|
|
|
|
|
هوا سرد هست می لرزم ،پاهایم را روی زمین میکشم انگار هزارتن وزن دارند چادرم را محکم دور وبر خودم می پیچانم ..باز هم سردم هست به راه رفتن ادامه میدهم چقدر لباس پوشیدم هنوز می لرزم..چقدر اینجا خلوت هست و چقدر این کوچه قدیمی ست اوه..من چقدر عمر کرده ام شاید شصت سال و یا هفتادسال پیش بود که با دختران پرسودای همسایه این کوچه را به راه مدرسه زیر پا می گذاشتم و انتهای این کوچه نانوایی که همیشه بوی عطر نانش من و شیداو مریم ولیلا وزهرا را نان به دست به خانه می رساند پنج زار همه اش پنج زار باقی مانده کرایه تاکسی نصف نان میشد..انگار گذشته قبرستان امروز هست و من روحی سرگردان از گذشته های دورم ..چه وقت جزیی از گرد و غبار دیروز میشوم شاید هنوز من در کودکی زنده ام چقدر این کوچه طولانیست باد زوزه میکشد..نمی دانم اگر این چادر نبود من با چه بهانه خود را به آغوش می کشیدم .. یادم می آید دیروز بود که هرچه فحش بود نثار این چادر لعنتی که زیر پایم می پیچید کردم من حجاب را می خواهم نه چادر را، این ملافه سه متری که مرا به یاد پوشیه های زنان طالبان می اندازد و یا آن یکی آخوندی که دو زن خود را به گونه ای می پوشاند که عقبش از جلویش معلوم نیست و آن روز اینها را به ندا گفتم میگفت هیس. . اخرش سرت را به باد میدهی.. چقدر ادمها می ترسند ..همه اینها می ترسند ..و استفراغم می آید از آن ریاکاران..و دلم میسوزد برای آن یکی ترسو.....نه ..نان نمی خورند نان می خواهند گناه دارند پس من نمی فهمم ... هوا سرد هست می لرزم و اما به خاطرات فکر می کنم چه بود نوشت علامه مجلسی ثواب آن دعا را نوشته که کرام الکاتبین گفته بودند مهلت دهید هنوز در حال نوشتن ثواب دعای خوانده شده از طرف یکی دیگر هستیم ..آنقدر زیاد هست نوشتن ثوابش که معلوم نیست ماکی وقت کنیم ثواب شما ها را بنوسیم یک خط و نیم دعا بود . و وقتی اخم هایم را در هم می کنم و میگویم کتابخانه های ما مملو از چرتند و اینها مزخرفاتند که داخل در دین شده اند مگر کرام الکاتبین مثل من و توست مغزتان را لطفن زحمت فکر کردن دهید آک باقی نماند یا مگر خدا وقتی می خواهد ثوابی را به بنده ای دهد توجه به کسی او را از توجه به کسی دیگر باز میدارد این آنچنان از کرام الکاتبین نوشته که یک گوسفند نظرش و درکش را در باب انسان ..... چنان از زیر میز ندا نیشگونم می گیرد که داد مرا در می آورد ..می گویم الاغ، نگو که نگو ، که خفه میشوم ..نفس نیست دارم دق می کنم...آن یکی می آید میگوید خانم بنویسید در مورد عذابی که خداوند به زنی که یک تار مویش بیرون است وای چه وحشتناک بود آنچه از علی امام شیعیان گفته بودند راجع به خدا . گفتم مترلینگ می گوید از خدای خود پروردگاری منقم و سفاک وخونخوار نسازید تا مجبور شوید از خدایتان بترسید ناگهان ندا چشم غره ای می رود بازویم را می کشد و می گوید خفه شو می دانی یعنی چه...یعنی خفه شو دیوونه.می گویم خدای مهربان رئوف و رحیم و بخشاینده را به گونه ای می سازند که چنگیز و صدام و غیره.... آن یکی می آید یازده صفحه از غدیر خم نوشته می گوید مناسبت دارد حتما بنویسید خانم....و هیچ آیه ای در قرآن نازل نشده مگر در مورد علی و شهادت به بهشت در سوره هل اتی داده نشده مگر برای او و برای احدی غیر از او آن سوره نازل نشده است و غیر او را مدح نکرده است........ می گویم استفرالله خدا گمراهان را به راه راست هدایت کند .. مقصودم را نمی فهمد و ادامه میدهد این مطلب را حتما بنویس از پیامبر است می گوید آگاه باشید که جبرئیل از جانب پروردگار به من خبر داده که خداوند تبارک و تعالی فرموده است هرکه علی را دشمن بدارد و پیشوائی او را قبول ننماید لعنت و غضب من بر او باد....می گویم با کدام سندیت پیامبر گفته ؟ کدام آیه ؟ کدام سوره ؟ نمی داند کدام آیه می گوید در این کتاب نوشته ..در دلم میگویم بی جاکرده هست آن یکی طباطبائی ؟؟؟برآستان غدیر خم..می گویم پرسیدم کدام آیه گفته ؟... دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم.....می گویم خوب این ربطش به علی کدام هست.؟...اگر این سخن سخن پیامبر هست ! ؟ ! و اگر وحی است ! ؟! چرا در قرآن نیامده مگر کتاب دیگری بر محمد نازل شده که سوای این کتاب هست ..اگر وحی است چرا در قرآن نیست ..بعد زیر لب زمزمه می کنم هر که از جانب خدا بیاید اول از همه باید یکتا پرستی را به شما بیا موزاند. ندا پایم را لگد می زند .. می گویم ندا من فحشم می آید...می گوید فقط بنویس حرف نزن.. می گویم خدا می گوید ما کتاب را برشما فرو فرستادیم و بعد از آن شما فرقه فرقه شده اید...سکوت می کند نگاهم می کند و می گوید باز هم چیزی نگو بنویس.......به سیاست فکر می کنم ..سیاست چیست ؟ ایا سیاست همان ریاست ؟ یا آن دو با هم فرق می کنند گیجم...آنجا چه میکنم من ، ..هوا سرد است هنوز می لرزم چقدر دلم می خواهد گوشه ای دنج و گرم بنشینم و مثل بچه ها گریه کنم نه به این خاطر که به چندین خاطر .. |
||
|
|
|
|
|
طاعون مردم شهر را دوست دارم لیک مرا طاعون زده ای کهیر پوشیده می خوانند مرا سیاهه ای مفلوک می نامند مرا کریه ای منفور می نامند بگوئید شهر طاعون زده کجاست تا کسی را به درد خود مبتلا نکنم بگوئید لباسها را کجا به آتش می کشند تا اولین قنداق کودکیم را در آن بسوزانم و هآن ای مردم شهر ، شما را به رنج هایم رنجور نخواهم ساخت دهکده ای کوچک است که مردمانش روح را دوست می دارند می داند درون هر کالبد اقیانوسی ست و من ِ طاعون زده در این اقیانوس بی مرز می آرامم در شهر شما هرکه از مهر ترانه ای سرو د او را به طاعون تحقیر کردند و تو ای برادر ، تنها تو و اهالی سیاره ات مرا با کهیرهای طاعونیم ،با زخمهای سل آلوده ام بی منت دوست می داری
|
||
|
|
|
|
|
تکه کاغذی ناقص از تو نمیدانم ولی گویا آدمها در زمان پوست انداختن دچار درد و رنج می شوند و ناله می کنند . و مدتی در گیجی و گنگی ، مات و مبهوت خودشان را و اطرافیانشان را در برهوتی پر از سراب و پر از اشباح و ارواح ،پر از سایه های زیبا و رویایی و یا سایه های مبهم و بی معنی می بینند و پرسه می زنند .گیجند و راه گم کرده ، از این کوره راه به آن کوره راه می روند و می چرخند و آخر هم خود را سر جای اول می یابند . سخت است که بگویم ماهم آدمهایی بودیم در حال پوست انداختن و رشد کردن بیشتر شبیه آدمهایی بودیم که در یک نیمه شب ساکت و ملال انگیز پاییزی در حال پرسه زدن در خیابان های شهری قحطی زده باشند .آری توی خیابانی که دراز بود و آن جلوترها از کمر خمیده ، و انتهایش به تاریکی نشسته بود ، تنها صدای پای ما بود که سنگین بود و بی نظم ، در آنجا همه چیز تازگی داشت و همین لذت بخش بود و وسوسه انگیز و تاریکی انتهایش مرموز ، هراس آور و جذاب . زیر نور مرده چراغها می رفتیم و سایه هامان از زیر پایمان شروع می کرد به رشد کردن و با هر قدم درازتر می شد آنقدر درازکه در انتهای تاریکی گم می شد و تا به چراغ بعدی برسیم ظلمت بود و سکوت . آنروزها حس کرده بودیم انگار صدایی نبود انگار در گوشها سرب بود و لبها همه از سرب بود نشسته برهم و با چین هایی از همدردی که یافتنش مشکل بود و باور گریزان چشمها که هراسناک می نمود . حس کرده بودیم که کسانی در تکاپوی تولید تاریکی می خواهند اندک نوری که آن را هم ندارند بتابانند کسانی که در روشنایی ها جلوه ای نداشتند و ندارند و صدای ما ..نه فریاد که نجوا بود و نورمان نه آفتاب که سو سوی ستاره ای دور دست ولی هرچه بود گاهی انگار رگه هایی از دل جدا شود و گفتار یا نوشتار درهم آمیزد و گرمی دل راوخون دل را به دل نشاند . و گاه خسته می شدیم خسته از اینکه مدام بخوریم به محدوده های تنگ خودمان خسته از پروا و از اینکه مدام سرمان می خورد به سقف تعصبات و توهمات و مرزهای خیالین آزاد اندیشی و خسته از آنکه کسی شویم نشسته بر ویرانه دنیا بانگاهی مأیوس و شوم و نظاره گر زوال و نابودی ، و انحطاط و فرو پاشی آن و بی تأ ثیر بر محیط اطرافمان مانند جسمی بی جان و بی شعور. و باز هم صدای پای ما بود سنگین و بی نظم و می رفتیم . گاه بیراهه و گاه در راه ........ .......................... .................................. پیوست : تمام کاغذها رو از قفسه کتاب و کمد به بیرون ریختم تا نظمی به اونها بدم میون اون برگه ها تکه پاره ای ناقص از کاغذ بود به قلم ریزتو ، نمی دونم چرا از بچه گی همیشه علاقه داشتی ریز بنویسی برعکس من که ریزنمی نویسم و بلند حرف می زنم تو عین خط ریزت آروم هم حرف می زنی ...می دونی ، دلم برای اون شور و نشاط تنگ شده .دلم برای اون حماسه ای که توی دلهامون به امید فردا بود تنگ شده..دلم برای اون سو سوی ستاره تنگ شده ..ستاره ای که نورش زوده زود به زمین نمیرسه و باید همیشه صبور بود و امیدوار..ولی می دونی که میرسه....یادت هست ،سراغ اون حس آرمان طلبی، اون ایده آل جویی رو از من می گرفتی ..و الان..اینها زمزمه هایی هست که شب و روز همراه منه ..بخصوص وقتی تنها مثل همیشه توی کوچه ای قدم می زنم تا به مقصدی برسم تکرار حس مردن توی گوشم دنگ دنگ می زنه ..زنده ای که راه میره ولی زنده نیست .گاهی فکر می کنم متعلق به دنیای زنده ها نیستم شاید من دردنیای خودم نیستم.. من مرده ام ..آری من مرده ام ..زندگی بی تکاپو بی امید ، مرگ واقعی ست...موهام رو چیدم یه جورهایی خودم رو راحت کردم دلم می خواست قسمتی از من کم بشه و راحت شدم ،وقتی موهام شبیه جسدی منتظر تشییع روی زمین ریخته بود خیلی دلم می خواست برم توی حیاط اون رو توی باغچه خونه خاک کنم و بعد یه فاتحه بخونم..عجب آرامشی ..جستجوگرانه در پی اون آرامش همه چیز رو زیر و رو می کنم دیوانه وار............ خواستم به خودم برگردم به اون چیزی که خودم رو با اون می شناسم یکی منو دید و گفت : کارت عجیب هست..قابل هضم نیست برام..نمی فهمم...درک نمی کنم..در حالی که بغض توی گلوش بود می گفت..برای چی داری برای اینجا کار می کنی ..اینها حق من و تو رو گرفتند دادند به یکی دیگه الان که من جواب سلامشون رو رغبت نمی کنم بدم..تو فعال تر از گذشته برای اینها کار می کنی نمی فهمم چرا !.....نمی دونم ، شبیه اون گم شده ای هستم که به قول تو در حال پوست انداختن هست و توی گیجی و منگی دچار رنج و درد میشه..فقط می دونم که برای بهتر زیستن باید مبارزه کرد ..امروزکار تموم شد و نشریه رو به چاپخونه دادم ..موفق شدیم جو کوچک و دوستانه ای رو توی دل اقیانوسی از سیاهی بسازیم ..از دشمنی بیزارم...اونجا آدمها همدیگه رو دوست ندارند قانون زندگی اونها شبیه جنگل هست ..راز بقا...بکش تا زنده بمانی ...حالم بهم می خوره از گفتار آدمهایی که ایرانی جماعت ، رو تحسین می کنند و مدرک و سند واهی و عنکبوت گرفته خود رو تقدیم می کنند به دورها نظاره می کنند ونزدیک ها رو نمی بینند ..غرق میشند و نمی فهمند ..از این جمله عقم می گیره ایرانی ها هوش بالایی دارند........به نظر من ایرانی ها ملتی احمق و بی مغز هستند..وقتی سیستم تعلیم و تربیت آنها به جای پرورش انسان دیگر خواه و صادق و تلاش گر ...فردی می سازه خودخواه دروغگو زیرآب زن و ریاکار و به جای کارهای گروهی تک رویی و مدالی گیری رو ترویج میده معلوم می کنه که ملت باهوشی نیستیم. ما به جای آموزش چگونه اندیشیدن ، اندیشه روآموزش میدیم و آدمهایی که عاشق نام دیگران میشند ..آدمهایی که توی تحلیل و عملکرد ضعیف اند آموزش و پرورش ژاپن رو ببین و آموزش و پرورش ما رو ...تمام بدبختی و عقب ماندگی ما چه از نظرتکنولوژی و فناوری و چه از نظر اخلاق به دست همین دارالمخروبه ای هست که نه تعلیمش به تعلیم ماند و نه تربیتش به تربیت . ************************ پیوست دو: خاطره تو ، درون لایه های درونی روح من است چیزی که هرگز جدا نمیشود مثل حس مبهمی که تا لحظه مرگ با من است و آن تکه ای از عمیق ترین و داخلی ترین لایه درونی جانم است چیزی شبیه باور بودن در دنیایی از نبودن . و جزیزه ام قلمرو حکمرانی من است قانون خلوت و تنهایی در آنجا نمی گذارد تو مرا به داشتن آن مجازات کنی . |
||