|
|
|
|
|
خشم سرکوب شده گاهی فکر می کنم تبلیغ و تکثیر برخی اشعار و نگاه های آسمانی ودور، در مورد عشق، از گذشته تا به امروز، جنایتی ست در حق عاشق و آرامش افزایی بشر .. مثل این می ماند که فردرا پیوسته به دور خودش می چرخاند بخصوص جوانان خوش قلب و پاکدل،که بیشتر از دیگر جوانان به دلایلی در دام چنین عشق های فضایی گرفتاری می آیند. تصور کنید کسی را که در مسیر عشق و وفاداری به معشوقش شاهد بی وفایی او است .اما پیوسته چیزی در گوشش زمزمه می کند و به وی تعلیم می بخشد که در جرگه ی روشنفکران زمانه باش و اینچنین مسیر را برو و آنچنان باور کن که برخی مشاهیر ادب و عرفان و نویسندگان گفتند !مثل این: عشق با مالکیت معنی ندارد!..عشق با خودخواهی معنی ندارد! و اگر او را دوست میداری او را در کنار رقیبان تحمل کن و رقیبانت را دوست بدار! وخشمگین مباش !.اگرحقیقتا دوستش میداری رنجیده خاطر نگرد!.. اما آیا این تز به ظاهر روشنفکرانه نتیجه ای بجز روانی کردن عاشق در پی خواهد داشت!؟..
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم /که در طریقت ما کافری است رنجیدن !
بدیهی است هیچ عاشقی با پی بردن به بی وفایی یارش خوشحال و خشنود و راضی و شادمان نمی گردد و سراپای وجودش را نارضایتی و رنجش فرا می گیرد عجب اینجاست با این وجود شاهد آفرینش اشعاری می گردیم که نوعی خود فریبی درآن نهفته است.
جفای تو وفا باشد از زیرا زنیکو هر چه آید هست نیکو !
و چون این رنجش نه اجازه بیان دارد و نه اجازه تخلیه، تبدیل به غمی عمیق و طولانی میگردد به شکلی که این عشق تبدیل به طاعونی میگردد که لحظه لحظه زندگی فرد را به "بیقراری" تبدیل می کند لیک این بیقراری همانی است که امروز " استرس " نام نهاده شده است ولی متاسفانه برخی اندیشه ها بیقراری را عین تفسیر عشق نام نهاده اند! و به این درد دامن زده اند " از عشق تو جان بی قراری دارم " ! گویا مردمی که این اشعار را سرودند چندان اهمیتی به روانشناسی انسان و عاقبتی که این بینش در روان انسان خواهد گذاشت نمی دادند.ویا اینکه نمی خواستند بدهند و یا اینکه خود فریبی را نسخه ی پنهانی کرده اند (همان چیزی که فروید آن را" انکار" واقعیت می نامید) اگر ما بپذیریم که هیچ خاطره ای نابود نخواهد شد و در ناخوداگاه ذهن فرد باقی خواهد ماند ، و بدون اطلاع وی ، واکنش های رفتارهای بعدی او را تحت تاثیر قرار خواهد داد می توانیم بپذیریم که این بینش متوقع و افراطی در عشق،نتیجه ای جز تکثیر دردهای روانی نخواهد داشت 4 فرض کنیم فردی بعد از یک ناکامی درد آور در عشق، خود را از ابراز خشمی که تمام روانش را فرا گرفته محروم دارد و چهره ای به ظاهر آرام به دیگران نشان دهد و به جای اینکه اندیشه ی بروز خشم و سرودن و بیان شعری همانند واسوخته ها بعنوان نمونه (خیال نکن نباشی بدون تو می میرم )در سر بپروراند با شاخه ای گل به نزد یار بی وفای خود برود! ...سئوالی که اینجا بوجود می آید این است پس خشم ابراز نشده به کجا رفته است؟ آیا خشم دود میشود و به هوا میرود ؟!..آیا باوجود آگاهی از جایگاه ناخوداگاه ذهن بازمی توان گفت فراموش میشود ؟! واقعیت این است که یا افراد از مکانیزم انکار استفاده می کنند( این مکانیزم درخدمت نپذیرفتن واقعیتها و حقایق نامطلوب است و فرد را دچار اضطراب دائمی می کند). . و یا فرد دست به سرکوب این خشم میزند.. علاوه بر تعالیم ادبیات و عرفان درمورد عشق ، فرهنگ و خانواده و دوستان و همسالان به ما می آموزانند که عواطف اینچنینی را ابراز نکنیم ما را از بروز خشم ، حسادت، ترس ،اندوه رنجش ، و غیره محروم کرده اندو بین مردم مسابقه ای بر سر ادعای نداشتن حالتهای اینچنینی در گرفته است و هرکسی در ظاهر نشان دهد که در برابر این اتفاقات آرامتر و بی خیالتر است از طرف جمع تحسین میشود و مدال روشنفکری نیز بر سینه اش آویزان میکنند اما بقول فروید و دیگر روانشناسان، سرکوب حالتهای عاطفی خطرناک است و بعد از مدتی این خشم به شکل انفجاری بروز خواهد کرد و حتی ممکن است ، عاشق به جای معشوق بی وفا، بی گناه دیگری را صفحه ی هدف این انفجار قرار دهد.. و یا اینکه از این پس عاشق تبدیل به معشوق بی وفایی می گردد که خود نادانسته میخواهد اول درجایگاه معشوق بنشیند و بعد در جایگاه بی وفایی عاشقان را طرد کند .. بروز دادن خشم در وهله ی نخستین ، برای افراد ضروری به نظر میرسدزیرا باعث میشود آنها را از اضطراب دائمی که منتهی به رفتارهای انفجاری انتقامجویانه از افراد بی گناه می گردد نجات دهد. درواقع باید از انرژی خشم استفاده بهتری نمائیم..و این است که فکر می کنم برخی اندیشه های زاده شده در فرهنگ ما و ادبیات و عرفان مرتکب جنایت شده اند .
پی نوشت: 1- اگر عشقی برای شما شادی به ارمغان نداشت خودفریبی را با عشق اشتباه گرفته اید 2- اگر عشقی برای شما آرامش نسبی به همراه نیاورده به پایه ی اندیشه ی خود شک کنید 3- اضطرابی که بعد از ناکامی عشق وجود شما را فراگرفته است به تضاد نفرت و عشق مبدل خواهد شد و روزی فراخواهد رسید که ناباورانه به جمع شدن این دو حالت متضاد درخود خواهید نگریست 4- واکنش افراد با خاطرات حکاکی شده در ناخوادگاه ذهنشان ارتباط دارد، لذا شاهد این هستیم که برخی افراد در مقابل یک ناکامی آرامتر از کسانی هستند که چندین ناکامی و خاطره مشابه داشته اند بقول یک دوست تحملمون کم شده 5- کاش شبیه کشورهای مترقی ماهم کارگاههای تخلیه خشم داشتیم
|
||
|
|
|
|
|
به راننده ماشینی که در انتظارمسافر ایستاده بود گفتم : روستای دادین با جاده ی اصلی چقدر فاصله داره؟ گفت بستگی داره که می خواهید کجای این منطقه پیاده بشوید.گفتم: جایی که مرکز بهداشت داشته باشد .گفت : چندتایی هستند !.بگویید برای چه میخواهید تا بگویم کجا بروید بهتر است. گفتم : آمار کودکان آن منطقه را میخواستم. مرد روستایی راننده گفت : فهمیدم.و ناگهان راننده دیگری را صدا کرد و گفت : این خانم دکترها رو برسونید به مرکز بهداشت واحدسفلی ! من به همکارم نگاه کردم و گفتم فقط خانم دکترها مرکز بهداشت می روند! و لبخند تلخی گوشه ی لب هر دوی ما که نا امیدانه از سنگلاخ دوانی برگشته بودیم و حوصله ی خندیدن نداشتیم نقش بست . آن لحظه به یاد بهمن افتادم .همان مرد روستایی اسکیزوفرنیایی که از فرط عشق به یک دختر روستایی ، روانی شده بود.هرروز او را با لباسهای پاره و کثیف سر راهم برای رفتن به کلاس سوادآموزی می دیدم پاهایش را به گونه ای پرانتزی باز می کرد و کج راه میرفت گویا همیشه قضای حاجتش را بی دردسرتر از پیدا کردن دستشویی بر روی لباس های خود می نشاند . تا مرا می دید از جا بلند میشد و تعظیم می کرد و می گفت سلام خانم دکتر . و من با خنده ای که سعی در پنهان کردنش داشتم پاسخ می دادم " سلام"..و نزدیک می آمد و می گفت: چطوری خانم دکتر؟ و من با گفتن ممنون ،هرچه زودتر سعی در دور شدن از او می کردم . روزی از روزها بهمن با خشم به من خیره شده بود و در یک حرکت چرخشی کشیده ای بر صورت من خوابانید و گفت : خداغریبه است تو هم غریبه ای..من ازغریبه بدم می آید پس از خدا بدم می آید و از تو هم بدم می آید.همه چیز تقصیر توست... همه چیز تقصیر خداست...همه چیز تقصیر غریبه هاست
شاید بی جا نباشد که بیندیشیم ما نیز دیوانگانی هستیم همانند بهمن که نام ادمهای سالم ! را یدک کشیده ایم...همانطوری به خدا می نگریم که بهمن به من می نگریست همانقدر از خدا تصویر می بافیم که بهمن مرا تفسیر و تصویر نموده بود او مرا دکتر خطاب می کرد و ما چیزی را که نامش را خدا نهاده ایم قادر مطلق خطاب می کنیم... بهمن تمام تقصیرها را برگردن من انداخته بود و ما تمام تقصیر ها را بر گردن کسی که سالهاست بخاطر شرطی شدنمان او را قادربی همتا نام نهاده ایم. مذاهب و عرفان سهم زیادی در شرطی کردن ما داشتند آری ما از اندیشیدن بدون القاء و بدون شرطی شدن محروم هستیم زندگی بدون خدای معجزه گرِ مهربان که به ندا و دعای بنده اش گوش فرا می دهد، رعب و وحشت و پوچی می آورد انسان از این پوچی می گریزد و سپس از روی ترس برای خود خالقی توانا می آفریند.. لیک او خالقیست که خود در چرخه ی قانون اسیر گشته است..خالقی که بدون قانون، خود نیز آفریده نمی گشت..خالقی که نه تنها خلق کننده است بل مخلوق قانون است شاید بتوان او را نه خدا که " موثر اثرپذیر " نامید او که پیدایشش در ظرف ادارک بشر نمی گنجد و قانونش همانند همان مرغ و تخم مرغی است که هرگز کسی ندانست کدام یک خالق و کدام مخلوق است ذهن بشر پیوسته به دنبال یک خالق میگردد خالقی که هرگز مخلوق نگشته است و این عقل ناقص بشری است که پیوسته در ذهن او میخواند خالق هرگز مخلوق نیست ! ..خالق قدرت مطلق است...! و ما همه بهمن های سالم نماهستیم
و خدا هنگام دعا و هنگام توقع و تصور، بر ما همان لبخند تلخی را میزند که من بر بهمن زدم !
|
||