تبليغاتX
نوادگان این زمین خاکی
 

کوچه ها را رد میکردم و از خودم می پرسیدم اینجا چه میکنی ! ؟ بعد از رفتن به چند

روستا و ناموفقیت در تشکیل کلاس سواد اموزی از خودم میپرسیدم آیا کارکه میگویند

این است  ؟ !..کمی ترس مرا همراهی میکرد... تا حالا تنهایی پا در روستا نگذاشته

بودم اصلا روستا نرفته بودم بجز مواقعی که با خانواده و به اتفاق فامیل به باغ های

اطراف شهر در دهاتها میرفتیم و همگی با هم کباب میخوردیم وتفریح میکردیم و حالا

چند روز بود که تنها بودم در بالای یک تپه با چادری سه متری سیاه که مثل ملافه ای

به اجبار به دور خود پیچیده بودم تا از طرف نهضت سواداموزی مورد مواخذه قرار نگیرم

و در گزینش مردودم نکنند.گاهی هم که ترس از مکان ناشناخته در من بیشتر میشد

چادرم را دو دستی میچسبیدم و به خودم می گفتم مردهای بزرگ شده در فرهنگ

مذهبی ما، جنبه ی دیدن یک دختر بدون چادر را ندارند انهم تنها.و شاید هم بواقع این

مصونیت باشد هرچند سالهاست بر در و دیوار های شهرها پرکرده اند که چادر

مصونیت می اورد نه محدودیت..ولی گاهی به آن شک میکردم و هرچه میدیدم و

هرچه حس میکردم محدودیتی بود توام با مصونیت ...آنوقت ها هنوز به امنیت سازی

چادر شک نکرده بودم فقط مطمئن بودم که محدودیت ان، انقدر آزارم میدهد که گاهی

دلم میخواهد این ملافه ی سیاه را وسط کوچه و خیابان اتش بزنم و خودم را از شر ان

نجات بدهم و مثل آقایان بی هیچ ملحفه ای در کوچه هاراه بروم..گاهی هم دلم

میخواست برسر همان مردهایی که دیوارنویسی میکردند و بدون انکه حتی یکبار چادر

به سر خودشان کرده باشند از طرف ما زنها شعار می نویسندو ادعا می کنند که

چادر محدودیت نمی اورد داد بزنم  آخر ما به خاطر کسانی چادر برسرمیکردیم که

خودشان با پیراهن و شلواری بر تن ازادانه جابجا میشدند می دویدند و می

خندیدند..با این وجود گاهی حفظ ژستینگ یک خانم مذهبی خشن و عبوس که

ابروانش را گره میزندتا هیچ به چیزی نخندد و چادرش را از زیر گلویش سفت می

پیچاند و تا پیشانی پایین می اورد به من آرامش میداد هرچه بود ریا چیز خوبی بود

خصوصا که روستا مرا به یاد سالهای اول انقلاب می انداخت همان وقتها که  از دست

سختگیری ها ی مدیر مدرسه و نگاه هرزه ی بچه های بی گناهی که دستپخت این

نوع اموزش را نوش جان کرده بودند جرات پوشیدن جوراب پارازین را نداشتیم.حتی

جرات دفاع کردن از خود و جورابمان را نداشتیم چون میدانستیم پشت هر دفاعی

تهمتی خواهد بود. آنقدر مغز بچه ها و مردم را شستشو داده بودند که انها هم

باورکرده بودند جوراب نازک فقط مال فاحشه هاست .این بماند که کم کم خودم هم

باور کرده بودم که این مال روسپیان است و بس. آنقدر سخنرانی های مطلق در باب

ادم شناسی اینها کرده بودند که ما هم داشت باورمان میشد ظاهر نماینده باطن

ادمهاست و شرافت همان چیزی است که ما به چشم می بینیم و بس! .با وجودی

که زنان روستا با دامنی هشت متری و قبایی بلند همراه با چارقدی توری و نازک در

کوچه ها با زلف های گیس کرده و نشسته به دنبال گله ی خود راه میرفتند و با ان

دستهای پینه بسته که هرگز به خود استراحت ندیده بود و کرم مرطوب کننده را تجربه

نکرده بود و یا اگر تجربه کرده بود بی اثر بودن ان ناامیدکننده بود این سر روستا را به

ان سر روستا گره میزدند ولی باز می دانستم از نگاه مردان اینها، دختر تنها، علامت

سئوالی از شخصیت و شرافت تولید میکند که باید با چادری سیاه و سفت و سخت

جبران علامت های سئوال را کرد..دیگر بالارفتن از تپه و قدم گذاشتن در سنگلاخ ها را

باید با چادر تحمل میکردم.شاید برای شریف بودن کوهنوردی را هم باید با چادر

مشکی تجربه کرد ! در اندیشه ی متعصبانه همه چیز ممکن است همانطور که خیلی

وقتها اینجا و انجا شنیده بودم دختران بسیجی با چادر به کوهنوردی رفته اند و یا

دانشجویان بسیجی و مذهبی به این حماقت آشکار افتخار کرده بودند!

آمده ام اینجا چه کنم ؟ چقدر اینها بامن متفاوتند روزها و شب هایشان را در کناربوی

آغل گوسفندان میگذرانند کوچه ها را رد پشکل حیوانات پرکرده است و قالی و گبه

هایشان دستانشان را بی رحمانه می فشارد .مردانشان از انان نان خانگی میخواهند

و هر نه ماه انها را بارور میکنند تا به تقلید از حیواناتشان موجودی همانند خود پس

بیندازند و درد زایش فراموش میشود تا مرد خشنود شود.زنان باور کرده بودند برای

زاییدن به دنیا امده بودند و برای زاییدن دوست داشته میشوند. انچه که زیاد است

تولید مثل مردانی است که قدرت خود را در افزودن تعداد فرزندانشان می بینند انگار

که دغدغه ی همه  انها حفظ نسل و یادگارشان است گویا با فریب و خوش باوری

میخواهند مرگ را باور نکنند.چقدر فاصله بود میان من و اینها .

 

و باز من برای چه امده بودم..ایا از سر آرمانگرائیم بود؟ و آیا میخواستم با بد فرهنگی و

بی سوادی اینها مبارزه کنم و از انها انسان هایی متمدن! بسازم، یک تنه و تنها با این

ملحفه ی سیاه سه متری که دور خودم به همه جا میکشاندم!..یا امده بودم برای

خودم سنوات اموزشی خلق کنم.تا پس از رنج های فراوان و پا نهادن در مناطقی که

امنیت را تهدید می کند روزی به استخدام اموزش و پرورش درایم ؟ یا هردو ؟

 

یادم به حرفهای جناب مدرس افتاد که شما خود باید بی سوادان را علاقمند به باسواد

شدن کنید ! شما باید آنها را تشویق کنید تا بر سر کلاس درس حاضر شوند و راهی

را که عمری از ان غافل بودند شروع کنند و بپیمایند

علاقمندی و تشویق ! چقدر درس دادن و کرکری خواندن بر سر کلاسهای ضمن

خدمت کار آسانی است.

زن بر روی ایوان خاکی خانه ،کنار کودک مریضش که چهره ای زرد داشت نشسته بود

لباس های کودک نامرتب و ناموزن بود. آن طرف تر پسر جوان و قدبلندی بیکار و

غمگین در حالیکه لباس کهنه و فرسوده و پاره ای بر تن داشت در و دیوارها را تماشا

میکرد باسلام اجازه خواستم و وارد شدم خودم را معرفی کردم گل از گلدان زن

شکفت فکر کردم شوق سواد اموزی در سر دارد هنوز چیزی نگذشته بود که اتاقی

کوچک و بی استفاده را که درگوشه ی خانه داشت برای راه اندازی کلاس سواد

اموزی به من نشان داد و به من گفت به شرط آنکه در این اتاق کلاس را برگزار کنم به

کلاس سواد اموزی می اید. نهضت سواداموزی پنج هزار تومان را هزینه کلاس میکرد و

زن گویا برای اشغال شدن دو ساعته  روزانه این کلاس مجبور به راضی شدن بود.و

من هم برای حفظ این شاگرد که برای سواد اموزیش شرط گذاشته بود چاره ای جز

پذیرفتن نداشتم.خانه ها را یکی یکی رفتم همه زنها مکان برگزاری کلاس را از من

میپرسیدند هیچ کسی حاضر نبود یک کوچه ان طرف تر برود چیزی نگذشت که متوجه

شدم تمام شاگردانم را باید در همین کوچه به دور هم جمع کنم .همه کارهایی

داشتند که از سواد اموزی برایشان مهمتر بود برای بعضی دیگر دور شدن از خانه

همراه با گله ی گوسفند و بزهایشان معقول تر از این ادا و اطوارهای خنده دار! بود که

برای باسواد شدن به یک کوچه ان طرفتر بروند.نان و کار مهمتر از سواد بود.روستای

تل کوشک عقب مانده ترین روستا و اولین روستای محل خدمتم بود همه عشایری  از

ترک قشقایی بودند که مدتی پیش یکجا نشین شده بودند و شغل اصلیشان دامداری

بود.اما هنوز هم به رسم قدیم و بخاطر دام هایشان کوچ میکردند.

برای جمع کردن زنان  به دور هم و تکمیل کلاس سواد اموزی باید چقدر حرف میزدم و

از فواید سواد درحد درک و فهمشان سخنرانی میکردم شبیه به تبلیغ بود این قسمت

عذاب اورترین قسمت شغل من بود چه نیشخندها که تحمل نمیکردیم...همه ی خانه

ها را درمیزدیم وبه همه خانه ها وارد میشدیم و با هرکس و ناکسی هم کلام می

گشتیم.روزهای اول فک میکردم اینجا هم مثل شهر باید منتظر بود تا صاحبخانه  بیاید

و در را به روی ما باز کند چیزی نگذشته بود که متوجه شدم اینجا در زدن معنایی

ندارد .اصلا کسی در نمیزند مردم همینطوری و بدون کسب اجازه ورود، به خانه های

همدیگر وارد میشوند و اگر ساعتها دم در بایستم و در بزنم  کسی به سراغ من نمی

اید در زدن نشانه ی حضور یک غریبه و یا میهمان نیست تنها باید هوار زد و یا یالله

گفت و وارد شد..یالله هم نگفتی مهم نیست کسی ناراحت نمیشود چون زنان

همیشه و در همه حال باید لچکشان یعنی روسریشان برسرشان باشدحتی وقتی

هیچ کس در خانه نیست از نظر روستائیان این کارها که نوعی قاعده حفظ حریم

شخصی در آن نهفته بود مخصوص لوس بازی های شهریهاست. کم کم یاد گرفته

بودم در نزده وارد شوم این هم قسمت سخت ماجرا بود عمل کردن برخلاف انچه که

دوست میداری.گاهی برای خودم و شعورم نگران میشدم.نکند من هم اینجا شعور را

از دست بدهم.دلم برای خودم و همکارانم برای پانهادن در این مکان ها

میسوخت.همه چیز در یک طرف قضیه تبلیغات تحقیرکننده طرف دیگری از قضیه بود

دختر اموزشیار ناگهان متوجه میشد اگاه سازی و سخنرانی های او در باب مزیت

تحصیل ،ترحم بیسواد و افراد ناظر را برانگیخته است. زن شناسنانه خود را برای ثبت

نام تقدیم میکند . علنا میگوید خب تو یه دختری میخوای نون بخوری حالا بخاطر تو هم

شده من شناسنامه ام رو میدم تا تو کلاست را راه بیندازی .مردی از ان سوی خانه

می اید و میگوید آره شناسنامه ات را بده و برو سرکلاس خانم، ثواب داره..گویا یک

متکدی به درب خانه ی انها رفته و درحال گدایی میباشد و بالاخره کسی از سر

دلسوزی و ترحم دلش سوخته و میخواهد به او کمک کند

 

پی نوشت : خاطرات برای نوشتن زیادند اما معلوم نیست ادامه خاطرات را در این مکان بنویسم  .شاید نوشتم و شاید در اینجا منصرف شدم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/24ساعت 19:44  توسط سعاد  | 

 

 

اکثر مردم برای قضاوت کردن در مورد خود سخاوت به خرج می دهند

                  و در مورد دیگران سختگیری می کنند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 20:10  توسط سعاد  | 

 

 

                      مگر دنیا بزرگتر از این صفحه ی مونیتور نیست ؟

 

                           دنیای من چقدر کوچک است !

 

                              دنیای تو ....................؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 0:4  توسط سعاد  |