|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
گربه یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود. چند سال ناقابل از جنگ می گذشت من بیشتر از شش یا هفت سال سن نداشتم و شیفته، بازی و سرود و شعرهای بچه گونه... پسر عمه بابام که برای جویا شدن از احوال ما و فامیله هجرت کرده ،شهرهای مختلف رو می گشت تا حال و روز فامیل و دوست و آشنا رو از نزدیک ببینه به خونه ما اومد .منو صدا کرد و نزد خودش نشاند که شعری را برایم بخواند که ازآن لذت ببرم و خوشحال شوم و بخندم و دوست بدارم من هم که مثل اکثر بچه های همسن و سالم، تا اسم شعرو این حرفها می آمد سراپا گوش، در پی از بر کردنش می کوشیدم...پسرعمه بابا که اون رو عمو صدا می کردم با ریتمی خاص شروع به خواندن کرد .. بله یه حاجی بود یه گربه داشت گربشو خیلی دوست می داشت گوشت خرید طاقچه گذاشت گربه اومد گوشتا رو خورد حاجی اومد گربه رو کشت رو سنگ قبرش نوشت یه حاجی بود یه گربه داشت گربشو خیلی دوست می داشت . یادمه عمو چند بار این شعر رو برام خوند ،که بخندم ولی خنده ام که نگرفته بود هیچ ، بغض کرده بودم و گیج ...برایم قابل درک نبود..سئوال و جوابهای من از عمو شروع شده بود عمو چرا کشتش ؟ ......چون گوشتا رو خورده بود...عمو مگه نه دوسش داشت ؟.. اره دوسش داشت ولی گربه دزدی کرده بود ...لحظاتی رو قانع میشدم که این بلا حق گربه بود چون گربه نباید دزدی می کرد ............ عمو ، کاش دزدی نمی کرد.....حالا عمو، گربه مُرد...اره گربه مُرد....عمو گربه گنا داره ...نه عمو حاجی گنا داره ،گوشت خریده بود...عمو چرا حاجی گوشت گذاشته بود تو طاقچه چرا قایمش نکرد ....خب عموجان شاید می خواست گربه اش رو امتحان کنه......ولی عمو گربه هم گوشت دوست داشت ...دوست داشته باشه بازهم نباید دست بزنه خدا دزدی دوست نداره.... از خودم می پرسیدم کسی رو که دزدی می کنه باید کشت؟ بعدها معلمان پرورشی مدرسه به این تفکر دامن می زدند چهره ای مخوف از خداوند که تناسب جرم و مجازات نمیشناسد ..خداوند که نه بخشش می شناسند و نه گذشت ...او را بخشاینده و مهربان می خوانیدم اما اینگونه که می اموختم این فقط برای حمد و ثنا است ..اشد مجازات پاسخی است برخطاهای ما . بزرگترکه شدم فهمیدم نکته اصلی در همان حاجی بودن نهفته است ..انسانی متعبد و حج رفته ...که در دین خدا غلو می کند . |
||
|
|
|
|
|
چون پست قبلیم ملازمت زیادی با پست تلقین به نفس درمانگرانه نداشت و خیلی ضایع بود... تصمیم گرفتم دربارۀ چیزی که الان سبب سرازیر شدن آب از دهانم شده بنویسم فک می کنم این خیلی مهم تر و اساسی تر باشه درجه مهم بودن چیزی از نتیجه ای که حاصل میکنه معلوم میشه...القصه من این شبها سریال ترش و شیرین رو تعقیب می کنم شبکه سه ساعت ده و نیم به بعد .با کارگردانی رضا عطاران با چهره ای چرکو که معمولا سریالهاش اوضاع اجتماعی و اقتصادی طبقه پایین تر از متوسط جامعه رو همیشه به تصویر میکشه..شاید به این خاطر کارش خوب از آب درمیاد که خودش از همین طبقه بوده و توی همون کوچه پس کوچه ها بزرگ شده...به نظرم بیشترین ارتباط رو با سریالهاش همین طبقه از مردم برقرار می کنند ....حالا اگه یکی هم این سریال رو ببینه و زیاد هم چنگی به دلش نزنه اعلام انزجار کنه در من تاثیری نمی گذاره ..چون قبل ازاون از ترشی نصرت خانم تاثیر گرفتم ( به به) هرشب به خودم میگم همین فردا صبح میرم ترشی فروشی چند کیلو میارم خونه ..اما فردا حتما این کار رو میکنم ...احتمال میدم اولین تاثیر رو بر فروشندگان ترشی بگذاره... شاید بتوان زندگی را با ترشی شیرین کرد |
||
|
|
|
|
|
انگار که عقربه های ساعت به دنبال چیزی می گردند ویا کسی آنها را تعقیب کرده است.نمی دانم اخر این تعقیب و گریزبه کجا می انجامد سالهاست که عقربه ها می چرخند و آخر خود را سرجای اول میابند ولی باز می چرخند مثل اینکه فرمانبرداربی چون وچرای کسی هستند که دوست می دارند .وحتی لحظه ای حاضربه تخلف از وعده عاشقانه نامعلوم خود نیستند هنوز امیدوارند ومی چرخند..کاش می توانستم آنها را از حرکت بازدارم..و قانون را دستکاری کنم اما اگر میسر بود اولین تغییر دهنده های آنها گرگهای درنده ای بودند که جهان را به منزلگاه نکبت و درد مبدل کرده اند... پنج روز از شروع سال جدید گذشت .شاید در خواب بودم و گذشت زمان را نفهمیدم یا اینکه در رویای آرام خود .نمی دانم کجای این زمان پرسه می زدم که متوجه زمان نشدم..این تعطیلات بزرگترین عیدی روزهای من است .و با این سرعت احتمالا در طرفه العینی فردا و شاید پس فردا چهاردهم فروردین و شروع دوباره کارهای در هم گره خورده نهاد بی در و پیکرو دیدن جا نمازهای آب کشیده ادمهایست که به شکل بی خردانه ای چرخ نوآوری و کارآفرینی را می چرخانند و نمی چرخانند... و اینگونه میشود که درجایی می نشینم وبر فرشی میدوم که نه اندیشه ام و نه روحم با انهاسر سازگاری ندارد.. دلم می خواهد در این مدت اندک سراپا سکوت و آرامش را بخوانم همه رفته اند وتنها ذوق و شوق من، سکوت خالی این خانه است صدای تیک تیک ساعت که گاهی از گذر تندش دلتنگ میشوم . نه مهمانی رفتن را دوست دارم و نه مهمان دیدن را...نه اینکه افسرده از چیزی ، که بی حوصله از دیدارم.شبیه جنگل بانی که به تنهایی عادت و به آن عشق می ورزد شاید تنها دلخوشیش در این دنیا همین آرامش هست . و ازهرآنچه این سکوت رابیازارد می گریزد .شاید تنها دلتنگ کسی هستم که می آید او که خاطرات کوچکیم را باوی قسمت کرده ام..او قسمتی از بازیهای ساده و بی ریای کودکی من است . گاهی با خود می اندیشم چرا انسانهای این دنیای مجازگریزان ازکسانی هستند که آنها را می شناسند چرا جاهای دنج و خالی از آشنا را برای نوشتن می پسندند و هرجا دنیایشان به واقعیت نزدیک شود درصدد انهدام آن کوچ می کنند ..گاهی درد و دل کردن در مکانی ، چیزی به جز افزایش درد برای ما ندارد گاهی تکرار آنها در خلوت دنجی نیز ناخودآگاه افزایش دهنده الام ماست .. و گاهی در جایی ادمهایی که به قصد کمک دادن آزار می دهند ..نصحیت می کنند گویا احمقی هستی جاهل ...مدت زیادی است که از درد و دل کردن بیزارم شاید بگونه ای شرطی شده لحظاتی را به یاد می آورم که فرجام آن بهت و حیرت بود از آدمیان . این روزها فرصتی را به من داد تا بگونه ای کامپیوتر را ازآن حجم نوشته ها پاک کنم. از وقتی پا به دنیای مجاز گذاشتم چقدر روده درازی کرده بودم ..اینقدر که پاک کردن آنها ساعتها به طول انجامید و خاطرات شبیه آلبومی کهنه از صندوقچه قدیمی و گرد خاک گرفته ، فصل به فصل دوباره ورق خورد و برای همیشه نابود شد ورفت..گویا هیچ اجتماع شناخته شده ای باقی نمی ماند فرو می پاشد و میرود. بعضی از اجتماعات زائیده شرایط اند و تا زمانی زنده هستند که شرایط پا برجا باشد... هیچ وقت فکر نمی کردم روزگاری دوستی من و مریم به خاطرات دور و گاهی فراموش شده مبدل شود دختری که سه سال با او در یک خانه زندگی کردم گاهی برای مدتی طولانی کاملا فراموشش می کنم انگار که نمی شناسمش ومی دانم او نیز مرا به یاد نمی آورد...انچه دارم زهرا ایست که مثل مار و پونه می جنگیدیم .در اینکه چرا دوستی من و زهرا پابرجاماند نمی خواهم چیزی بنویسم شاید این هم یکی ازنمونه های خطوط قرمز نوشتاریست که مبدل شدن مجاز به گونه ای مشابه با واقعیت آنرا تولید می کند . |
||