|
|
|
|
|
-جمعه پیش با همکار دم دمی مزاجم آشتی کردم واز انباری به همون اتاق برگشتم -احتیاج به یک کیلومترشمار دارم تا ببندم به مچ پام وبگم روزی چقدر توی این سنگلاخ ها راه میرم. خیلی وقته چادر رو توی روستا از سر بیرون اوردم...حقیقتا درتعریف چادر خواهم گفت : ملافه ای سه متری و مضحکیست که زنان به سر می کنند که مرا یاد بن لادن می اندازد..اداره بفهمه گزینش مردودم..مردودی رو به جان میخرم..آزادی رو عشقم - چقدر چیزهای مهم توی زندگی هست و من چیزهای غیر مهم آزارم میدهندو بهشون فکر می کنم.. - با تمام مهربانی هایی که مردم روستا دارندتفاوت فرهنگی غیر قابل تحمله...از زندگی روستایی بدم میاد از روستا بدم میاد هرچند روستایی ها به خودشون خیلی مینازند که مهمانوازند و از این حرفا اما حریم خصوصی حالیشون نیست..سئوالی که زیاد از ما پرسیده میشه این هست چقدر حقوق می گیری ؟..توی حساب بانکیت چقدر پول هست ؟! خیلی دلم میخواد بگم به شما چه .ولی در اکثر مواقع نتوانستم...تصور کنید سوارماشینی میشی تا از بخش بالا به روستا بری راننده روستایی که هیچ شناختی از او نداری در کمال پرویی و حریم نشناسی ازت بپرسه حقوقت چقده ؟! تقریبا تمام اهالی روستا این سئوال رو از ما کردند!..آقای صاحبخانه که یه معلم بازنشسته و میانسال هست می پرسد چقدر در بانک پول داری ؟! وقتی من و همکارم حرفهای خصوصی میزنیم خانم ها می آیند و بی ادبانه به ما می چسبند حقیقتا تحمل فرهنگ مزخرف روستا رو ندارم...تصور کنید ادمی برای بار اول به اتاقت بیاد و بدون در زدن ناگهان او رو بالای سرت ببینی که مثل فیلم سینمایی تکیه به دیوار اتاقت داده و داره تو رو تماشا می کنه یه دونه سلام می کنه و به خودش اجازه میده که بایسته چون فامیل صاحب خانه است و بروبر تماشاکنه !...
- دارم کتاب هنر عشق ورزیدن رو از اریک فروم می خونم با وجودی که به چاب بیست و ششم رسیده ولی ازش خوشم نیامد..شبیه اندیشه های گذشته من درمورد عشقه..دیگری را بیشتر از خود دوست داشته باش اندیشه های عرفانی مازوخیستی و از این حرفا...بعد از پایان کتاب در موردش نظر خواهم داد |
||
|
|
|
|
|
شبی که گذشت
این دومین باراست که احساس بی خانمانی و فراموش شدگی می کنم اگر چه مادر و پدرم نگران من هستند و اگر چه برادربزرگم همیشه ازشرایط کاری و جایی که در ان زندگی می کنم می پرسید اما اخر الامر حس بیچارگی باعث شد چند قطره اشکی بی صدا ،مقدمه ی بارانی از اشک با هق هق شود . گویا در این دنیای بزرگ هیچ کسی را نداشتم که به فریادم برسد گاهی مثل بچه ها میشوم وقتی دلشان حمایت میخواهد و هرچه نگاه میکنم کسی نیست من هستم تنها ! با ان درخت خشکیده کنار روبرویم. مثل او، بیچاره سر به اسمان گذاشته و سرنوشت را در ریشه های محکمش تنها می بیند.از زمانی که مرد را فهمیدم و تعریف زن را در این اجتماع سنتی در ک کردم ، با خودم عهد کردم تمام کارهایم را خودم انجام بدهم و البته موفق بودم سرنوشت، چیزی که هرگز آن را نخواهم پذیرفت و بدبختی ان چه دوست ندارم بپذیرم اما در زندگی لحظاتی هست که خود را ناچار می یابی . گره گشایی را بلدی . ولی این گشایش نیاز به همکاری کسی دارد که نه از روی وظیفه بلکه از سر حس مسئولیتی که ریشه در مهرش دارد برایت همکاری چاره ساز شود و مشکلی را از پیش رویت بردارد می خواهی کسی آنجا باشد که بی رمقی تو را فرصت رمق یافتن دهد و توانش را به توان تو اضافه کند دست مهربان خانم صاحبخانه و بوسه ای که برگونه ام زد حس مادرانه ای را به یادم اورد و اشک را امان نداد این بود که فرار کردم تا کسی اشک را نبیند..هنوز از گریه کردن خجالت میکشم در حال حاضر احساس بیچارگی می کنم اول بار ده سال قبل این حس به من دست داد. وقتی صاحب خانه بد خلق دوره دانشجویی، بچه ها را اذیت می کرد و ما باید از انجا نقل مکان می کردیم تمام بنگاه ها را زیر پا گذاشته بودم حتی بنگاه هایی که در کوچه پس کوچه ها بود گاهی هم، بی هدف در کوچه ها راه می رفتیم تاشاید بنگاه جدیدی کشف کنیم اما با صدها دلیل موفق به پیدا کردن خانه نمیشدم . تمام بنگاه های شهر را رفته بودم پاهایم تاول کرده بود و قسمتی از ان زخم شده بود بیشتر از انکه به درس بپردازم به مکانی برای ارامش فکر می کردم مکانی که دران بچه های صاحبخانه به عمد آب را برسر دوستان هنگامی که حمام می کردند نبندند روزها گذشته بود و هنوز موفق به پیدا کردن خانه نشده بودم این در حالی بود که اذیت های صاحب خانه بیشتر از قبل شده بود. و امشب با تاریکی شب و صدای پارس سگ ها و من که منتظر و بیچاره به دنبال یک ماشین چشمها را به جاده های خاکی دوخته بودم شاید کسی از اینجا گذر کند تا بتوانم وسایلم را به خانه ی کسی دیگر از اهالی روستا ببرم و برای همیشه از دست اخلاق همکارم وخاله زنک بازی ها و لجاجت های بچگانه اش نجات پیدا کنم راه مان را باید از هم جدا می کردیم .حس بی خانمانی ده سال قبل، دوباره به یادم امد ماشینی نبود ، وسایلها راهمه در جایی روی هم انبارکرده بودم .. عاقبت زن مهربان صاحب خانه نگذاشت که من آنجا را ترک کنم...میگفت: اگر تو از اینجا بروی، مردم فکر می کنند من تورا بیرون کردم ویا باتو بد رفتاری کردم غریب نوازی افتخار مردم این روستاست ، فردا همه مرا ملامت می کنند وکنایه های مردم مرا راحت نخواهند گذاشت التماس میکرد که نروم..... و من پیوسته به چهاردیواری فکر می کردم که سقفی بالای ان و دری برای بستن داشته باشد به گاز پیک نیکی که باید از خانه می اوردم تا بشود اجاق خوراک پزی من !...به یخچالی که نمی دانستم مشکلش راچطور حل کنم..یک بار هزینه کرده بودیم و کلی وسایل از شهر به روستا برده بودیم و الان باز باید ماشینی کرایه می کردم تا یخچالی بیاورم .به صاحبخانه ی جدیدی فکر می کردم که نمی دانم آیا راحت می گذاشت تا بدون سروصدا و مهمان بازی راه انداختن موفق به خواندن کتابهایم بشوم؟... به کمرم فکر می کردم که چقدر برای جابجا کردن مجدد وسایل باید تحمل کند به زندگی پراز تلاشم، و نتیجه ی مادی اندکی که نصیبم میشد ولی هرچه بود باید خودم را از دست همکارم راحت می کردم
و عاقبت انباری صاحب خانه اتاق ارامش من شد!
پی نوشت 1 : نوشته شده در انباری صاحب خانه در روستا
پی نوشت 2 : جوانی و دختری دیوانه وار عاشق هم بودند و تصمیم گرفتند باهم نامزد بشوند نامزدها همیشه به هم هدیه می دهند . جوان فقیر بود _ تنها داریی اش ساعتی بود که از پدر بزرگش به او رسیده بود به موهای زیبای محبوبه اش اندیشید تصمیم گرفت ساعتش را بفروشد تا شانه ی نقره ای زیبایی برایش بخرد . دخترک هم پولی نداشت تا هدیه ی نامزدی بخرد پس به مغازه ی بزرگ ترین تاجر شهررفت و موهاش را فروخت با پولش ، بند ساعت زرینی برای محبوبش خرید وقتی روز نامزدی باهم ملاقات کردند دختر برای ساعتی که فروخته شده بود ، بند ساعتی به مردجوان داد، و جوان برای موهایی که دیگر وجود نداشتند ، شانه ای به دختر داد
زیرنوشت پی نوشت : از داستان بالا چه نتیجه ی اخلاقی می گیرید ؟
پی نوشت 3: در این شب ها کتاب (کنار رود پیدرا نشستم و گریستم)از پائولو کوئلیو را خواندم.این کتاب بیشتر از انکه عاشقانه باشد به تبلیغ دعا پرداخته در میانه کتاب این حس به خواننده دست می دهد که گویا نویسنده به تبلیغ مذهب دست به قلم شده است بطوری که پسرک روحانی جوان ، معشوقش را رها می کند تا به فعالیت روحانی خود بپردازد و ناگهان در صفحات اخری کتاب ،عشق به معشوق و ازدواج بر مذهب ارجعیت می یابد به نظرم نویسنده دچار تضاد است خودش هم نمی دانست مشغول نوشتن چه چیزی بوده است انگار با صدای بلند فکر می کرده مثل این بود که ناگهان نظر نویسنده در پایان داستان تغییر می کند در کل خوشم نیامد....کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد بهتر بود
|
||