|
|
|
|
|
قساوت زمین مرا درآغوش کشیده بود درون ردپاهایش خیره شدم هر روز خیره میشوم هر ثانیه هر دقیقه هر ساعت میرسد به وسعت غربتی سترگ در درونم باید رفت در هرزگی زمین،خاک آلوده شدم بست نشسته بود نشستنش حقیقتیست انتظارش لعنتیست بر دومین تولدم باید رفت میان داشتن و نداشتن معلق مانده ام آنکه کلمه میداند در واژه گیج میشود عشق را می توان از کودکان بی واژه آموخت آنوقت که باد وزن شعرهای معشوقی را باخود برده بود مرا در آخرین سطرها حقیر ی ناچیز خواندند
پی نوشت : تولد عید شما مبارک
پی نوشت : هفت سین دولت نهم سوخت هسته ای سهمیه بندی بنزین سفرهای استانی سیب زمینی سلامتی غزه سهام عدالت سفینه امید !! |
||
|
|
|
|
|
نو پارسال کهنه ی امسال میشود زمان می گذرد و عمر میرود باز هم فروردین رسید. فردا جمعه ساعت 3 بعدازظهر سال 78 شمسی به پایان میرسد و سال 1388 شروع میشود..نمی دونم چه اتفاقی در این سال خواهد افتاد و چه خواهد شد آرزو می کنم همه سال خوبی داشته باشند هرچند این آرزو به نوعی محال است . آرزو میکنم آه های دردآلود کمتری داشته باشید امسال برای من سال خوبی بود چند اتفاق شخصی مهم در زندگیم افتاد که منو خوشحال کرد برای همه دوستان آرزوی سال خوبی را می کنم
|
||
|
|
|
|
|
پست دیشب رو پاک کردم شاید ادامه ی خود سانسوریه شاید هم برای پرهیز از ناراحت کردن دیگری |
||
|
|
|
|
|
رفیق همیشه همراهم که هیچ وقت تنهام نگذاشته و هرجا رفتم بامن بوده ودر مشکلات و سختیها منو همراهی میکرده کفشمه آیا اگه کفشم اختیار داشت تنهام می گذاشت ؟
|
||
|
|
|
|
|
مثل هر روز در وقت معین صدایی در فضا می پیچید.. خانم مربییییی.. خانم مربیییی.. نرگس و سهیل بودند که مثل فشفشه به طرفم می امدند.. سلام خانوم سلام خانوم...بفرما خونه ی ما..دیروز ظهر مثل هر روز جاده ی طویل ده رو با قدمهام طی میکردم از دور سایه انسانی که توی علف ها و گل های زرد لب جاده نشسته بود و به اندازه یک قدم با جاده فاصله داشت توجه منو جلب کرد..!..این کیه که راحت و تخت نشسته ! کمی که نزدیک تر شدم سهیل رو دیدم که چهار زانو نشسته بود و گل های بابونه را ناز و نوازش میکرد..گفتم سلام سهیل جان اینجاچکارمیکنی؟...گفت..منتظرتم..گفتم تو عشق منی فندقم.. کارم داشتی ؟گفت منتظرتم...بهش گفتم عزیرم برو خونه اینجا نشین. ماشین ردمیشه. اینجاخطرداره، باشه گلم..گفت باشه چشم خانوم..خداحافظی کردم و به طرف کلاس بزرگسالان حرکت کردم..درست بود که در این ده سختی زیادی کشیده بودم و از نظر مادی چیزی عایدم نشده بود اما زیباترین خاطرات را باکودکان داشتم.. برعکس ادمهای بزرگ ،بچه ها سخاوتمندانه و بی منت عشق میورزند....چشمان معصوم انها دستهای کوچکشان نگاه های پر ازمهر شان همه و همه شوق زندگی را درمنِ خسته دل می آفرینند..چند روز قبل آرین را به خاطر بر هم زدن نظم و کتک کاری با یکی از بچه ها از شیر و چاپ برگردان به مدت یک روز محروم کردم در حالی که با من قهر کرده بود و تمام مسیر راه را باهم حرف نمیزدیم وقتی به خانه رسیدم و ازاو دور شدم سکوت را شکست و فریاد زد خانم معلم ! نگاهم را به طرفش برگرداندم ،فریاد زد" آی لاو یوو "..و خجالت زده شروع به دویدن کرد . دنیای آدمهای بزرگ بی رحم است .در غرور با همدیگر مسابقه میگذارند.همیشه برای متنفر بودن دنبال بهانه هستند اما برای دوست داشتن گویا بااین حس بیگانه اند و بچه ها در عشق ورزیدن از هم سبقت میگیرند...سه ساعت و نیم صبح از دنیای ادم بزرگ ها فاصله میگیرم و غرق در دنیای کودکان میشوم..انجا تنها جائیست که همه باهم آشتیند تمام این مدت غم زندگی را فراموش میکنم و وارد دنیای آهویی بچه ها میشوم..وقتی همه تعطیل میشوند و من برای مرتب کردن کتابها و وسایل می مانم دوباره همه چیز یادم می آید دوباره تنها میشوم و دوباره همان دنیای بی وفای ها همان دنیای خالی از دیگر خواهی ها چه میشود و برسر انسان چه می آید که قطره چکانی در دست میگیرد و مهر را مثل قطره با شمارش به انسانی دیگر میدهد مبادا که تعداد قطرات زیاد بشوند! و این میشود که عشق ها بجای اینکه به ادمها آرامش بدهند آزار دهنده میشوند . ان وقت که معنی عشق و عشق ورزیدن را میفهمیم و به ارزش ان پی میبریم دچار خست عاطفی میشویم وبجای عشق ورزیدن به همدیگر در طرد کردن یکدیگر گوی سبقت را از هم می ربائیم گویا درجه ی ما اینگونه بالا میرود دوست دارم در دنیای کودکان غرق شوم تا دنیای بزرگسالان را فراموش کنم
پی نوشت : زنده ماندن شجاعت میخواهد |
||
|
|
|
|
|
تمام شدن
زندگی ما مثل رمان است یا رمان مثل این زندگی ! حالا چه فرق میکند که زندگی مثل رمان است یا رمان مثل زندگی .چیزی که نامفهوم است حرکت نامحسوس زمان و تمام شدن است این واژه ی عجیب و مبهم " تمام " زندگی را تبدیل به شوخی بزرگ آفریننده ای می کند که گویا خود هم عمیق به چرای این شوخی واقف نیست! و شاید هم ناچار بوده که شوخی کند شاید هم دلش میسوزد و دستهایش کوتاه از قانون مبهم زندگی است اصلا شاید ناچار بوده که بیافریند و میدانسته که پایانی به سراغ دل پراحساس بشر خواهدآمد پایان زندگی ، پایان عشق ، پایان و پایان و شاید پایانِ پایان ..نمیدانم امشب پیرمرد، پنجاه قدمی اتاقم در قبرستان، زیر خرواری ازخاک مرطوب خوابیده است و پوست بدنش را حشرات دربرگرفته اند ،میخورند آن جسمی راکه سالها می نشست و راه می رفت و می دوید و می خوابید و حالا عاجز از دور کردن کرمی که چشمانش را میخورد! من نمیدانم چرا به دنیا امدم و شاید کسی گفته یا اندیشیده بود که باید از این زندگی ممنون و متشکر باشیم شاید خودم بودم که به کسی میگفتم شکر کن که به دنیا آمدی تابفهمی چیز عجیبی به اسم زندگی وجود دارد به اسم حیات وجود دارد! من نمیدانم خدا چیست فقط این را میدانم که دلم به بودن و قادر بودن و مهربان بودن و توجه و لطفش خوشتر از وقتی است که وجود نداشته باشد و ناتوان باشد و نامهربان و بی توجه به افریده هایش اگر همه عمر آدمی همین خواب بعد از ظهر بود که دیدم و همه چیز از یک بُعد عجیب و فقط همین یک بُعد بود چه ؟!...این مرا به شک وامیدارد که بُعد شناخت یا هرچه نامش بگذاریم به جز این است که داریم. باچشم می بینیم و بادست لمس میکنیم و با گوش میشنویم .آه قلب ، قلبم که سراسر روزها مفهوم رنجش را به من نشان داد بُعدی از ابعاد شناخت است اما اینها به اضافه ی عقل برای شناخت کافی است آیا ! ؟ و آیا چیزی فراتر از عقل لازم است ؟..کاش می دانستم آن چیست ..هرچه هست برای ما تمام میشود مثل قصه های بشر مثل رمانی که تمام شد مثل عشق هایی که تمام شدند و باید تمام میشدند و عشق هایی که نباید تمام میشدند و به اکراه تمام شدند و ان هایی که یک طرفه بودند و تمام شدند و روابطی که عشق نبودند و تمام شدند و غیره و تمام و بازهم تمام زیر سقف چوبی این اتاق روستایی نشسته ام و به دیوار زل زده ام و آهنگ های گوشی موبایلم را میشنوم بجز این لامپ دویست قرمز بالای سرم که نتیجه کنجکاوی مرد اجنبی ست این گوشی مرا هم جزئی از دنیای تمدن! کرده است و آوازهای غمگینش که هرکدام اشعاری را ازعمق دل شکسته انسانی فریاد میکند تکرار میشوند چقدر ترانه اینجا هست ترانه های تمام شدن، ترانه های بی تفاوتی، ترانه های شوخی های سیاه دلی با دلی، و گاهی یک تمام کردن برای دردناکتر کردن زندگی نامفهوم انسان کافی است به جستجوی خودم در خودم مشغولم . از این غم طولانی که مثل خوره هر روز و شب با من است بیزار شده ام ودر عین حال به آن عادت کرده ام دیگر شادی برای من لذت بخش نیست این غم گویا لذتش بیشتر است! این لذتی که طعم تلخ دارد و مرگ را و تمام شدن را در برابر چشمانم روشن میکند و لحظه لحظه خود را در مرگ غیر رسمی می بینم . هنوز کرمها چشمانم را مانند ان پیرمرد نخورده اند ولی انگار خورده شده ام .. به هر طرف نگاه می کنم آدمهای مثل خود را می بینم که در چیز مایوس کننده ای به اسم زندگی غوطه ورند . کاش زندگی یا خدا ،مثل پدری مهربان یا مادری دلسوز بود و دست نوازش بر سرم میکشید .خشونت مفهوم قابل درک این زندگی برما انسان های است که مثل قاطر به چوبه ی دنیا بسته شده ایم شاید هم تمام این بی قراری ها با نوازش های انسانی که دوستم میدارد شفا پیدا کند! و شاید با مهر و عاطفه ی یک مرد و حرف های آرامش زای او از وفا و مسئولیت انسانی و دستی که بردست من می نهد و آغوشی که مرا فرا میگیرد همه چیز تمام شود و تازه به طرز مضحکی زندگی معنا پیدا کند ! و ناگهان چهره ی کبود و درهم ریخته ی زندگی معنای شیرینی به خود بگیرد! حقا که ما دیوانگانی هستیم که در این دارالمجانین دنیا به دور خود می پیچیم و هر روز با هر نیاز نگاه جدیدی به زندگی می کنیم آیا در این صورت حق نداریم بگوییم ما را سرکار گذاشته اند؟! یا اینکه از سرتفنن افریده شده ایم؟! مثل اینکه قرار نیست چیزی از این زندگی بفهمیم . روزمرگی های بیهوده ما را فرا گرفته اند و دل به چیزهایی خوش کردیم که برناچیز بودن آن واقفیم . عشق به مرد، عشق به زن، عشق به فرزندی که مسئول به دنیا آوردنش هستیم مانند بطری عرقی مست کننده ما را در بی خبری غم پوچی و چرای آفرینش می برد و حالا که هرچه بیندیشیم نفهمیم ،و انگار که حواس ما برای فهم کم هستند و و سیله و اسباب لازم را نداریم بهتر است جام شراب را سر کشیم تا سئوالات اساسی و چرایی این زندگی ما را بیش از این سیه روز خود نکرده است ازدواج و خانواده و غم نان این است نسخه ی عجیب برای زندگی عجیب این دنیا ! نسخه ی که حاصل آن منگی و گیجی برای نیندیشیدن به پوچی است
|
||