تبليغاتX
نوادگان این زمین خاکی

یاد

 

وای و صد فغان که آن روز نگون تو مرا نشناسی !

مادرم نشناسد !

پدرم نشناسد !

و من شبگرد کوچه ها را تک به تک در پی آشنا می کاوم

باد زوزه می کشد از تاریکی شب

من سلامی گرم او سلامی سرد !

لحظه ای تامل کن ما دو باهم از آن درخت سیب چیدیم

تک به تک شاخه گندم را دسته کردیم به رضا

گل خنده به لب صمیمی چیدیم

و من امروز از همه می ترسم

من از دوم ،ازسوم شخص می ترسم

من ازآنها می ترسم

نکند فردا همه نشناسند

نکند مهر افسانه ای باشد دروغ

وای و صد فغان که آن روز نگون تو مرا نشناسی

لیک من تا آخرین دم ، همچو بودن همچو ماندن می شناسم ، می شناسم

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

سادگی

 

دلم برای سادگی مبهم یک روح تنگ شده

دلم برای نگاه چشمهای معصوم یک تن تنگ شده

دلم برای مهربانی جانی که خدا را می خواند تنگ شده

می یابمت حتی اگرتا نفس آخرین به انتظار وجود آرمانی گوشه ی قدیمی ترین ایوان خانه ای بنشینم

یا در کنار نهری که  می خواهد فردا به آفتاب بوسه ای به صبرهدیه دهد

چیزی به وسعت خالی قرون رفته دلتنگ توام

من دوست دارم وقتی نان و پنیررا دربقچه تواضع آرام بی ولع مزه کنند و خدا را سرانجام شکر کنند

تقدیم می کنند و دستی مهربان برسر می کشند

من آنی را دوست دارم که چهارزانو در آستانه در می نشیند

او را که سخن کم می گوید و گوشهایش خوب گوش میدهد

خانه اش زیبانیست ولی نهانخانه ای زیبا دارد

دلم برای وجودی که وجودش موسیقی آرام را نوازش می کند تنگ شده

اوکه لازم نیست فلسفه و تاریخ و شعر و عرفان و سیاست بسیار بدانی تا دوستت بدارد

دوست دارم کسی را که دیگران را دوست دارد

دوست دارم کسی را که خدای را دوست دارد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/24ساعت 11:3  توسط سعاد  | 

کابوس باتلاق

 

همه جا سبزبود تا چشم کار می کرد درخت بود و کوههایی که با درخت پوشیده شده بود ..یه منطقه جنگلی که اگه کسی وارد اون میشد ممکن بود گم بشه و نتونه راه رو پیدا کنه چقدر قدم زدن توی اون جنگل هیجان انگیز بود اما ترس منو رها نمی کرد اگه اینجا گم بشم باید چطور راه رو پیدا کنم  دوست همراهم که راه رو بلد بود اینجا نیست من او رو گم کردم شاید هم اون منو گم کرده ..نمی دونم اول من بودم که گمش کردم یا او بود که منو گم کرد ولی یقین دارم که اون دنبال من می گرده اما اگه منو پیدا نکنه چه اتفاقی می افته اون مهربونه اما شاید منو فراموش کنه ..شاید هم بی تفاوت یه جا مشغول هست ولی من باید راه رو پیدا کنم شاید هم خودش از جنگل می ترسه..اینجا همون جایی بود که آرزو داشتم ساعتها درش قدم بزنم و اما وحشت و ترس منو رها نمی کرد..تا حالا پا توی جنگلی به این وسیعی نگذاشته بودم از بلندی نگاه کردم  هیچ جایی که اثر از زمین بی درخت باشه پیدا نمیشد...همینطور که شاخه ها رو کنار می زدم و زمین ها رو طی می کردم..ناگهان باتلاق ، باتلاقی وسیع  با سطحی صاف که با برگ ها پوشیده شده بود به لبه باتلاق که رسیدم  ناگهان با ندایی قلبی ایستادم  صدای  تپشهای قلبم رو حس می کردم و میشنیدم..وای خدای من اگه یه قدم جلوتر می رفتم هرگز حتی جسد مرا هم پیدا نمی کردند.و هیچ کسی نمی دانست که چه بلایی به سرم آمده..شاید ماما اینا سالها به دنبالم بگردند ولی هرگز منو پیدا نمی کردند.. نمی دونم چرا زمان مردن  هم به دنبال امنیت مرگ می گشتم  مرگِ اینگونه خیلی وحشتناک به نظرمی آمد ..بعد از یه مکث و نگاه به وسعت باتلاق که بی رحمانه می بلعد می خواستم از سنگ ها بالا برم تنه درخت رو دستاویز بالارفتن کردم و ناگهان سگی که به زنجیری بلند بسته شده بود و در باتلاق زندگی می کرد به طرف من حمله کرد دامن لباس مرا سفت و سخت چسبید هرچه تلاش می کردم از سنگها بالا روم سگ نمی گذاشت وحشت و ترس تمام وجود مرا پر کرده بود ..نه ، سگ نمی گذاشت ..شاید خسته شود ولی خسته نمیشد ..چند سال باید اینجا بمانم ؟دهان سگ به دامن من سخت چسبیده و بیشتر ازان نمی رسد ..خداروشکر ..خدایا متشکرم اگه قدری زنجیر این سگ بلندتر بود مرا تکه پاره می کرد ..نکنه موفق بشه منو به درون باتلاق بکشه ..نه..نه..نمی گذارم ..تنه درخت رو به سختی چسبیده بودم و او دامن لباس مرا ...باید مراقب باشم باید طاقت داشته باشم و این تنه رو رها نکنم..ان طرف تر لابه لای درختها جسد مردی مرده بر روی زمین توجه منو جلب کرد نمی دونم چرا بوی تعفن جسد به من نمی رسه..یعنی اون تازه مرده...ماما می گفت هیچ لاشه ای بدتر از لاشه آدمی بد بو نیست ..پس من از بوی تعفن این جسد خواهم مرد ، یا از این باتلاق ، و یا این سگ..باید از اینجا رها شوم .و ناگهان بعد از ساعتها ی متوالی خود را آزاد کردم...عجب خواب وحشتناکی بود..چند شب پیاپی وقتی چشمام رو باز می کنم طپش های قلبم از ترس و وحشت تند و تند می زنه..هرشب یه خواب ترسناک

 

ابن سیرین میگه دیدن سگ در خواب نشانه دشمنی  فرومایه و پست ولی مهربان است...خدا به خیر بگذرونه......بقول بی بی خدا بیامرز بگو خیره ، تا به خیر تعبیر بشه

 

اما کسی تعبیر خواب بلده ؟

 

پیوست : اگر حس می کنی دوستت به دنبال بهانه می گرده قول میدم که این بهانه رو دیر یا زود پیدا خواهد کرد ، نپرس از کجا ! نپرس چطور! بهانه ، بهانه هست منطق نمی شناسه ، اگر با هزارتا منطق و دلیل بهش ثابت کنی اون بهانه ای بالاتر پیداخواهد کرد..اینوبهت قول میدم....ولی هیچ وقت فراموش نکن گاهی آنچه را در ذهن میسازیم ساخته و پرداخته ذهن بهانه گیر ماست.و با شگفتی نپرس که چرا باور کرد ،او دوست داشت که باور کند او دوست داشت که با ولع باورهایش را ببلعد.... هرگز ازیاد نبر که خداوند نزدیک توست او خیرالحاکمین هست و از درون قلبها خبر دارد .فراموش نکن من و تو از کردار ناصحیح دیگران می توانیم کردار صحیح را بیاموزیم.تجارب بزرگ تاوان سنگینی دارند و درد درون تو وزن سخت تجربه را تحمل می کند  

آیا به این فکر کردی که باید بهانه را زودتر تقدیم کرد ؟ یا بگذاریم حقیقت ، حاکم اصلی ارتباطات واقعی ادمها باشد ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 23:34  توسط سعاد  | 

 

 

قاصدک

 

آرام می آمد و ناگهان می شتافت انقدر به دنبال قاصدک می دویدم تا او را می گرفتم شنیده بودم قاصدک خبر از یار می آورد بعد کنجکاوانه از خود می پرسیدم خوب چه خبری اورده ؟ ولی این که زبان ندارد چگونه سخن می گوید با این وجود باز منتظر سخن گفتن بودم .

نمیدانم چرا همیشه منتظر بودم ؟! شنیده بودم باید چیزی در گوشش می گفتم و آن را با باد پرواز می دادم و آدرس یار را به او می گفتم  ولی اصلا یار یعنی چه ؟کدام یار ؟ کدام پیام ؟ یادش بخیر قاصدک بدست ،نزد فرشته همبازیم رفتم از او پرسیدم..یار یعنی چه ؟ با قیافه ای رازدان گفت : یعنی خدا ....گفتم آدرسش .گفت :تاحالاکسی پیدا نکرده تو نمی دانی خدا روزها قایم میشود و شبها بیرون می آید تا اورا نبینند .گفتم: من اگر خدابودم اصلا قایم نمیشدم .با تمسخر گفت : تو ! خدا ! قایم هم بشوی من تو را پیدا می کنم .

زودباش در گوشش هرچه دوست داری بگو گفتم : گوشش کجاست ؟! بعد اشاره به داخل قاصدک کردهرچه گشتم گوش ندیدم  !  لابد بود ! من ندیدم !!

دهانم را نزدیک کردم و گفتم برو پیش خدا به او بگو زودتر بیاید خانه ما . می خواهم ببینم خدا چه شکلی هست ..زود برگرد . .فوت کردم و به دست باد دادم

ازان روز هر قاصدکی را دیدم برای خدا فرستادم فرشته می گفت : حتما جواب پیام تو به دست قاصدک امده ولی تو یا خواب بودی یا از کنار تو گذشته و تو ندیدی

تقصیر ، تقصیر توست نه تقصیر خدا ی تو

حالا که به کودکانه های فرشته فکر می کنم ردپایی ازعرفا در آن می یابم با این تفاوت که برخی عرفا متکبرند و برخی همانند فرشته من ، قلبی ساده دارند

 

 

پیوست : من خیلی خوشحالم ...لیلای عزیزم ماه مهربونم بعد از مدتها برگشته..قول داده از حلاج هم بنویسه من هم نوشته ها رو می بلعم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/12ساعت 21:8  توسط سعاد  | 

 

ازجاری دفتر خاطرات خط خورده ام

 

بسان پرنده ای فراموش شده در قفس

 

جسمم را تشییع کردند بی آنکه به انتهای سیاه لشکران بنگرند

 

برسردر قبرستان نوشته بودنند :

 

صدبار اعدام به شرط زنده ماندن

 

زنده ماندن به شرط تبعید شدن

 

تبعید شدن به شرط  شکنجه

 

و حال ای سرنوشت بگذار تا بی شرط آسوده بمیرم

بگذار همچو پرنده بربالاترین شاخه سپیداری بلند، دوراز چشم آدمیان تنها بمیرم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/09ساعت 11:27  توسط سعاد  | 

 

                   بیا تا قدر یکدیگر بدانیم                        که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

امروز به جای رفتن به کلاس درس سر از فاتحه و شیون و ناله های سوادآموزانم در آوردم .چه بی مقدمه مردجوان صاحب خانه دارفانی را وداع گفت و چهارکودک را یتیم خود نمود. بارها می بینیم که همه منتظر مرگ کسی هستند ولی جوان تر و سالم تر از او ناگهان می میرد و این  حکایت تکراری امروز بود وشاید درس عبرتی برای من و دیگران . پیرمرد صد وبیست ساله در رختخواب بیماری که مدتهاست دکتر خانواده اش را ناامید کرده شاهد مرگ ناگهانی پسر جوان و رشیدش میشود و انگشت حیرت به دهان هر آشنا و غریبه ای می اندازد به ناگاه در ان لحظه بیاد این آیه شریفه می افتم که می گوید : وخدا اجل هرکس را زمانی که فرا میرسد به تاخیر نمی اندازدوخدا به هرچه کنید آگاه است ﴿11﴾ ولن یوخر الله نفسا اذا جاء اجلها والله خبیر بما تعملون﴿11﴾ منافقون

                                       *******

فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعة ولا یستقدمون..... ﴿61﴾ نحل

پس آنگاه که اجل آنها فرا رسد حتی یک لحظه مقدم و موخر نمی گردد.

وما اهلکنا من قریة الا ولها کتاب معلوم ﴿4﴾ ما تسبق من امة اجلها وما یستاخرون ﴿5﴾ حجر

وما هیچ ازملک ومملکتی را هلاک نکردیم مگر در موقع معین...اجل هیچ قومی یک لحظه مقدم و موخر نخواهد شد

قل لا املک لنفسی ضرا ولا نفعا الا ما شاء الله لکل امة اجل اذا جاء اجلهم فلا یستاخرون ساعة ولا یستقدمون ﴿49﴾ یونس

(ای رسول) پاسخ بده که من مالک و صاحب اختیار نفع وضرر خود نیستم مگرهرچه خدا قرارداده است برای هر امتی اجلی معینی هست که چون فرا رسد ساعتی دیر و زود نگردد

ولکل امة اجل فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعة ولا یستقدمون ﴿34﴾ اعراف

هر قومی اجل معینی دارد پس هرگاه اجل آنها فرا رسد لحظه ای مقدم و موخر نمی گردد

ویقولون متی هذا الوعد ان کنتم صادقین ﴿29﴾ قل لکم میعاد یوم لا تستاخرون عنه ساعة ولا تستقدمون ﴿30﴾ سبا

(کافران) می گویند پس این وعده قیامتی که شما میدهید اگرراست می گوئید کی است .....(در جواب آنها ) بگو وعده گاه شما روزیست که البته بیاید و ساعتی تقدم و تاخیر برشما نخواهد یافت

پیوست :

 آیا مرگ همان قیامت است ؟برای آنکه می میرد،

 آیا برای (ولکل نفس )هر نفسی همان ساعتی که وعده داده شده و لحظه ای که تقدیم و تاخیر نمی پذیرد آن لحظه قیامت است ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/05ساعت 18:4  توسط سعاد  |