا که شد انتظار پس فردا را داریم و پس فردا منتظر هفتۀ بعد و آن هفته منتظر سال بعد و سال دیگر منتظر سالهای آینده می باشیم . تا وقتیکه جوان هستیم تصور میکنیم انتظار ما برای تشکیل خانواده است و پس از زن گرفتن و بوجود آمدن فرزندان تصور میکنیم که انتظار ما برای پس انداز و گرد آوردن اندوخته جهت روزگار پیری است . در روزهای سالخوردگی هم مرتبا انتظار فردا را داریم و شگفت اینجا است که نظیر عاشقی که در انتظار معشوق باشد و دقیقه شماری نماید سعی می کنیم که هر چه زودتر امروز بگذرد و فردا بیاید . یک وقت متوجه میشویم که انتظار ما برای و صول فردا هیچ علتی نداشته جز این که منتظر مرگ بودیم . . . . آری آن چه از آغاز حیات در انتظارش بودیم همین است . پیوست : ادامه دارد... |
||
|
|
|
|
|
نویسنده : موریس مترلینگ / خدا وهستی موجودات باهوش در میان جانوران باهوشتر از همه سگ آبی و موریانه و زنبور عسل و مورچه است ولی نظر به اینکه تقریبا نژاد سگ آبی از بین رفته نمیتوانیم زندگی این جانور را مورد بررسی قرار دهیم و اطلاعات ما درخصوص آن جانور خیلی ناقص و محدود به سرگذشتهای جهانگردان گذشته است که این جانور را دیده اند . ولی در عوض به زنبور عسل و موریانه دست داریم و میتوانیم باکمال دقت زندگی آنانرا مورد بررسی قرار دهیم . بابررسی در زندگی این جانور باهوش به این نتیجه میرسیم که زنبور عسل و مورچه و موریانه براثرممارست میلیون ها سا ل و ترقی تدریجی به یک درجه از زندگی اجتماعی و اقتصادی رسیده اند که محال است ما به این زودی بتوانیم نائل به آن ترقیات گردیم. زندگی اقتصادی این جانوران به قدری دقیق و منظم است که در لانۀ مورچه و کندوی زنبور عسل و موریانه که تمدنشان خیلی زیادتر از مورچه می باشد مدفوع هم قابل خوردن است و آن را هزاران مرتبه گوارش کرده و باز می خورند . زندگی اجتماعی این جانوران به درجه ای از تکامل رسیده که سود افراد در قبال جامعه به کلی از بین رفته و سود شخصی در قبال سود عمومی حتی به اندازۀ یک ذرۀ بی مقدار ارزش ندارد. گویی کندوی زنبور عسل و یا لانۀ موریانه شبیه به بدن انسان است و همان طور که در بدن انسان هر روزی میلیونها یاخته و میکروب می میرند و یاخته ها و میکروبهای جدید به جا ی آنها می آیندو مرگ و تولد آنها اصلا در قبال سود بدن انسان ، مورد توجه نیست در لانۀ موریانه هم هزارها موریانه برا ی سود عمومی یعنی سود لانه و یا نژاد موریانه تلف می شوند بی آنکه مرگشان کوچکترین اهمیتی داشته باشد. پس معلوم می شود این موضوع یک قاعده کلی است و به هر اندازه که علوم پیشرفت می نماید باید این طور بشود ولی نیاید فراموش کرد که علم را جهان یا طبیعت به ما تلقین می نماید و محال است که ما جز طبیعت ناصح دیگری داشته باشیم نتیجه این می شود که جهان – طبیعت و یا هر چیز دیگری که باشد علوم را به ما تلقین می نماید که مطابق میل خود ما را به طرف مقصد معینی ببرد ولی اگر رسیدن به مقصود شبیه به مقصود رسیدن موریانه باشد که پس از میلیونها سال آزمایش و ممارست دارای این زندگی شده است زندگی بشر در یک میلیون سال دیگر خیلی سهمگین خواهد بود مورچه اگر مورچه نبود موریانه نسل بشر را در افاق استوایی بر می داشت و براثر وجود این دشمن سهمگین است که موریانه فرمانروای مناطق گرم نیست ولی اگر مورچه نبود به نزدیکترین احتمال موریانه دارای این تمدن عجیب نمی شد زیرا لزوم مبارزه با این دشمن مهیب که از پنج میلیون سال به این طرف سر راه موریانه ظاهر شده او را وادار کرد که سازمان زندگی خود را به کلی تغییر بدهد . پس به یک تعبیر به قول شاعر، عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد زیرا بر اثر وجود این دشمن سهمگین بود که این همه ترقیات نصیب موریانه گردید و البته فداکاری های بزرگ راهم تحمل کرد زیرا موریانه برای دفاع در قبال مورچه ناچار شد که به کلی از روشنائی آفتاب صرف نظر نماید و تمام عمر را در شهر های زیرزمینی زندگی کند و دژهای مستحکم برای جلوگیری از دشمن و انبارهای متین برای ذخیره خواربار، بسازد و کشتزارهای زیرزمینی را کشت و زرع بکندو به نیروی علم شیمی کمبود خواربار را تامین نماید و قسمتی از قوای خود را صرف اسلحه کرده و همواره پادگان نیرومندی در دژها نگاه دارد و چون شهر آنها زیرزمینی است ناچار شود که به وسائل عجیب و جالب توجه هوای شهر را مرتبا تجدید نموده و در عین حال هوای آن را همواره به یک درجه نگاه دارد و خصوصا نسل خود را زیاد کند که بتواند با حریف پیکارنماید اینک می خواهیم بفهمیم که اگر انسان هم نظیر موریانه با دشمن مهیبی برخورد میکرد که مثل خود انسان دارای هوش و ذکاوت و نیروی افکار بود چه می کرد ؟ و آیا می توانست مثل موریانه از خود دفاع نماید و دشمن را عقب براند زیرا از وقتی که تاریخ بشر به وجود آمده در میان جانوران دشمنی نداشته ایم که از حیث هوش و ابتکار با ما برابر باشد و همواره بزرگترین دشمن نوع انسان خود او بوده است . گر چه این دشمن که منتهی به جنگ های زیاد و رقابت ها و مسابقه های حیاتی شده چیزهای بسیار به ما آموخته و حتی می توان گفت که ما نود در صد علوم خود را در سایۀ این رقابت ها تحصیل کرده ایم ولی دشمن ما در هیچ یک از دوره های تاریخی اجنبی نبوده بلکه خود ما بوده ایم و چیز تازه ای نداشته ایم که حریف نداشته باشد . واقعا اگر روزی دشمنی مهیب از یکی از ستارگان آمد آنوقت چه خواهیم کرد و آیا می توانیم مثل موریانه به هیئت اجتماع دفاع کنیم . ولی آنچه بیشتر قابل قبول می باشد این است تا وقتی که این دشمن خارجی و غیر انسانی بوجود آید خود انسانها در منازعات داخل یکدیگر را از بین برده اند ما تصور می کنیم که چون موفق به اختراعاتی شده ایم بر جهان پیشی گرفته و ثابت کرده ایم که باهوش تر از جهان هستیم غافل از اینکه تمام اختراعات و تمام ماشین های ما پرتویی از اختراعات طبیعت است یعنی بدون این که متوجه باشیم از اختراعات جهان تقلید کرده ایم . این پاسخ پرسش بعضی است که بعد از انتشار کتاب موریانه به من می گفتند هوش و ذکاوتی که در این کتاب به موریانه منسوب می نمایی هوش خود او نبوده بلکه موهبتی است که آفریننده یا جهان و هر کس که به جایش باشد به موریانه اعطا کرده است . ولی آنهایی که این پرسش را کرده اند باید متوجه باشند که اگرموهبت طبیعت این اندازه شامل موریانه شده برای این است که موریانه راه را برای رسیده این موهبت گشوده در صورتی که ما راه وصول تمام موهبت های طبعیت را بسته ایم و فقط کمی از این مواهب شامل حال ما شده است .
ادامه د ا ر د ..................
پیوست : می تونی به پیوندهای وبلاگم یه نگاه بندازی انوقت متوجه میشی میتونی رو من حساب کنی یانه ! !
پیوست بعدی : تاییدیه برداشته شد |
||
|
|
|
|
|
موریس مترلینگ / خدا و هستی یک جانور توانا موریانه از جانورانی است که سلاح ندارد و اگر به او حمله کنند نمیتواند دفاع کند . در صورتیکه جانوران متمدن دیگر مثل زنبور عسل و مورچه دارای سلاح هستند و با شدت دفاع میکنند . می تواندپرواز نماید و روزی هم که لاب در می آورد بر این است که از لانه خود خارج شده و محو گردد . موریانه یک جانور سنگین است و مثل مورچه چستی و چالاکی ندارد که با استفاده از دویدن جان خود را نجات بدهد. بدن موریانه خیلی نرم ومثل کرم خاکی است وشاید به واسطۀ همین نرمی است که تمام چرندگان و پرندگان و بسیاری از حشرات با تمایل مفرطی خواهان گوشت او هستند و می خواهند موریانه را بخورند و این جانور به طوریکه گفته شد بواسطۀ نداشتن وسیلۀ دفاع در معرض خطر است. یکی از بزرگترین دشمنان موریانه روشنائی آفتاب و سردی و گرمی هوا است زیرا اگر موریانه در معرض روشنائی هوا قرار گیرد تلف خواهد شد و چنانچه درجه گرما از بیست درجه کمتر و یا از سی و شش درجه زیادتر شد تلف می شود. این جانور برای غذا و کشاورزی خود احتیاج زیادی به آب دارد ولی محل زندگانیش در نقاطی است که سالی دو ماه یک قطره باران در آنجا نمی بارد و دراین مدت گرمای هوا به طور متوسط چهل یا چهل و پنج درجه بالای صفر است. حاصل اینکه همان طور که طبیعت به انسان روی عدم مساعدت نشان داده با موریانه نیز مساعدت نکرده و حتی عدم مساعدت طبیعت به این جانور خیلی زیادتراز انسان است با این وصف معذلک میلیون ها سال قبل از این که انسان بوجود بیاید این جانور وجود داشته و هنوز هم موجود است و با استفاده از نیرویی که ما نامش را غریزه می گذاریم و در انسان به هوش و ذکاوت تعبیر می شود به زندگی خود ادامه می دهد. واقعا هیچ دلیلی وجود ندارد که غریزۀ جانوران غیر از هوش انسان باشد و ما چون به ماهیت زندگی جانوران پی نمی بریم غریزۀ آنان را یک نیروی بی اراده و نابینا می دانیم در صورتی که برای هوش خود قائل به بینایی و اراده می باشیم . موریانه با استفاده از نبوغی که از نبوغ انسان زیادتر است علیرغم عدم مساعدتی که طبیعت به او کرده موفق شده است که بوسیلۀ ساختن شهرهای بزرگ و مسدود، خود را از سرما و گرما حفظ کند و در این شهرهای بزرگ همواره در جۀ گرما را به یک میزان نگاه دارد و با ترکیب اکسیژن هوا با ئیدروژنی ها پیوسته آب کافی در دسترس خود داشته باشد و کشتزارهای بزرگ زیرزمینی بوجودآورده و انواع محصولات را در آنجا کشت و زرع نماید و برای دفاع در مقابل دشمنان اسلحۀ مخوف بسازد. برای پنجاه تن از دانشمندان موریانه شناس که عمر خود را صرف بررسی زندگی و تمدن موریانه نموده اند محقق است که اگر دشمنان موریانه «سرما و گرما» و دشمنان جاندار او «که از همه خطرناک تر مورچه است» وجود نمی داشت امروز موریانه فرمانروای زمین بود و اقلا انسان را از مناطق گرم بیرون می کرد . هم اکنون در مناطق استوایی وقتی موریانه به هیئت اجتماع به آبادی ها حمله ور می شود ساکنان آبادی هیچ چاره ندارند جز اینکه فرار کرده و مساکن خود را برای موریانه به جا باقی بگذارند. «در آفریقا موریانه را به نام مورچه سفید میخوانند.» شهر موریانه بدوا باید دانست موریانه هایی که در افاق ما زندگی می کنند از انواع پست موریانه هستند و نسبت آنها به موریانه های آفریقایی شبیه به نسبت ما به قبایل وحشی مرکز آفریقاست. موریانه های نژاد عالی ،همان هایی هستند که در مناطق گرمسیر –آسیا –آفریقا – آمریکا –استرالیا زندگی می کنند و شهرهای بزرگی می سازند که بلندی آنها به ده متر و پیرامون دائرۀپایۀ آنها به پنج یا شش متر می رسد و جهانگردانی برای اولین بار این ساختمان ها را می بینند قرین حیرت بسیار می شوند غافل از اینکه لانۀ حقیقی موریانه زیر زمین است و شهری که مثلا ده متر در سطح خاک بلندی دارد به همین اندازه و شاید چندین برابر زیر زمین رفته است. گنبد عظیمی که روی شهر موریانه گذاشته به قدری محکم است که هیچ کلنگی نمی تواند آن را سوراخ کند و فقط بایستی بوسیله باروت و یا دینامیت آن را ویران کرد و به همین جهت است که بررسی اوضاع زندگی این جانور این همه دشوار است و با اینکه عدۀ زیادی از دانشمندان بزرگ عمر خود را وقف شناسائی احوال و اوضاع زندگی این جانور نموده اند هنوز به تمام رموز زندگی آنها پی نبرده اند. زیرا در حال عادی به داخل شهر موریانه راه ندارند و اگر آن را ویران کنند جز انبوهی از این جانور کوچک چیز دیگر به نظرشان نمی رسد و اسرار زندگی موریانه کشف نمی شود. ولی بر خلاف موریانه ،بررسی اوضاع زندگی زنبور عسل آسان می باشد زیرا می توان زنبوران را در کندوهای شیشه ای جا داد و از خارج اعمال آنها را نگریست و حال آنکه اگر موریانه را در محفظه های بلورین جا بدهید بلافاصله از پشت محفظه آن را اندود می نماید و مانع بینایی انسان می شود زیرا به طوری که گفتیم موریانه نمی تواند تحمل روشنایی روز را بکند . تازه اگر با کمال دقت گنبد بزرگ را بشکافند و به داخل شهر راه یابند باز هم نمی توانند به تمام اسرار پی برد زیرا اقامتگاه حقیقی موریانه زیر زمین است و گنبد بزرگی که روی لانۀ او دیده می شود انبوه خاک هائی است که از زیر زمین بیرون آورده و ناچار بوده است که انها را دور نماید ولی بعد در صدد استفاده از خا کها بر آمده و آنها را به صورت اقامتگاه دیگری درآورده است. با تمام دشواریی های که برای بررسی اوضاع زندگی این جانور موجود است باز هم دانشمندان موریانه شناس چون «شتمان» آلمانی و «هاگن» سوئدی و « کراسی » انگلیسی و «هاویلاند» امریکائی و« لسپس» فرانسوی و «سیلوستری» ایتالیائی و پنجاه و یک تن ازبزرگان علم الحیات و حشره شناسی که عمر خودرا وقف بررسی زندگی این جانور نموده اند نائل به کشفیاتی شدند که نشان میدهد تمدن موریانه نه تنها میلیونها سال قدیمتر از تمدن زنبور عسل و مورچه بوده ( تمدن دو جانور اخیر میلیون ها سال برتمدن انسان پیشی داشته است ) بلکه دارای اصول و اساسی است که اگر انسان بخواهد همیشه زندگی اجتماعی خود را اصلاح نماید باید آن تمدن را سرمشق و یا اقلا مورد توجه قرار دهد . ماتصور میکنیم که چون موفق به اختراعاتی شده ایم ازجهان پیشی گرفته و ثابت کرده ایم که باهوشتر ازجهان هستیم غافل از اینکه تمام اختراعات و تمام ماشین های ما پرتوی از اختراعات طبیعت است یعنی بدون اینکه متوجه باشیم از اختراعات جهان تقلید کرده ایم . مثلا تلمبه های ما جز تقلیدی از تلمبۀ قلب چیز دیگر نیست و پیچ و مهرۀ ماشین های ما تقلیدپیچ و مهرۀ اعضای بدن است و دستگاه عکاسی ما تقلید چشم و تلگراف ما تقلید سلسلۀ پی های بدن و تلگراف بی سیم ما تقلید انتقال فکر ما میباشد . این پاسخ پرسش بعضی از اشخاص است که بعد از انتشارکتاب « موریانه » من میگفتند هوش و ذکاوتی که تو در این کتاب به موریانه منسوب می نمایی هوش خود او نبوده بلکه موهبتی است که آفریننده جهان و یا هرکسی که به جایش باشد به موریانه اعطا کرده است . ولی آن هائیکه این پرسش را کرده اند باید متوجه باشند که اگر موهبت طبیعت این اندازه شامل موریانه شده برای این است که موریانه راه را برای رسیدن به این موهبت گشوده در صورتیکه ما راه وصول تمام موهبت های طبیعت را بسته ایم و فقط کمی از این مواهب شامل ما شده است . پی نوشت : نوادگان دنیای مجاز، نوادگان این زمین خاکی اند هر جا رویم آسمانمان همین رنگ است بیایید آسمانی بودن را خود در درون تمرین کنیم ادامه د ا ر د . . . |
||
|
|
|
|
|
نویسنده : موریس مترلینگ / خدا و هستی پشیمانی من من میدانم که جهان – آفریننده و هرکس دیگر که باشد فریب مرا نخواهد خورد و بیانات من دربرابر اظهار پشیمانی و توبه کردن او را گول نخواهد زد . من میدانم بزرگترین گناه آن است که تصور کنیم دنیا – آفریننده و غیره گول مرا خواهد خورد و من میتوانم روز بازخواست با اظهارات خود اورا فریب دهم . بنابراین برای چه روز بازپرس به تصنع اظهار پشیمانی کنم و احساساتی ازخود بروز بدهم که هیچ در قلب من نیست . پس بهتر این است که در مقابل دنیا ایستاده بگویم من همانم که تو مرا به این شکل بوجود آوردی و اگر میخواهی کسی را تنبیه کنی خودت مرا تنبیه کن رضایت ما راضی نیستیم که از این دنیا به دنیای دیگر برویم و جزء عالم جاویدان بشویم ولی می دانیم که قبلا جزو عالم جاویدان بودیم و از آنجا به این عالم آمده ایم و معلوم نیست که برای چه در همان عالم نماندیم و چه احتیاجی داشتیم که به این دنیا آمدیم . فهمیدن اگر ما می توانستیم بفهمیم که دنیا چیست از ان پس دنیا دیگرآنچه هست نبود و ما هم آنچه هستیم نبودیم برای اینکه فهمیدن یعنی برابر و یا بزرگتر شدن. هوش ما ما چون دارای فکر و هوش هستیم خود را اشرف مخلوقات می دانیم وتصور می کنیم که هوش و فکر ما یگانه مجرایی است که هوش دنیا می تواند از آنجا خارج شده و خود را بروز بدهد و غیر از این مجرا راه خروج و ظهور از هر طرف بر او مسدود است. ولی غافل ازاین هستیم که به همان اندازه که در دنیا موجود جاندار و حتی بیجان هست همان اندازه هم فکر و هوش وجود دارد و هر یک از این موجودات جاندارو بی جان مجرایی هستند که هوش دنیا از انجا ظاهر می شود. خودخواهی ما سبب شده است که تصور می کنیم از تمام موجودات عالم برتریم و حال آنکه یک حباب ناچیز بر سطح اقیانوس عظیم دنیا چیز دیگر نیستیم . ما به قدری کوچک هستیم که هنوز نتوانسته ایم نظیر موریانه خانه بسازیم سازمان اجتماعی و اقتصادی خود و تصمیمات کار و سیاست خود را به پایۀ تکامل سازمان سیاسی و اجتماعی موریانه برسانیم . شاید هزارها سال دیگر لازم باشد که بتوانیم از حیث فیزیک و شیمی و تهیۀ خواربار و انبار کردن آن و تهیۀ وسایل گرم کردن و سرد کردن هوا و غیره به پای موریانه برسیم فراموش نکنید که موریانه اقلا چهل میلیون سال قبل از ما به وجود آمده و در طی مدت طولانی عمر خود سختی ها دیده و آزمایش هایی حاصل کرده که ما به این زودی حاصل نخواهیم کرد . یکی از بزرگترین مصائبی که در ادوار گذشته برای موریانه پیش آمد این بود که هوای صفحات شمالی زمین ناگهان سرد شد و این جانور ناچار گردید که زندگی خود را با مقتضیات جدیدوفق دهد و بعد به طرف منطقۀ گرمسیر مهاجرت نماید . سرد شدن هوا سبب گردید که موریانه برای زندگی به اعماق زمین پناه ببرد و همین موضوع سبب شد که پرهایش از بین برود و به کلی کور گردد . فکر کنید که اگر خورشید دفعتا خاموش شد و یا آب و هوای این کره ناگهان منجمد گردد و مثلا درجۀ سرما به 200درجه زیر صفر رسید آنوقت تکلیف ما چیست ؟. اگر واقعا به طوری که علمای امروزپیش بینی میکنند زمین در چندین هزار سال دیگر سردبشود ما چاره نداریم جز اینکه مثل موریانه به اعماق زمین پناه ببریم تا بتوانیم خود را به مرکز کره خاک که هنوز گرم خواهد بود نزدیک کنیم و هیچ معلوم نیست که قادر باشیم با مهارت و زبردستی موریانه زندگی خود را با اوضاع جدید وفق دهیم . ما هنوز نمی توانیم نظیر موریانه مواد غذایی خود را پس از گوارش برای دومین بارصرف نماییم و نیز قادر نیستم مثل این جانور در میان نوع بشر موجودات خاصی را بوجود آوریم که هر یک برای کار مخصوصی متناسب باشند و گویا تصدیق بنمائید که این اختراع موریانه از حیث اهمیت خیلی درخشنده تر از جدیدترین اختراعات ما مثل بی سیم و هواپیما و غیره است این موضوع یکی از بزرگترین اصلاحات اجتماعی است که موریانه بدان نائل آمده ولی ما تنها قادر به ایجاد انسانهایی نیستیم که هر یک بتواند کار ویژه ای را انجام بدهند بلکه هنوز نمی توانیم به طیب خاطر فرزند ذکورو یا اناث بوجود آوریم . اگرما به اندازه موریانه فهم داشتیم می توانستیم به طیب خاطر پهلوانان و دانشمندان و متفکرانی بوجود آوریم که بلافاصله پس از ورود به عرصۀ اجتماع استعداد خود را بروز بدهند . آیا حدس می زنیم متفکری که مغزش صد مرتبه نیرومند تر از نیوتون باشد چگونه در ظرف چند ساعت می تواند علوم بشری را به اندازه چندین قرن جلو ببرد . آری اگر ما می توانستیم هر کس را برای کارویژه بوجود آوریم که حد اعلای استفاده را از او بکنیم آنوقت شاید می فهمیدیم که برای چه زنده هستیم و چرا بوجود امده ایم و چرا باید این همه رنج و تعب را که عاقبت منتهی به مرگ می شود تحمل نماییم. آنوقت شاید می فهمیدیم که این همه رنج وتعب بدون فایده و مقصود نیست و دنیای حقیقی غیر از دنیایی است که ما مشاهده می کنیم . ما هنوز نتوانسته ایم نظیر موریانه یکی از اندامهای بدن خودرا بیش از دیگری تقویت نماییم و مثلا کاری کنیم که مغز ما ده مرتبه بزرگتر شود درصورتی که موریانه به خوبی از عهدۀ این کار بر آمده و در سایۀ تقویت جهاز تناسلی موریانه ماده موفق شده است که نسل موریانه را به نسبت خارق العاده، زیاد کند و نیز شاخک های سربازان خود را طوری تقویت نموده که می تواند با دشمنان خطرناک جنگیده و برآنها فائق آیند. پی نوشت : زندگی ادامه داره حال خوشی ندارم مثل همه. ولی مهم این هست که می گذره کامنتدونی تاییدیه داره / دوست ندارم فیلم سینمایی بشیم برای هرکی تازه پاش رو تو جمعمون گذاشته ویا می گذاره / دوست ندارم وبلاگهامون برای خواندن تلخترین کلامها جذاب بشه / دوست ندارم کامنتهای کذایی برای تازه واردین جالب جلوه کنه تا جایی که ممکنه تایید نمی کنم / عبور باید کرد / صدای باد می آید / عبور باید کرد ادامه دارد . . . |
||
|
|
|
|
|
نویسنده : موریس مترلینگ / خدا و هستی مرگ هنگام مردن آنچه باعث آزار ما میشود زندگی است نه مرگ ، زیرا مرگ جز پایان شکنجه های زندگی چیز دیگرنیست و آزار ندارد . در مواقع عادی هر شب زندگی ما جای خود را به خواب واگذار می کند و عقب میرود و حال اگر در موقع مردن هم جای خود را به مرگ واگذار کرد و عقب رفت و هیچ مقاومتی ننمود و باکمال راحتی خواهیم مرد . دورۀ عمر دورۀ عمر من هشتاد – نود ویا صد سال است و این مدت در یک اطاق چند متری و یا در یک عمارت چند اشکوبی و یا در یک شهر چند میلیونی و یا در کره خاک زندگی میکنم . به عبارت ساده دورۀ عمر و مکان من یعنی زمان و مکان دنیای عمر من محدود است . ولی من میدانم که دنیای من در دنیای دیگری قرار دارد که اول و آخرش معلوم نیست و بی پایان میباشد در این صورت چگونه توقع دارید که من در وسط دنیای متضاد « که اولی محدود و دومی نامحدود است » چیزی بفهمم . من مدت هشتاد نود سال و یا زیادتر زحمت میکشم و ذره ذره چیزهائی درک مینمایم ولی بعد از مرگم تمام افکار که من بازحمات بسیار تحصیل کرده بودم ازبین رفته و متفرق شده و جسم بی جان من باقی میماند . و آن وقت باید صدها هزار میلیون سال دیگر طول بکشد که خود من و یا شخصی مثل من بوجود اید و مجددا بازحمات زیاد چیزهائی درک نماید و سپس بمیرد و افکار او از بین برود . گوئی دنیا زمانی سیر قهقرائی و زمانی پیشرفت دارد و مرتبا جلو و عقب میرود . اشکال این جاست که در دنیای بی پایان اول و اخر و عقب و جلو وجود ندارد . تفکرات ما بزرگترین افتخار ما به معنویات ماست و از این جهت خود را برتر از سایر موجودات بلکه بالاتر از دنیا میدانیم که دارای فکر و عقل هستیم و به علوم مختلف پی میبریم . ولی نباید از نظر دور کرد که تمام معنویات ما یک سلسله تصورات بشری است که فقط در نظر ما جلوه دارد برای اینکه هنوز نتوانسته ایم که بهتر و بالاتر از آن را دریابیم برای اینکه مغز و چشم و گوش و سایر اعضای داخلی و خارجی بدن ما طوری آفریده شده که قادر به درک چیز های دیگر نیست . جهان دنیا برای چه ما و سایر موجودات را بوجود آورد ؟ . . . آیا برای این ما را بوجود آورد که خود را تنها می دید و در تنهائی خویشتن را سعادتمند نمی دانست ؟ ! . . . و آیا برای اینکه او سعادتمند نیست ما و سایر موجودات هم سعادتمند نیستیم ؟ ! ولی فراموش نکنید که وقتی ما در خصوص تصمیمات جهان – آفریننده و یا هرچیز دیگر که به جایش بگذارید صحبت میکنیم عینا مثل این است که یک پشه بخواهد در خصوص تصمیمات ماکه انسان هستیم صحبت و تفکر نماید و یا کور مادرزاد بخواهد رنگهای مختلف را توصیف کند . نگوئید هرگز نگوئید کاری راکه خدا تا کنون انجام نداده بعد هم انجام نخواهد داد . زیرا – خدا – جهان آفریننده و هرکس دیگر که باشد تمام کارهائی راکه اینک به انجام میرساند سابقا به انجام رسانیده و تا پایان عالم هم به انجام خواهد رسانید تنها یک کار هست که جهان – آفریننده و غیره نمی تواند انجام بدهد و آن بوجود اوردن « نیستی» است زیرا اگر نیستی را بوجود می آورد و یا می توانست بوجود آورد خود از بین میرفت . ولی باید متوجه بود که نیستی از تصورات مغزماست و ما به این جهت نامش راهیچ گذاشته ایم که نمی دانیم چیست . تجدید زندگی به من میگویند آیا مایل هستی که زندگی این دنیای تو تجدید شود و بار دیگر در کرۀ خاک زندگی نمائی ؟ ! اشخاصی که این پرسش را می کنند تصور می نمایند که من بعد ازمرگ دچار بدبختی خواهم شد و به همین جهت شاید برای نجات از این بدبختی مایل باشم که زندگانی خود را تجدید کنم . ولی ارآن ها میپرسم که آیا قبل از زائیده شدن بدبخت بوده ام ؟ . . . و در صورت پاسخ منفی به چه دلیل بعد از مرگ بدبخت خواهم شد ؟ ! به من میگویند چون ازبین میروی بد بخت میشوی زیرا هیچ شدن بدبختی ابدی است . . . ولی غافل از این که در جهان بی پایان جای هیچ و نیستی وجود ندارد و همه چیز هستی است . ما تصور میکنیم که چون بعد از مردن فکر ما از بین میرود بنابراین نیست خواهیم شد ولی متوجه نیستیم که برای زندگی و هست بودن لازم نیست که حتما فکر داشته باشیم . تمام موجوداتی که فکر ندارند و حتی موجوداتی که اصلا به فکرما نمی رسند همواره بوده و خواهند بود و همواره بود و محال است که ما بتوانیم چیزی راتصور کنیم که و جود نداشته باشد . درسلمانی وقتی وارد دکان سلمانی میشوید و او موهای سرتان را ماشین میزند و آنها را قطع می نماید آیا متوحش میشوید ؟ در این صورت برای چه از مرگ که جز چند رشتۀ کوچک و چند روز و یا چند سال از عمر شما چیزی را قطع نمینماید متوحش هستید ! هرقدر روزهای اینده کمتر باشد امید من برای وصول به حقایق دنیا زیادتر میشود . عمرمن من هیچ اهمیت نمیدهم که عمر کوتاه باشد و زود بمیرم زیرا یقین دارم که بعد ازمن زندگی باقی است و بدون اینکه من باشم حیات به خط سیر خود ادامه می دهد . پی نوشت : ادامه دارد |
||
|
|
|
|
|
نویسنده : موریس مترلینگ / خدا و هستی شیطان اگرشیطان حقیقتا وجود داشته باشد چرا مطابق عقیده ما باید شرورتر از انسان باشد؟خواهید گفت:برای اینکه عاقل تر و چیزفهم تر و باهوش تر از ما است ولی کسی که عاقل تر و چیزفهم تر و باهوش تر از ماست چگونه ممکن است شرارت کند. بیچاره شیطان که در کره خاک بدنام است.زیرا شیطان جزخود ما هیچکس نیست و ما به امیداین که خویشتن رادر حضورخودمان تبرئه کنیم تمام کینه ها و حسد ها و دشمنی ها و بیرحمی ها ی خود را دروجود موهومی به نام شیطان جا داده ایم حیرت واقعا شنیدن بعضی از داستانهایی که سابقا اجداد ما به آنها اعتقاد مطلق داشتند باعث حیرت شنونده می شود. دراین داستانها می گویند شیطان بدوا فرشته بود و بعد از اطاعت امرآفریننده سرپیچی کرد. ولی فکر نمی کند که اگر فرشته بوده و این اندازه نزدیک به خدا باشد قطعا خدا را بهتر از ما که انسان هستیم می شناسد و می داند که اگر سرپیچی نماید حتما محو خواهد شد و به عذاب همیشگی گرفتار می شود . در این صورت چگونه ممکن است سرپیچی نماید؟! مگر این که بگوئیم که فکر و هوش او و هم قطارانش خیلی کمتر از هوش انسان است که آن وقت با فرشته بودن او منافات دارد. در حال اغماء در حال ضعف و اغماء انسان، روح به کجا میرود که پس از به هوش آمدن ازآنجا مراجعت می نمایدو در این اوقات و ساعات که مدت بی هوشی ماست تکلیف روح چیست؟ و به چه کار مشغول است؟ ولی روح ما در این ساعات و دقایق زنده است و اگر می مرد ما به هوش نمی آمدیم. اینک که نمی دانیم روح ما در زمان زندگی چه می کند و کجا می رود و چه می شود چگونه می توانیم تصور کنیم که بعد از مرگ چه خواهد شد . کارعالم دانشمندان عالم از آغاز بشرتا به امروز کاری که کرده اند این است که یک مساله غامض و مرموز را با یک توضیح غامض و مرموز دیگر پاسخ داده اند و هنوز نمی دانند نور چیست؟و صوت و امواج بی سیم چه می باشد و غیره جمعی عقیده دارند که کارهای دانشمندان قابل ملاحظه نبوده و بعضی عقیده دارند که این کارها خیلی اهمیت دارد . ولی آنچه که محقق می باشد این است که با هر توضیح و یا کشف جدید علمی سطح نادانی علم بشر یک درجه بالا می رود.روزی که بشر کاملا به نادانی خود پی برد موفقیت عظیمی را دریافته است زیرا علم دراین دنیا جز پی بردن به نادانی ها چیز دیگرنیست . فکر ما تمام اشتباهات ما در خصوص جهان و آفریننده و غیره ناشی از این است که تصور می کنیم دنیا شبیه به ما است و بایستی طرز تفکراتش مثل ما باشد و همه چیز را از دریچۀ چشم ما ببیند .هر چه می کنیم خود را قائل نمائیم که جهان – آفریننده و یا هر اسم دیگری که برایش بگذاریم شبیه به ما نیست نمی توانیم این فکر را قبول کنیم . خیلی دشوار است که انسان قائل شود که جهان را برای او نیافریده اند. شباهت اگر جهان- آفریننده و غیره شبیه به ما بود هیچ امیدی برای ما باقی نمی ماند و من به خود می گفتم که ای کاش متولد نشده بودم و هرگزبه این دنیا نمی آمدم و در گیتی حتی یک لحظه زندگی نمی کردم . زیرا در این صورت زندگی کردن به هیچ وجه فایده نداشت . ولی خوشبختانه- آفریننده و غیره شبیه به ما نیست و به همین جهت در زندگی معنی و مقصودی گذاشته که ما همواره در صدد فهم آن هستیم و احتمال دارد که بعد از مرگ باز در جستجوی فهم اسرارجهان باشیم بدون اینکه یقین کنیم که عاقبت تمام اسرار را خواهیم فهمید . جاندار و بی جان می گویند جانوران برای بوجود آمدن و ادامۀ حیات از مواد بی جان کمک می گیرند و سنگ ها و کوهها و اقیانوس ها وسیلۀ استفاده جانداران است . آری چشم ما اینطور می بیند و اوضاع زمین هم این موضوع را در نظر ما ثابت می کند. ولی اگر جانداران در نظرما بزرگترو ارجمندتر از مواد بی جان جلوه می نمایند برای این است که ما نمی دانیم مواد بی جان چیست و چه وقایعی در مورد بی جان اتفاق می افتد که مبدل به جاندار می شود هرگزنگوئید که ما اگر روح را نمی شناسیم خوشبختانه جسم را می شناسیم زیرا شما جسم را هم نمی شناسید و اگر جسم را می شناختید قطعا روح را هم شناخته بودید . زیرا روح و جسم محتملا جز دو صورت از یک شی ء چیز دیگر نیست و مثلا آبی است که گاهی سرخ و زمانی سبز است و به عبارت ساده روح و جسم یکی است . شناسایی هرگز نگوئید که اگر انسان بوجود نمی آمد دنیا از وجود خود بی اطلاع بود وهرگزنگوئید که این ما هستیم که دنیا را به خودش می شناسانیم . شمابا این ادعاهای خود هنوز نتوانسته اید خودتان را بشناسید در این صورت چگونه می خواهید دنیا را به او بشناسانید. خوب و بد ژاک مرد تبهکاری است که کودکان را آزار داده با شکنجه های هولناک به قتل می رساند ولی اسمیت مرد نیکوکاری است که در فصل زمستان اگر دید کودکی در رودخانه افتاده بدون بیم از سرما خود را در آب انداخته کودک را نجات می دهد. اینک می خواهیم بفهمیم که برای چه ژاک باید این طور تبهکارو اسمیت تا این اندازه نیکو کار باشد . بدیهی است که من نمی توانم پاسخ این پرسش را بدهم ولی اگر دنیا – آفریننده و یا هر اسم دیگر که برایش بگذارند بودم می توانستم پاسخ این پرسش را داده علت تبهکاری ژاک ونیکوکاری اسمیت را بدانم ولی وقتی گناهکاری ژاک و نیکوکاری اسمیت را دانستم ایا حاضرم که اولی را کیفر و به دومی پاداش بدهم؟ پی نوشت : هشتصدمین ماه تولد مولانا مبارک اگه دارو میخوری نمی تونی روزه بگیری چند وعده قرص و شربتت رو با هم یه مشت نخور اجباری تو روزه گرفتن نیست
********************************** بسته پستی رسید قبول دارید هدیه با هدیه فرق می کنه من همیشه هدیه رو دوست داشتم اما هر بسته ای هیجان تولید نمیکنه .بستگی به این داره که از چه کسانی هدیه می گیرید قبول دارید ؟
قند تو دلم آب شده بود و مثل بچه های زیر شش سال ذوق می کردم مامان هم که همش با مهربونی به من لبخند میزد هدیه ها رو بوسه میزدم جعبه چندتا چسب محکم داشت و دوتا منگنه محکم با دست نتونستم بازش کنم و روش با دست خط نازنین لیلای مهربونم نوشته بود سعادم تولدت مبارک همون یه جمله برام دریایی از ارزش هست دست خط لیلا که روی کارتش نوشته دوستی یک حادثه است و جدایی یک قانون بیا حادثه آفرین و قانون شکن باشیم رو بوسه زدم...من هم فوق العاده احساساتی کارتونش رو هم به یادگار نگه خواهم داشت سه تا کاغذ کادو مربوط به سه تا بسته رو تا زدم و توی جعبه یادگاریهام گذاشتم قرمز آبی صورتی .وای چه هیجانی دارم بعدش اشک شادی توی چشمم حلقه زد با وجود اینکه چند ساعتی می گذره ولی من هنوز هیجان دارم و هنوز شادو شنگولم بسته اول رو باز کردم خرگوش نرم و ناز که برماه نشسته ( ماه و لیلا) رو روبروی خودم گذاشتم همیشه جلوی چشمم باشه بسته آبی دوم ادکلن بسیار بسیار خوشبو و خوش رایحه زنانه و مجسمه دلفین های آبی که تداعی کننده یه دریای وسیع آبی هست همراه با یه گل موی زیبا . بسته صورتی سوم یه ادکلن زنانه بسیار بسیار خوشبو فکر می کنم مربوط به خاله ویدا باشه .....هدیه های خاله ویدا و کورش خوبم رو روی قلبم گذاشتم و چشم هام رو بستم مامامی گفت حواست هست رنگ گل مو با لباسی که تازه دوختی ست شده این هم یه تصادف جالب ...حدسم درست بود ؟ ؟ عروسک ماه چون هم نام اسم وبلاگ لیلا ماه مهربان هست مربوط به لیلا هست ..بسته آبی رنگ همراه با هدیه های آبی رنگ مربوط کورش خوبم و بسته صورتی مربوط به خاله ویدای گلم ..البته این یه حدس هست ؟ ؟ برای من شما هدیه های بی نظیر خداوندید وجود شما برای من بالاترین هدیه هست ...همتون رو بی نهایت دوست دارم
|
||
|
|
|
|
|
موریس مترلینگ / خدا و هستی اصل موضوع پرنس لوئی دو برو کلی فرانسوی که بدون شک یکی از نوابغ دورۀ کنونی است کتابی نوشته بعنوان « ماده و نور » که بلا تردید از شاهکارهای دورۀ کنونی میباشد . برای فهم مطالب این کتاب باید با بعضی از اصول و اصطلاحات علمی آشنا بود ولی به زبان ساده ماحصل کتاب این است که روشنائی هم نظیر سنگ و درخت جسمیت دارد و آن ذرات خیلی کوچکی که نور چراغ برق و یا نور خورشید از مجموع آنها درست میشود و به زبان لاتین توتون میخوانند دارای جسمیت است . عجبا . . . پرنس برو کلی نویسندۀ این کتاب را وارد عوالم بی پایان مینماید که بزرگترین موجودات آن جا بقدری کوچک هستند که بزرگ تر از همه در قبال یکسر سوزن باندازۀ یک ارزن در مقابل کرۀ زمین است . این موجودات هیجان دارند ،حرکت دارند ، کارهائی که میکنند مرتب و منظم است ، محال است که یکی ازآنها در موقع بخصوص حرکت بخصوصی راننماید یعنی وظیفۀ خود را انجام ندهد . هرچه در این دنیای بی پایان که دنیای ذرات است جلو بروید به پایان آن نخواهید رسید و عینا نظیر دنیای ستارگان اخر ندارد . هنوز معلوم نیست که چه نیروئی این موجودات را حرکت میدهد ولی ممکن است روزی بفهمیم که نیروی الکتریسته و یا ربایش ( جاذبه ) این موجودات کوچک رابه حرکت وامیدارد . ولی فرض می کنیم که این موضوع کشف شد و ما دانستیم که محرک این ذرات نیروی الکتریسته است و نیز دانستیم که روشنائی جسمیت دارد و جسم جز ذرات روشنائی و یا الکتریسته چیزدیگر نیست تازه به اسرار دنیا پی نبرده ایم و هنوز یک گام در عرصۀ ظلماتی رازها جلو نگرفته ایم ولی آیا ممکن است روزی به حقایق اسرار عالم پی ببریم ! ؟ . . آری این موضوع امکان دارد زیرا اگر دنیا ، آفریننده و یا هر اسم دیگرکه رویش بگذارید این اسرار را بداند دلیلی وجود ندارد که ما سرانجام پی به اسرار نبریم گرمای زمین هر کودکی که به دبستان میرود در کلاسهای اولیه میآموزد که بدون هوا یعنی بدون اکسیژن انسان و جانوران دیگر نمیتوانند زندگانی کنند و نیز بدون هوا افروختن اتش ممکن نیست . و نیز میاموزد که اگر در محلی اتش افروختیم و هوای انها را تجدید ننمودیم اکسیژن موجود در هوا بزودی ازبین خواهد رفت و جایش رادود وبخار ذغال یعنی « کربن» خواهد گرفت و چون برای تنفس و افروختن اتش خوب نیست آتش خاموش میشود . ولی شگفت اینجاست که آتش درونی کرۀ زمین هنوز خاموش نشده در صورتی که هیچ راهی به هوای خارج ندارد و از اکسیژن هوا مددنمیگیرد واگر در وسط کرۀ زمین هوا و یا اکسیژن بوده قطعا میلیون ها سال است که بر اثر وجود این آتش مهیب که همه چیز را مبدل به مایع و حتی بخار می نماید از بین رفته و مبدل به کربن شده است . قشر زمینی که روی این کوره عظیم میباشد در بعضی از نقاط به دوهزار کیلومتر و حتی زیادترمیرسد یعنی کوچکترین منفذی موجود نیست که هوای خارج را به زمین برساند در این صورت آیا عجب نیست که برای چه آتش درونی خاموش نمیشود ؟ ! شاید بعضی بگویند که مرکز کرۀ زمین از کوههای آتش فشان به خارج مربوط است ولی همه می دانیم که در قبال عظمت کرۀ خاک این چند روزنۀ کوچک قابل ملاحظه نیست و بعلاوه کوه اتش فشان بدوا موجود نبوده و بعد بر اثر فشار گرمای مرکزی زمین ایجاد شده و در موقعه ای که مشغول فوران بوده فشار آتش اجازه نمیداده است که هوا وارد مرکززمین بشود و پس از خاموش شدن اتش فشان فرو ریختگی های درونی کوه، راه هواکش را مسدود کرده است . یکی از شگفتی های دنیای کوچک ما یعنی عالم شمسی همین است که چرا اتش درونی زمین خاموش نمیگردد . مجموع ِ افکار بطور خلاصه میخواهیم نظریات یک انسان عادی را که قدری شعور وخصوصا حسن نیت داشته و لجوج نباشد دربارۀزندگی خودمان خلاصه کنیم. ماحصل نظریات مزبوراین است که تمام چیزهایی را که ما در خصوص دنیا- آفریننده و یا هر اسم دیگری که برای ان انتخاب می کنید می دانیم از طرف خود ما ابتکار و اختراع شده است و هنوز هیچ کس از این دنیا نیامده که چیزی به ما بیاموزد و تمام افکار ما در خصوص مرگ و عقاب دنیای دیگر و کیفرها و غیره از مغز خودمان خارج گردیده است هنوز معلوم نیست که ما مطابق عقیده مصریهای قدیم و روح شناسان کنونی بعد از مرگ زندگی دیگری شبیه به این زندگی داشته باشیم زیرا عقل حکم میکند که زندگی بدون دست یا چشم و گوش و شکم به زبان ساده زندگی بدون جسم غیر از زندگی با جسم است. و از طرف دیگر نمی توانیم بگوئیم که هیچ چیز از ما باقی نمی ماندزیرا ممکن است روح ما بعد از مرگ و دوری از این جسم از چشمه های دیگری سرچسمه بگیرد و تکیه گاههای دیگری پیدا نموده و به زندگی ادامه دهد و از طرف دیگر چون تمام دردهای کنونی ما اعم از جسمانی و روحانی ناشی از دست و پا و چشم و گوش شکم و مغز و سایر اعضای بدن است روح ما در دنیای دیگر قرین درد و شکنجه نخواهد بود زیرا جسم ندارد و بالنتیجه خوشبخت تر از این دنیا خواهد بود. آن وقت می ماند موضوع پرسش و پاسخ و نوبت پاداش و یا کیفر دادن در آن دنیا به روح من می گویند که تو مسئول گناهان مترلینگ هستی ولی روح من می گوید که مسئول گناهان مترلینگ جسم او بود که فعلا در میان نیست. آن وقت می گویند که تو این جسم را اشغال کرده بودی و خانه تو بوده . روح من می گوید که در این خانه نمی توانستم تصرفات مالکانه بکنم و از این بالاتر هیچ معلوم نبود که جسم مترلینگ حکمروا بود یا من و بطور کلی هر خطائی که از من سر زده ناشی از جسم من بوده است. آفریننده قطعا باهوش است و هرگز روحی را برای گناهی که مرتکب نشده کیفر نخواهد داد و اما گناهان جسم هم بعد از چندین صد سال اهمیت خود را از دست می دهد تا چه برسد به چند هزار میلیارد سال. برای چه اگر کودکی در سن 9 سالگی بمیرد هیچ آفریننده باهوش او را برای گناهی که احتمال داشت در صورت حیات در سن هشتاد سالگی مرتکب شود تنبیه نخواهد کرد ولی برای چه یک مرد نود ساله برای ارتکاب گناهانی که در سن 9 سالگی در مغز و روح او وجود داشته بایستی تنبیه بشود زیرا ما خوب میدانیم هر استعدادی که در وجود ماست از سن کودکی موجود بوده است. و اصولا این مرد 90 ساله و ان کودک 9 ساله چرا بایستی زائیده شوند که مرتکب گناه گردند .
ادامه دارد . . . پی نوشت : از همه دوستان عزیزم بخاطر محبتی که نسبت به من داشتند بی نهایت سپاسگزارم
اگه سحر برای سحری بیدار شدید حتما دعای سحر رو گوش کنید حال و هوایی داره |
||
|
|
|
|
|
موریس مترلینگ /خدا و هستی آرزوی انسان آرزوی انسان این است که به قدری بزرگ بشود که از لحاظ عظمت به پای دنیا – افریننده و یا هر اسم دیگری که میخواهید برای او بگذارید برسد و حتی آرزو دارد که از حیث عظمت بر دنیا و یا هرچیز دیگری که بجای او باشد سبقت گرفته و سپس زمام اداره گیتی را از دست دنیا بگیرد و شخصا دنیا را اداره نماید زیرا تصور میکند که هوش او بیش از هوش دنیا است. ولی باید دانست که چه شخصی این فکر رادرمغز بشر بوجود اورده زیرا مامیدانیم که انسان به خودی خود بوجود نیامده بلکه دیگران اورا افریده اند . یکی از اسرار بهت آور همین است که دنیا انسان راآفریده و به او فکر و هوش داده و انسان میخواهد باهمین فکر از دنیا پیشی بگیرد. دو دختر دو دختر جوان را میشناختم که خواهر بودند و یکی از آنها نظیر ملائک آسمان بافرشتگان بهشت پاک و مقدس بود و حال آنکه دختر دیگر دروغگو ،متقلب ، بد طینت ، سخن چین بوده و به طوریکه میگفتند دامان پاکی هم نداشته است . روزی شنیدم که دو خواهر در یک حادثۀ رانندگی اتومبیل و در حالی که کنار هم نشسته بودند به قتل رسیدند اینک به فکر مامیرسد که برای چه باید سرنوشت یک دخترملکوتی سرشت با یک زن دیو سرشت متساوی باشد. آیا آن دختر ملکوتی سرشت در موقع تولد و یا در دنیای پیشین گناهکار بوده که اینک باید شریک سرنوشت زن دیو سرشت باشد . محال است که باوضع کنونی مابتوانیم به این پرسش و پرسش های دیگری که مربوط به دنیا و سرنوشت انسان است پاسخ صحیح بدهیم مگر اینکه برای ما محقق شود که اهمیت ما در این گیتی فقط به اندازه پرتو یک ستارۀ دور دست است که در یک ائینه جیبی منعکس شده باشد یعنی تا این درجه به کوچکی و ناچیزی خود پی ببریم . متهم نکنید مرگ را متهم نکنید که سبب جدائی دوستان میشود و خویشاوندان را فراق ابدی مبتلا مینماید زیرا در زندگی خود و اطرافیان مشاهده میکنیم که غالبا دوستان و خویشاوندان قبل از مرگ به قدری از هم دور هستند و بطوری زندگی رشتۀ الفت ان ها را بریده است که مردن دوست باعث تاثر آن ها نخواهد گردید. تصورات ما تمام تصوراتی که ما دربارۀ دنیا ،آفریده و یا هر اسم دیگری که داشته باشد می کنیم چیزهائی است که از فکر ما خارج شده است و هنوز هیچکس ازآن دنیا نیامده است به ما بگوید دنیا آفریننده و یا هرکس دیگر که میخواهد باشد چیست و چگونه است . به همین جهت است که ماهروقت راجع به تفکرات و تصمیمات آفریننده و یا دنیا و غیره فکر میکنیم گمان داریم که او مثل مافکر میکند و گناهکاران را مثل ما کیفر میدهد . منحصر به این دوره نیست و بلکه در تمام دوره های گیتی تصورات دربارۀ خدای خودشان همان بوده که از مغزشان خارج میشده است . شما اگر به تاریخ یونان و روم قدیم مراجعه نمائید مشاهده میکنید که یونانی ها و رومی ها تصور میکردند که خدایان آنها عینا نظیر خودشان گناهکاران راکیفر خواهند داد و بعبارت اخری شبیه به این بود که خودشان یکدیگر را کیفر بدهند نه خدای انها دنیای بی پایان به زودی یعنی در 1941 و یا در 1942 میلادی دوربین رصدخانه معروف کوه پالومار دراتارونی برای مشاهدۀ دنیای بی پایان اماده خواهد گردید . این دوربین دنیای ما را دامنه دار خواهد کرد و چندین میلیون سال نوری عرصۀ بینائی ستاره شناسان راعقب تر خواهد برد و مثلا کرۀ ماه را به قدری به زمین نزدیک خواهد نمود که ما میتوانیم یک شیء کوچک راکه فقط 9متر درازی دارد از سطح کرۀ ماه بطورواضح مشاهده نمائیم و ستاره شناسان انتظار دارند که با استفاده از این دوربین دنیاهای جدید یعنی کهکشان های جدیدی در آسمان کشف کنند . فرض میکنم که با استفاده از دوربین جدید دنیای ما به اندازۀ مسافتی که نور در طی پنج میلیون سال طی می نماید وسعت گرفت و کهکشان ها یعنی دنیاهای جدیدی به نظر ما رسید تازه از لحاظ فهم اسرار بزرگ دنیا چه خواهد شد ؟ پاسخ منفی است و ما کوچکترین راهی به کشف اسرار نخواهیم برد بزرگی و کوچکی دوربین از لحاظ فهم اسرار دنیا بدون اهمیت است بلکه باید کاری کرد که ما بینائی خود را تغییر بدهیم زیرا خوب میدانیم که دوربین رصدخانۀ کوه پالومار بذاته قادر به دیدن ستارگان نیست و بلکه این چشم ماست که ستارگان را می بیند و تا پایان عالم این چشم همواره آسمان را به همین صورت خواهد دید . دیدن و تماشای آسمان از لحاظ فهم اسرار دنیا بی فایده است زیرا آسمان یک تماشاخانه مادی است . که همه انرا به یک شکل می بینند یعنی همانطور که افلاطون آسمان را مشاهده می نماید یک دیوانه هم آن را به همان شکل می بیند . تماشا کردن ستاره ها و مشاهدۀ روشنائی در صورتی که شاعر مسلک باشیم به ما لذت میدهد لیکن تنها مشاهده زیبائی آنها فایده ندارد بلکه باید فهمید که آیا ستاره ها بالاخره به ما چیزی خواهند آموخت و آیا راجع به آغاز و انجام دنیا چیزی خواهند گفت و آیا مقاصد دنیا را برای ما افشاء خواهند کرد و سرانجام آیا به ما خواهند گفت که ما برای چه آمده ایم و برای چه میرویم ؟... و بویژه آیا این نکته اخیر را برای مافاش خواهند نمود یانه ؟ . . . زیرا بزرگترین علاقه ما در دنیا این است که بدانیم تکلیف ما چیست و از کجا آمده و برای چه آمده و به کجا میرویم و عاقبت چه خواهیم شد و سایر مسائل مربوط به دنیا در نظر ما دردرجات دوم و سوم و چهارم از اهمیت است . ادامه دارد. . . پی نوشت : صبح روستا بودم . . . نرود میخ آهنین در سنگ . . . مبارزۀ فرهنگی کار سختی هست در جایی که زنان به آموزش احساس نیاز نمی کنند و مردان به زن حقیرانه می نگرند . . . باز هم تلاش میکنم |
||
|
|
|
|
|
موریس مترلینگ /خدا و هستی بیم از مرگ بزرگترین وحشت ما از مرگ این هست که احساس می کنیم که بعد از مرگ شخصیت ما باقی نمی ماند یعنی آن چیزی که من بوده است از بین خواهد رفت و من نخواهم توانست بعداز مردن جسم و یا روح خود را بشناسم و بفهمم که آن استخوان زانو و یا ان روح مجردی که نظیر کبوتر در فضا پرواز می نماید مال من است . با اینکه تقریبا یقین داریم که روح ما باقی می ماند و اگر روح باقی نماند بالاخره چیزی از ما باقی می ماند و به کلی از بین نخواهیم رفت معذلک چون احساس میکنیم که شخصیت از بین خواهد رفت و « من » وجود نخواهد داشت ازشنیدن مرگ لرزه براندام مان می افتد . ما به خود میگوییم به من چه که روح در دنیای دیگر باقی باشد ؟ به من چه که روح من درآن دنیا از لذیذ ترین و بزرگترین سعادتها برخوردار شود ؟ به من چه که این روح در دنیای دیگر مبدل به زیباترین چیزها و مثلا مبدل به عطر گل سرخ- امواج اثیر – و یا روشنایی گردد که حتما هم مبدل به این چیزها میشود به من چه که روحم در دنیای دیگر به قدری بزرگ و نیرومند گردد که با روح دنیا مخلوط شده نظیر او بر تمام عالم حکومت نماید ؟ ! هیچ یکی از اینها « به من» مربوط نیست زیرا من نخواهم دانست که شخصا از این سعادت و بزرگواری برخوردار شده ام و فقط وقتی می توانم از این سعادت برخوردارگردم که افکار و تصورات و خاطرات این چند روزه عمر زمینی با من باقی باشد و من بتوانم در دنیای دیگر خود را بشناسم . به من چه که قسمتهایی از جسم و روح من نظیر پاکترین و زیباترین فرشتگان آسمانی در فضای بی پایان از سعادت همیشگی برخوردار هستند ؟! من به زندگی آنها علاقه ندارم و سرنوشت آنها نظیر سرنوشت دورترین ستارگان عالم در نظرم بی اهمیت است و فقط وقتی به زندگی انها علاقه مند خواهم بود که « من » را در وسط آنها بشناسم . این است یکی از اسرار بزرگ زندگی بشر .... با اینکه بسیاری از ما در زندگی زمینی خوشی ندیده ایم و خاطراتی که از این زندگی در ذهنمان باقی مانده لذت بخش نیست معذلک یگانه شرط سعادت خود را در دنیای دیگر این میدانیم که خود را در آن دنیا بشناسیم یعنی این خاطرات خوشی و ناخو شی و خوشبختی زندگی با هم همراه باشد . ولی آرزوی ما برای بردن خاطرات زندگی این دنیا به آن دنیا شبیه به این است که بخواهیم با اندامی که برای انجام کاری ساخته نشده آن کار را انجام بدهیم و مثلا از دست خود توقع داشته باشیم که روشنایی را احساس نماید و یا از بینی خود متوقع باشیم که صدا ها را بشنود آرزوی ما دراین مورد عینا شبیه به بیماری است که پس از بهبودی باز هم مایل است که بیمار باشد تا مثلا اسمیت بیمار در زمان سلامتی هم بتواند خود را بشناسد و در این مورد ارزوی ما بیش از آنچه تصور نمایید باآروزی اسمیت بیمار وفق دارد . مثال دیگر اسمیت کور مادر زاد است که در عین حال کر و لال بود و از کودکی قدرت حرکت نداشته و اینک سی سال است که به همین ترتیب زندگی کرده و مثلا روی تختخواب افتاده و دیگران از او پرستاری میکنند . بدیهی است افکار و خاطراتی که در طی سی سال گذشته در مغز « اسمیت » بوجود آمده خیلی کوچک و محدود است و او هیچ اطلاعی از زیبائی های زندگی و خوشی های دنیا و لذائذ عشق ندارد و یگانه لذتی را که در زندگی درک میکند غذا خوردن میباشد و بعبارت مختصر زندگی اسمیت جز چند احساس سردی و گرمی و گرسنگی و سیری چیزی دیگر نیست و نیز احتمال دارد که در طی این سی سال گاهی ناخوش شده و قرین رنج و تعب گردیده و پس از بهبود از اعاده صحت کسب لذت نموده است . هوش و ذکاوت اسمیت نظر به این که از خارج کمک نگرفته و رشد نکرده به حال اوباقی است و از حیث قوۀ استنباط چندان بایک کودک خردسال وشیر خوار فرق ندارد معذلک همین اسمیت نابینا که در عین حال مفلوج و کرولال است نظیر من و شما به زندگی علاقه دارد و باکمال قوت به خوشیها و لذات ناچیز زندگی خود چسبیده که از دستش بیرون نرود . آری... به همان نسبتی که یک جوان زیبا و نیرومند و صحیح المزاج از مرگ بیم داشته و متوحش است که مبادا خاطرات خوشی ها و عشق بازی ها و لذائذ مادی و معنوی این دنیا را به دنیای دیگر نبرد اسمیت هم بیمناک است که مبادا چند خاطره سردی و گرمی و سیری و گرسنگی را از این دنیا و دنیای دیگر نبرد و درآن جا خود را نشناسد که وی اسمیت مفلوج است . اینک ممکن است که اعجازی رخ دهد و چشمهای اسمیت بینا و گوش هایش شنوا بشود و برای نخستین مرتبه از پنجرۀ اطاق چشمش به زیبائی های صحرا بیفتد و گوشش آواز پرندگان رابشنود و انعکاس صدای روستائیان که در طلوع آفتاب به مزارع میروند به گوش برسد . و نیزممکن است همان اعجاز دست و پای مفلوج اورا حرکت درآورد و از روی بستر برخیزد. تا آنجائی که عقل ما اجازه فهم مطلب رامیدهد پس از این اعجاز مشاهدۀ روشنائی و شنیدن صداها و دیداررخسارها و هیکل آشنایان و مشاهدۀ منظرۀ صحرا و از بین رفتن آلام جسمانی و توانائی حرکت کردن و راه رفتن و جست و خیز نمودن و احیانا بیدار شدن و غریزۀ عشق و تمایلات نسبت به زنان و ایجاد افکاری که مختص یک انسان سی ساله است خاطرۀ تلخ سال های گذشته را از خاطر اسمیت خواهد زدود . اینک میخواهیم بدانیم که بعد از این واقعه تکلیف شخصیت اسمیت چه میشود یعنی آنچه راکه اسمیت به نام من میخواند چه صورتی پیدا خواهد کرد ؟! ایا با از بین رفتن خاطرۀ آلام جسمانی باز اسمیت شخصیت خود را می شناسد ؟ ولی بخاطر داشته باشید که حافظۀ اسمیت از بین رفته و در این صورت چگونه ممکن است چیزهائی از زندگی گذشته را به خاطر اورد ! آیا در وجود اسمیت چیزی هست که غیر از حافظه و چیزهای دیگر باشد و این چیز آثاری از زندگی گذشته اسمیت راحفظ مینماید یا نه ؟ و آیا سرانجام اسمیت در سایۀ وجود این چیز خواهد دانست که این خود اوست که از عالم سکوت و ظلمت وارد این عالم شده و مثلا این واقعه برای همسایۀ او اتفاق نیفتاده است ! . آیا با اینکه اسمیت مثل ما انسان است نمیتوانیم التهاب و هیجانی که این موقع در روح او ایجاد می شود حدس بزنیم . چگونه شخصیت دیروز اسمیت مبدل به امروز ، یا چگونه شخصیت دیروز باشخصیت امروزمخلوط گردیده و اسمیت امروزی رابه وجود می آورد و به هر صورت در وسط این تغییر و تبدیل و یا گیر و دار تکلیف من چه میشود ! این مسائل با اینکه تقریبا جزو زندگی عادی ماست و اسمیت مثل ما انسان است معذلک نمیتوانیم به آن پاسخ بدهیم در این صورت چگونه خواهیم توانست دریابیم که بعد از مرگ ما شخصیت ما یعنی من چه میشود. ادامه دارد |
||