|
|
|
|
|
تنگسیر ( صادق چوبک) بیا برای اینکه سرت گرم بشه و دلت سرنره یه متلی برات بگم .میگند وختی که خدا این دنیا رو ساخت و جونورا رو توش ول کرد ، دلش خواس تو هرشهری یه شیطون بذاره تا ایمون مردم رو امتحان کنه . جبرئیل رو صدا کردویک گونی پر از شیطون، از اون شیطونانی ناتو و ناقلا،بش داد و گفت تو شهرای خیلی گُنده مث تهرون وشیراز و بوشهر و اسپاهون، دو،سه تا شیطون بنداز. اما شهرای کوچک مث کازرون و برازگون فقط یک دونه شیطون بیشتر ننداز.جبرئیل شیطونا رو گرفت رو کولش و بال زدو اومد بالای سرهر شهری که گُنده بود و بیشتر آدم توش بود یکی ، دو ،سه تا شیطون از بالای آسمون انداخت توش . وختی رسیدبالای کازرون ،دید اینجا خیلی کوچیکه و پیش خودش گفت اینجا یه شیطونم براش زیاده و دسّش رو تو کیسه کرد که یه شیطون بندازه تو کازرون . اما حواسش پرت شد و دسّش دررفت و یهو گونی سرش واز شد و هرچی شیطون تو گونی بود شُری ریخت تو کازرون و همه شیطونا دویدن رفتن تو " باغ نظر " لای درختان نارنج قایم شدن . جبرئیل خیلی خُلقش تنگ شد گفت حالا جواب خدا رو چی بدم ؟ اینکه خیلی بد شد اما دیگه کاری از دسّش ساخته نبود دیگه نمی تونس شیطونا رو جعم کنه . برگشت بره عرش و خدا رو خبربده که چه دسّه گلی به آب داده وختی تو گونی نگا کرد دید یه شیطون لِجمار مردنی ته گونی مونده اون وخت سرراهش یه دونه شیطونم انداختش تو اسپاهون . حالا فهمیدی چرا کازرونی ها این قده ناتو وناقلا ازآب دراومدن که دست اسپاهونیا رو ازپشت بسّن ؟ تفنگچی آذربایجانی نیشش واشد و ذوق زده گفت : پس ایله تو تربیز چندتا انداخت ؟ رفیقش که ازسئوال همقطارش دلخور شده بود گفت : نمی دونم . شایدم چیزی به ولایت تو نرسیده باشه . خدا می دونه. این را بت گفتم که اگه من یه وختی یه چیزی بت بگم حرفمو گوش کنی . هرچی باشه من کازرونی ام . هرچی شیطون تو گونی جبرئیل بوده تو شهر ما جعم شدن .حالا این تنگسیرای دور و ور خودتو خوب تماشا کن . اینا همشون زیر چوخه هاشون تفنگ و ده تیر دارن. از این گذشته، گُله به گُله این بیابون رو که می بینی تفنگ و موزر زیرخاکه . اگه بخوای دسّ از پاخطاکنی هنوز نجنبیدی چنون بزنندت که مثِ تپاله رو زمین پهن بشی .
پی نوشت: ازکتابش بیشتر از فیلمش خوشم اومد..باوجود اینکه از توصیف زیاد استفاده می کنه هیچ خسته کننده نیست ..نوشتن با لهجه محلی رو دوست دارم
|
||
|
|
|
|
|
هیچ می دانستی که دیشب با تو در خلوت چه گفتم چشمهایم خیس و تنها انتظار ترک دنیا وه.. چه ساده بود قصه در سرابی با تو پیدا من نشسته روبرویت غرق و خیره در نگاهت تو نشسته پشت برمن در نگاهی سوی شهزاد من بخوانم شعر مجنون ترجمه تفسیر افیون تو بخندی بر نگاهم بر صدایم بر وفایم یادم امد قصه ی شهزاده ی قصر خیالت یادم امد که چگونه خاطرم از یاد بردی! و انچه را ندبیر نیست تدبیر کردی نامه هایت شعرهایت تک به تک خواندی بر او زان سبب درپیچش طوفانی شب های سرد من بلوغم در سکوتی تلخ معنی برگرفت راز عشق مردان صورتی تازه گرفت یک نگاه صورتی بر اینه انداختم دختری تنها بدیدم در کنار جاده ای پر سوت و کور کوچه های بی تمدن نقطه ای کور در دوردست های راه دور تو نبودی من به تنهایی در این کومه زاده شدم من به هرشب تا سحر عین پرستوی محال عاشقانه ارزوی دیدنش برتو مقدم می کنم ارزو کردم که دستش را بزارم دست تو زان سبب روحم به پرواز اید به جستجو
.................................................................
رمان آدم زنده از ممدوح بن عاطل ابونزال که نویسنده ی این رمان می باشد اطلاع زیادی در دست نیست همه زندگی او در کنج عزلت گذشته است و تن به هیچ مصاحبه ای نداده فقط همین را میدانیم که در سال 1931 در یکی از روستاهای بصره متولد شد سی و پنج سالگی به بغداد رفت و پنجاه و چهارسالگی از بغداد فرار کرد و به یکی از کشورهای اروپایی پناهنده شد با خواندن رمان آدم زنده که گویا بهترین رمانش میباشد علت فرار او را میشود حدس زد وی در سال 1991 بدرود حیات گفت..سه رمان کم حجم نوشته است آدم ساده – و آدم ناقلا نام دو رمان دیگر او است رمان آدم زنده بارها در کشورهای عرب زبان چاپ و تجدید چاپ شده است این کتاب رمانی است غیرمتعارف که از طنز نیرومندی برخوردار است در آن به توصیف جامعه و سادیسم مردمی فقر و سادگی و دستگاه حکومتی مخوف و وحشی که ظاهرش با باطلش متفاوت است پرداخته شده است
ترجمه این کتاب توسط احمد محمود انجام گرفت و در سال 76 به بازارآمد |
||
|
|
|
|
|
عصر بودو تکه های ابر هوا رو تاریک کرده بودند بعد از یه روز کاری خسته به خونه رسیدم زن صاحبخانه باشوهرش یه قالی کوچک تمیز توی کوچه پهن کرده بودند و نشسته بودندو به خشکسالی امسال نگاه می کردند نیم لیوان های شسته توی سینی و فلاکس چای منتظر آشنایی بودند که بهش تعارف بشوند .سلام کردم و احوالی پرسیدم اقاو خانم صاحبخانه تعارف کردند و من نشستم .مرد مثل اینکه مسئله ی نادیده و عجیبی توی ذهنش وول میخورد بدون مقدمه ازم پرسید " تو بچه ها رو میبوسی ؟ " من هم برای اینکه بیشتراز این سر دربیارم که چرا این سئوال را از من کرده با تعجب پرسیدم بچه ها ؟ ! و مرد به سرعت جواب داد " ها ،بچه های کودکستان رو میبوسی ؟!" جواب دادم آره دوستشون دارم و گاهی می بوسمشون داشتم باخودم فکر میکردم چرا این موضوع براش اهمیت داره این بود که پرسیدم چرا ؟ خودش رو جمع کرد و شانه های افتخار رو بالابرد و مثل اینکه میخواست به من درسی رو داده باشه که نشان از تجربه ی خبیرانه او داره .درسی که من بلد نیستم و باید یاد بگیرم و گرنه موفق نخواهم شد گفت : هیچ یاد ندارم در تمام طول زندگیم و تمام دوران معلمی و مدیریتم تا وقتی بازنشسته شدم بچه ی یه ادم دیگه ای رو بوسیده باشم بچه رو باید بزنی تاازت حساب ببره بچه رو باید با کتک ترسوند باید اینقدر زدش تا جونش دربیاد گردنش رو بالابرد وچشماش رو مثل اینکه نمایش فهم میخواستند اجرا کنند وافتخاراتش رو بهم معرفی کنه گفت: یه سال معلم پنجم بودم کلاس رو سپرده ام به یکی از بچه های همون کلاس و بهش گفتم میرم ربع ساعت دیگه برمیگردم توی این مدت تو باید سئوالات درس رو از بچه ها بپرسی و مراقب کلاس باشی تا کسی سروصدا نکنه اینطوری درس برای بچه ها تکرار میشد و رفتم وقتی برگشتم دیدم شلوغ کردند و دارند باهم حرف میزنند رفتم سراغ اون پسر و بهش گفتم بیا اینجا با دستم گلوش رو باتموم قدرت فشاردادم اینقدر فشاردادم که سفیدی چشمش بالازد و رنگش عین گچ شد محکم به زمین خورد و بی هوش شد خفه شده بود گفتم مرده... یه سیلی محکم اوردم توی صورتش و دوباره نفس کشید و دوباره زدم توی سرش درحالیکه انگشت شصت و اشاره اش رو شبیه چتگال های خرچنگ کرده بود وباز و بسته میکرد دندونهاش رو به هم فشار میداد ابروی سمت چپش رو بالا برد و قیافه ی حکیمانه ای به خودش گرفت و گفت اینطور کلاس اداره می کنند نباید اونها رو بوسید باید کتک زد گفتم من بچه ها روکتک نمیزنم درصورت لزوم از چیزی که دوست دارند مثل تغذیه و یا عکس هایی که دوست دارد به مدت نچندان طولانی محروم می کنم و مشکلی توی اداره کلاسم ندارم هیچ دوست ندارم بچه ها از مدرسه فراری بشوند حرفم رو قطع کرد و گفت حالا ببین کی بهت گفتم داری راه غلط رو میری من یه عمره با بچه ها بودم و کتکشون زدم با شلنگ بزن که آدم بشن و همین یعنی کار درست ترجیح دادم زیاد توضیح ندهم و چایم رو بخورم زمانی که باید میفهمید نفهمید فهمش الان به چه درد میخوره وقتی اون روز مادر آرین به مدرسه اومد تا از من درمورد پسر ناز و زیبایش سئوال کنه هی بهم میگفت خانم بزنش.خواهش میکنم بزنش..گفتم من اگر بزنم شما باید معترض باشید گفت نه خانم بچه رو باید زدش و ترسوندش اختیار بچه ام دست شما هرکاری میخوای بکن !بچه تا کتک نخوره تربیت نمیشه و من داشتم به بچه های بی پناهی فکر میکردم که گرفتار معلم های روانی یا عقده ای میشدند ووالدین، اونها رو مثل طعمه جلوی گرگ میانداختند تا تکه تکه بشوند بااین فرهنگ بی مغزی، که کتک بچه را ادم میکند نه چیز دیگری...! مدیرمدرسه که روزهای اول برای نشان دادن حق وتو و ژست عقب مانده ی معلم سنتی شلنگ همیشه در دستش رو به من نشون میداد جدیدا وقتی منو می بینه شلنگ رواز حالت وحشیانه خودش خارج می کنه و به شکل غیر مستقیم میخواد بگه همینجوری الکی توی دستمه باور کن فقط برای ترساندنه در حالیکه ابلهیت خبیثانه ای که با خشونت خونخوارانه ای آمیخته است از چشمانش پیداست آدم های خشن در مدرسه تعلیم خشونت میدهند و بچه ها یاد میگیرند که شکم همدیگه رو برای بقا پاره کنند! ............................................................................................................... کاغذی دیگر
میان من و تو حصار میکشم حصاری به رنگ آبی کبود کنار آرامش آفتاب آن روز مرا به خاطره ها به یاد بسپار من آن گیاه بی سبب راهم که پای عابری شکست از او یاد من آن مسگرم که قربانی شد مرا به خاطره ها به یاد بسپار من از رنج و آه زمین فهمیدم خدا بی تفاوتر از تو بود ترا آن خدای بی تفاوت آفرید که بی غرض از کنار رنجت گذشت و نبود مرا به دیده ی شک دوست داشته باش که غیر از این یاد ندارم از تو که این نبود در این برزخ مبهم بی احساس مرا به خاطره ها به یاد بسپار
|
||