|
|
|
|
|
حرفه ی آشپز ناشی ! ما که خود از تدارک غذایی نیکو ناتوانیم . زندگیمان را به چشیدن دست پخت دیگران برنوک زبان تحقیرگر خویش ، به بحث و جدل بر سر آنکه آیا آن غذاها خوب یا بد به عمل آمده اند می گذرانیم . تو گویی دیگران محتاج آنند که ما آنچه را برای خوردن مناسب است به آنها معرفی کنیم ! وظیفه ی ناپسندو پست بردگانی فربه و تن آسا که لقمه ها را جویده در دهان ارباب بی حس خود گذاشته و لب ها یش راپاک می کنند......سرافکنده ام ، زمانی که در خانه ی مادر خدمتکار ، مرا پشت میز، نشسته و به حال خواندن می بیند ، شرمم می آید زمانی که با کارگری شب هنگام ، خرد شده بعد از روزی کارسنگین روبرومیشوم . ننگ دارم که تمدن استثمارگر ، این تمدن لاقید و بی وجدان نقش انگل رابه ما تحمیل می کند . جوانان تقریبا همواره در قضاوت هایشان به راه افراط می روند و باید هم چنین باشد چرا که خارهای جاده ی زندگانی چنان این پشم های اضافی را از کالبد آنها می ربایدکه اگر از بیست سالگی راه اعتدال پیش گیرد قبل از سی سالگی جزپوستی برهنه بربدن نخواهند داشت و همرنگی با جماعت در پیچ جاده ی جوانی انتظارشان را می کشد . |
||