|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
احساس توهم گریز سایه هاست می شود عشق طنز تهوع آور زمان باشد من از بی نهایت اشک سخن نمی رانم من از رهایی دل رویاها ساختم
|
||
|
|
|
|
|
ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه صبح .چراغهای خیابان روشنند همه خوابند .نانوا نان می پزد..عده ای یاد نگرفته اند بخوابند نفسی عمیق می کشم و ریه ها را پر می کنم از هوای نمناک عروسی شمشادهای خیابان است می درخشند و می خندند درخت نارنج پشت سرم چیزی می داند که من از یاد برده ام ناگهان قطره ی باران راز نارنج را در گوشم زمزمه می کند طعم عشق لبریزم می کند چشمانم عاشق می شوند .باران عاشقم می کند
|
||
|
|
|
|
|
. |
||