|
|
|
|
|
دلم از فرط اندوه می لرزد امروز0به عمق استخوانم غم لانه کرده 0خسته و افسرده زار میروم ز ین جا0سوی منزلگه ویران دیروز ۰دل رمیده ام از مردم شهر مجاز0 میروم افسرده از رنگ ها ، حرفها0رنگ زیبا اندرونش تلخ ها 0 میروم دلتنگ مثل سالها ، اشکها ۰آرمانم وداع از جهان بودن است0دل کپک کرده تا عمق رگش0 وسعتی را ورم کرده تا نشئه اش 0برزمین هرزه می گرید چشمانم کنون سوی سوی ظلمت است تا اندرون0عاقبت اندیشه سفر راهم گرفت0هرچه ماندم نیک و بد آهم گرفت0آه .. ازما این زمین هرزه را ویران کنیم۰تا به محنت باریش کاری کنیم0نه که این ویرانی ، نه از آن زمین0ازهمه نقش هاست از ماست روی زمین0روزگاری دلشکسته آمدم۰دلشکسته تر میرم تا به عدم « بدی دیدید ، به بزرگی بخشش » « خوبی دیدید ، تقصیرخودتون بوده » خداحافظ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/02/30ساعت 10:41 توسط سعاد
|
||
|
|
|
|
|
هرکسی از ظن خود شد یارمن از درون من نجست اسرار من |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
بازی اینان بازیگرانند و روابط آنها دیالوگهای حفظ شده متونی است که بی مغزان دانه به دانه جملات آنرا با ولع نشخوار می کنندتا بر سر جنگِ قدرت مسندی را به نام سنگر حفظ کنند و چندسالی نانِ بازیهای متعفن خود را خورند تا گوی سبقت در بدی از هم بربایند. باگوشهای باز و چشمانی که هرگاه نگاهم می کند گویا می خواهد بگوید به بیگانگی تو مشکوکیم . نمی دانم چگونه می توان در میان خیل بزرگ مردان وزنانی که یک حسنه از رفتار آنها توسعه بی اطلاعی و ناآگاهی و ورد زبان آنها دستاوردهای انقلاب است روزگار گذرانید و از بودن و زندگی سیراب نشد... خسته ام از خیل آدمهایی که جانمازهای خود را آب می کشند و السابقون السابقونشان آستین های بالازده برای نماز خواندن است و کج کردن زبانهای خود و فریاد الله اکبر که آنچه در آن نمی بینی یگانگی خداست که زبونی نفسی است که بنده بت های تکیه زده بر اریکه فرمانروایی آنهاست . هر چه هنرمندتر موفق تر . دلم همیشه سنگینی دردی رابه خود می کشد تنها و یکه ..و گاه بی طاقت میشود و آنچه را به قاموس اینان نباید بگوید به زبان می راند و ناگهان دوباره چشمان دریده شیاطینی که اویخته بر زمینند تا قوانین ریای خود را تکمله دهند حکایت از درون هرزه آنان می کند آنانی که برای التیام فساد درونی خود سعی در نمایش تصویر خدایی که نمی شناسند می کنند تا مغایر بودن با اندرون خود را اثبات کنند تا هم وجدانشان آرام گیرد و هم به نان و بزرگی برسند . خسته ام و این خستگی گویا تمامی ندارد . تکه ای ، وصله ای ناموزن هستم به جماعت اینان . همیشه صدایی نیمه مهربان که دیگر کمتر می شناسمش می گوید تو نیز هنرمند و بازیگر خوبی باش .و من ناتوان از این بازی گویا طناب داری به حلقومم اویخته باشند وقتی کسی می گوید آنچه نیستی باش و آنچنان بگو که نمی گویی و آنچنان بزی که نمی زیستی .و چنان بیندیش و بر زبان بران که نمی اندیشیدی .به ناگاه فریاد العجز مرا تا عمق ِ عمیق ترین دخمه های تنهایی می برد در کویری بی آب و سایه و صدای خنده جانوری پنهان از چشم در پشت کوهی که نمی دانم کدام سو لانه کرده ..سر به گریبان فرو می برم زبانم به سقف دهانم محکم می نشیند و دیگر قلمم نمی نویسد .
|
||
|
|
|
|
|
تـســلـیت بزرگی و مصیبت غم عزیزان از دست رفته را نیک می دانم همیشه با خود گفته ام چگونه می توان به زبان آوردکه غم دوستی ، پایان رنج هایش باشد ! و به او به رسم تعارف بگویم غم آخرتو باشد زیرا که خوب می دانم این دنیا ماتمکده احزان است و رنج را گریزی نیست اکنون فقط می توانم صبر را ، استقامت را ، برای خاله ویدای عزیزم که مادر گرامیشان ،چندی پیش به دیدار ،شهر آمال ، خستگان مانده در دنیا شتافتند آرزو کنم و برایشان روزهای بهتر از امروز را ، از اعماق دل از خداوند بخواهم .
|
||
|
|
|
|
|
مدتی هست که دستم به نوشتن نمیره ..شرمنده کسانی میشم که به اینجا سر می زنند و با صفحه تکراری مواجه میشند .هر کاری که می خوام انجام بدم میگم اخرش چی ؟...حتی خریدن و یا پوشیدن یه لباس تازه یا شانه زدن به موها ... زندگی من وارد مرحله مشابه ای به مرگ شده و ذره ذره داره منو با خودش مثل مسافری غریب به پیش می بره ..نمی دونم نوشتن اینها اینجا کار درستی هست یا نه هیچ وقت دوست نداشتم ناله سر بدم یه جورهایی از همه چیز خسته ام و تنها ارزوی من پایان زندگیست ..حس پوچی درون من شاید زائیده خستگی روانی است . غرق شدن در خود و تنهایی، برای جدا شدن از دنیای واقعی خود، قصه همیشگی من است مدتهاست که از دنیای واقعی می گریزم مجاز هم گاهی در تشابه نوسان با این دنیا. بقول معروف ادمی شده ام که لالایی را می شناسد ، نمی خوابد ..تنها آرزوی من گریز عمیق تر از دنیا اطراف و فاصله گرفتن از آدمیان...شاید مرگ تدریجی من اغاز شده راست می گفت دایی که ده ماهی و یا یکسالی میشد که مرا ندیده بود برای اولین بار از زبانش شنیدم که ، شکسته شده ای ..شاید اون همه مشغله های کاری ظاهری نتوانست کار خودش را بکند دچار غمی طولانی شده ام گویا هیچ چیز قابل تغییر نیست و امده ام به شکنجه . از همه مهمتر تغییرات هم منو دلخوش نمی کنه وقتی از خودم می پرسم چی تو رو راضی می کنه و چه وضعی رو میطلبی جوابی براش پیدا نمی کنم ...مدتهاست که نگاه کردن به آدمها و خیره شدن در اونها و این سئوال که چطور زندگی می کنند و دلشون به چی خوش هست کار طولانی من شده . داشتم سعی می کردم ثانیه های خوبی رو بیافرینم شاید مدتی موفق شدم اما ناراحتی ها و مشکلات و نا عدالتی ها در من اثر بیشتری می گذارد تا لحظات آرام .محیط کار ،شرایط کار ،عدم امنیت، تحقیرکاری ، از همه بدتر محیط که در آن خود را بیگانه با دیگران می یابم و دیگران را همچنین ، دست به دست هم پوچی را در من تشدید می کنه شاید هم، تمامی زائیده این است ....نمی دانم....شاید درد و دل کردن بر این صفحات در من حس پشیمانی بوجود آورد حُسن این یکی دنیا و خواندن نوشته ها فهمیدن حس مشابه ادمهاست ولی همه اینها پشت این منیتوره.. و شاید همه اینها سایه ای دروغ از درون ادمهاست . دلم دشتی دور از ادمها را می خواهد جایی که ساعتهای طولانی قدم زنم وبهشتی که در آنجا قیمت ادمها فقط به درون آنها باشند می دانم نمی یابم ...نمی یابم |
||